گفتار و كردار و دستورات فاطمه زهرا سلام الله عليها

   گفتار و كردار و دستورات فاطمه زهرا سلام الله عليها
در حجيت مانند قرآن بوده و اطاعت از ايشان واجب است

زمانى كه حضرت زهراى مرضيه سلام الله عليها در بستر بيمارى بودند، زنان مدينه به ملاقات ايشان آمدند و از احوال حضرت جويا شدند اما حضرت زهرا سلام الله عليها در پاسخ احوالپرسى آنان شروع به امر به معروف و نهى از منكر نمودند كه اين اقدام حضرت درسى شد براى تمام مردم تا به ايشان تأسى ورزند.
حضرت زهرا سلام الله عليها در سخنان خويش خطاب به زنان مدينه فرمودند: مردان شما خلافت را به كجا سوق دادند؟ پيچاندند جريانى را كه جبرئيل آورده بود و بيرون آوردند از دستش آن كه خبير بود.
حضرت زهرا سلام الله عليها در اين جملات خود از امامت و ائمه عليهم السلام تعبير به رواسى رسالت و قواعد نبوت نمودند و تأكيد نمودند بر اين كه مردان شما نبوت و رسالت را پيچاندند؛ يعنى آن را از مسير اصلى خويش خارج ساختند.
حضرت زهرا سلام الله عليها در شرايطى اين امر به معروف را انجام دادند كه مى دانستند در حال حاضر اثرى نخواهد داشت و در ضمن نيز به قيمت جان شان تمام خواهد شد؛ اما با اين وجود آن را انجام دادند و اين به خاطر آن بود كه حضرت مى خواستند عملاً يك مسأله ى شرعى را بيان سازند به طورى كه برخى از مراجع تقليد نيز بر همين اساس فتوا داده اند.
گاهى امر به معروف و نهى از منكر در شرايطى خاص واجب مى شود و آن نيز هنگامى است كه اصل دين در حال از بين رفتن است، لذا ديگر براى انجام آن شرايطى وجود ندارد و حضرت زهرا سلام الله عليها نيز با علم به تمامى اين مسائل چنين عملى را انجام دادند.
پنهان بودن قبر حضرت زهرا سلام الله عليها نيز از استثنائاتى است كه خداى متعال قرار داده است، زيرا قبر اميرالمؤمنين عليه السلام نيز تا بيش از صد سال مخفى بود اما سرانجام آشكار شد ولى خداى متعال اراده كرده است تا قبر حضرت زهرا سلام الله عليها همچنان مخفى بماند.
بايد به حضرت زهرا سلام الله عليها تأسى نموده و هرآنچه را كه از آن حضرت مى شنويم و يا مى بينيم، به آن عمل كنيم و در مقام بيان احكام الهى نيز خسته نشويم زيرا اين اقدام حضرت سلام الله عليها درسى براى تمام تاريخ بود.
آنچه از زبان حضرت زهرا سلام الله عليها صادر گرديده و آنچه شخصاً عمل نموده و يا تقرير فرموده اند در حجيت مانند قرآن بوده و اطاعت از آن واجب است.

1- اين سخنرانى در سال 1426 در جمع طلاب مدرسه رسول اعظم ايراد شده است.

نیـمـه شــب، تـابـــوت را بـرداشـتـنــد
بـــار غــــم بـر شــانـــه هـا بگذاشتنــد
هـفـت تــن، دنـبــال یـک پیکــر روان
وز پــی آن هـفــت تـن، هفـت آسمــان
ایــن طـرف، خیــل رُسُـــل دنبـــال او
آن طــرف، احمـــــد به استـقـبــــال او
ظــاهــرا تشیـیـع یـک پـیـکـــر ولــــی
بـاطـنــا تشـیـیـع زهــــرا و عـلـــــــــی
امشب ای مَه، مِهر وَرز و خوش بتاب
تـا بـبـیـنـد پـیـش پــایـــش آفــتـــــــــاب
ابـــرهــا گِـریـنــد بـر حـــال عــلــــــی
مــی رود در خــاک، آمـــال عــلــــــی
چـشـم، نــور از دسـت داده، پـا رمـــق
اشـک، بر مهتـاب رویش، چون شفـق
دل همه فریــاد و لــب، خاموش داشت
مــرده ای، تابــوت، روی دوش داشت
آهِ ســرد و بـغـض پـنـهـــان در گــلــــو
بـــود بــا آن عـــدّه، گـرم گفـت و گـــو
آه آه؛ ای همـرهـــان، آهــستـــه تـــــــر
مـی بـریـد اســـــرار را، سـربستــه تـر
ایــن تـــن آزرده، بـاشـــد جـــــان مــن
جــــــان فـدایـــش، او شـده قربـان مـن
همــــرهــان، ایـن لیـلـــة القدر من است
من هـلال از داغ و، این بــدر من است
اشــک مــن زیـن گــل، شــده گـلـفــام تر
هـسـتـی ام را مـی بـَریـــد، آرام تـــــــــر
وســعــتِ اشــکــم، به چشـم ابــر نیست
چــاره ای غیـر از نمـاز صبـــــر نیست
زیـن گـل من، بـاغ رضوان نَفحه داشت
مصحف من بود و هجـده صفحه داشت
مَرهـمـی خــــرج دل چــاکــــــم کـنـیـــد
هـمـرهــان، هـمــراهِ او خـــاکـــم کـنـیــد



