خاطره
دیشب قبل از سحر بود خواب دیدم تو یه جایی جمع شدیم و حرف از شهید و شهادته یه فضای باز با رفقایی که نمی دونم می شناسمشون یا نه.
حرف از سردار برادر احمد کاظمی بود من رفیقی که بغلم بود گفتم شهید که مرده ، زنده نداره اون حی و حاضره و فقط ما نمی تونیم ببینیمش ...
همین که این رو کفتم یدفه دیدم یه ماشین مشکی رنگ داره می آد و سردار عقب اون نشسته یه ماشین شخصیتی خیلی باکلاس همه مبهوت عظمت سردار بودیم که یکدفعه از دست سردار یک کوله و یک قمقمه افتاد زمین چند نفری با سرعت زیاد در حالتی که انگار داشتیم پرواز می کردیم با سرعت خودمون رو رسوندیم که وسائل رو برای تبرک برداریم که یهو سردار اومد کنارمون و گفت می دونم برای تبرک می خواهید اما به جای اینکه دنبال تبرک از شهید باشید به دنبال راه شهید باشید دنبال اینکه اونها چطور بودند و رفتند و ادامه خواب که خیلی واضح یادم نیست نمی دونم تعبیرش چیه اما نمی دونید لباس سبز سپاه ،اون قامت نورانی و رشید چه عظمت و ابهتی داشت...
سردار دست ما رو بگیر و بر ما حمدی بخوان که شما زنده ای و ما مردگان این عالم.
موفق باشید
حرف از سردار برادر احمد کاظمی بود من رفیقی که بغلم بود گفتم شهید که مرده ، زنده نداره اون حی و حاضره و فقط ما نمی تونیم ببینیمش ...
همین که این رو کفتم یدفه دیدم یه ماشین مشکی رنگ داره می آد و سردار عقب اون نشسته یه ماشین شخصیتی خیلی باکلاس همه مبهوت عظمت سردار بودیم که یکدفعه از دست سردار یک کوله و یک قمقمه افتاد زمین چند نفری با سرعت زیاد در حالتی که انگار داشتیم پرواز می کردیم با سرعت خودمون رو رسوندیم که وسائل رو برای تبرک برداریم که یهو سردار اومد کنارمون و گفت می دونم برای تبرک می خواهید اما به جای اینکه دنبال تبرک از شهید باشید به دنبال راه شهید باشید دنبال اینکه اونها چطور بودند و رفتند و ادامه خواب که خیلی واضح یادم نیست نمی دونم تعبیرش چیه اما نمی دونید لباس سبز سپاه ،اون قامت نورانی و رشید چه عظمت و ابهتی داشت...
سردار دست ما رو بگیر و بر ما حمدی بخوان که شما زنده ای و ما مردگان این عالم.
موفق باشید
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۱۰ ب.ظ توسط مرتضی ارباب حسنی
|
شهادت هنر مردان خداست .