شهادت حضرت زهرا س

پهلو شکسته


             السلام علیک ایتهاالصدیقه الشهیده


شنیده بودیم که حاج حسین خرازی.....

        سالگرد شهادت سردار جهبه ها شهید حاج حسین خرازی گرامی باد

 
شنیده بودیم که حاج حسین خرازی ، تا خودش شناسائی نکند اجازه ای عملیات نمی دهد. فکر می کردیم که از دور یک نگاهی می کنه و بر می گرده.. اما از دور نگاه نکرد، توی ریز شناسائی مثل یک نیروی ساده کار کرد. در عین حال از کل منطقه هم اطلاع داشت و از بقیه نیرو های شناسائی هم، اطلاعاتی را که لازم داشت گرفت، بعد اجازه عملیات داد.

شب عملیات هم راه افتاد با ما آمد، تا محل عملیات مرحله به مرحله آمد، یکی دو کیلومتری محل درگیری که رسیدیم ، دیگر هر لحظه منتظر بودیم بر گردد. آتش هم شروع شد و بر نگشت، زیر آتش تا سیصد متری نیروهای عراقی آمد، بعد گفت: بچه ها بخدا سپردمتون... یکی دو ساعت بعد صداش که از توی بی سیم می آمد، صدائی بود متفاوت از بقیه صداها معنی داشت...

جانشین پشت بی سیم گفت: دیگه با من تماس بگیر حاجی نمی تونه جواب بده، پرسیدم شهید شد؟ گفت نه، فقط نمی تونه جواب بده با من تماس بگیر... فهمیدیم دستش قطع شده بوده.. بچه ها می گفتند: خودش داشت می رفت توی آمبولانس. گفته بود: چیه؟ چیزی نیست که... دستم قطع شده.! می رم دوباره یک حاج حسین سالم می آرم براتون، برید به کاراتون برسید.. چیزی نشده...

زنده نگه داشتن یاد و نام شهداء کمتر از شهادت نیست .امام خامنه ای

نحوه شهادت   شهید حسین خرازی

نحوه شهادت  

او با آنكه یك دست بیشتر نداشت ولی با جنب و جوش و تلاش فوق‌العاده‌اش هیچ‌گاه احساس كمبود نمی‌كرد و برای تأمین و تدارك نیروهای رزمنده در خط مقدم جبهه، تلاش فراوانی می‌نمود.

در بسیاری از عملیاتها حاج حسین مجروح شد. اما برای جلوگیری از تضعیف روحیه همرزمانش حاضر نمی‌شد به پشت جبهه انتقال یابد.

در عملیات كربلای 5 ، زمانی مه در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشكل مواجه شده بود، خود پییگیر جدی این كار شد، كه در همان حال خمپاره ای در نزدیكی اش منفجر شد و روح عاشورایی او به ملكوت اعلی پرواز كرد و این سردار بزرگ در روز هشتم اسفند ماه 1365 در جوار قرب الهی ماوا گزید. سردار دلا وری كه همواره در عملیات ها پیشقدم بود و اغلب اوقات شخصاً به شناسایی می رفت.

در هر شرایطی تصمیمش برای خدا و در جهت رضای حق بود.

او یار حسین زمان، عاشق جبهه و جبهه‌ای ها بود و وقتی به خط مقدم می‌رسید گویی جان دوباره‌ای می‌یافت؛ شاد می‌شد و چهره‌اش آثار این نشاط را نمایان می‌ساخت.

شهید خرازی پرورش یافته مكتب حسین(ع) و الگوی وفاداری به اصول و ایستادگی بر سر ارزشها و آرمانها بود. جان شیفته‌اش آنچنان از زلال مكتب حیا‌ت‌بخش اسلام و زمزمه خلوص، سیراب شده بود كه كمترین شائبه سیاست‌بازی و جاه‌طلبی به دورترین زاویه ذهنش راه نمی‌یافت.

این شهید سرافراز اسلام با علو طبع و همت والایی كه داشت هلال روشن مهتاب قلبش، هرگز به خسوف نگرایید و شكوفه‌های سفید نهال وجودش را آفت نفس، تیره نگردانید. در لباس سبز سپاه و میقات مسجد، مُحرِم شد، در عرفات جبهه وقوف كرد و در منای شلمچه و مسلخ عشق، جان به جان آفرین تسلیم نمود.

رهبر معظم انقلاب و فرمانده كل قوا در مورد ایشان می‌فرمایند:

او (حسین خرازی) سردار رشید اسلام و پرچمدار جهاد و شهادت بود كه با ذخیره‌ای از ایمان و تقوا و جهاد و تلاش شبانه‌روزی برای خدا و نبرد بی‌امان با دشمنان اسلام، در آسمان شهادت پرواز كرد و بر آستان رحمت الهی فرود آمد و به لقاءالله پیوست.

درود بر او و بر همه همسنگرانش كه خود نامش حسین بود و لشكرش نیز همنام مولایش امام حسین(ع).

سردار شهید حاج حسین خرازی از نگاه تصویر

         سردار شهید حاج حسین خرازی

 









روحش شاد و یادش گرامی باد

سردار شهید حاج حسین خرازی از نگاه تصویر

         سردار شهید حاج حسین خرازی

 









روحش شاد و یادش گرامی باد

شهیدحسين خرازي، سرداري كه وحشت را به دشمنان هديه مي‌كرد

فرازي از مجاهدات فرمانده توانمند لشكر۱۴ امام حسين(ع) از زبان همرزمانش

حسين خرازي، سرداري كه وحشت را به دشمنان هديه مي‌كرد

 
اكنون نام شهيد حسين خرازي در كنار نام‌هايي چون همت، باكري، زين‌الدين، كاظمي و... تبديل به جزئي از فرهنگ دفاع مقدس شده است. فرمانده توانمند لشكر ۱۴ امام حسين(ع) كه حتي قبل از آغاز رسمي جنگ تحميلي، در ناآرامي‌هاي خطه كردستان وارد شد و با تشكيل گروه ضربت بچه‌هاي اصفهان، در آرام‌سازي اين نواحي نقش ارزنده‌اي ايفا كرد. در تاريخچه تشكيل لشكر ۱۴ امام حسين(ع) نيز مي‌بينيم كه هسته اوليه اين لشكر از همان گروه ضرب شكل گرفت و با فرماندهي توانمند سردار حسين خرازي، تبديل به يكي از تأثيرگذارترين واحدهاي نظامي كشورمان در دوران دفاع مقدس شد، چنانچه ماهر عبدالرشيد فرمانده سپاه سوم عراق، شهيد خرازي را به نام مي‌شناخت و اين مسئله كه هرجا لشكر ۱۴ حاضر مي‌شود، دشمن به نشانه حمله بنيان برافكن نيروهاي ايراني، نخبگان نظامي خود را مقابل‌شان صف آرايي مي‌كند، موضوعي است كه مورد تأييد بسياري از رزمندگان قرار دارد. شايد چنين دلايلي باعث شد كه خبر شهادت اين سردار بزرگ جبهه، بازتاب گسترده‌اي در رسانه‌هاي دشمن داشته باشد. حسين خرازي كه تاريخ شهادتش ۸ اسفند ماه ۱۳۶۵ را نشان مي‌دهد، در بخش اعظمي از دفاع مقدس حضور فيزيكي و تأثيرگذار داشت و اكنون نيز نام و يادش، در كنار رشادت رزمندگان ايراني، تركيبي سخت در برابر دشمنان پديد مي‌آورد، همانگونه كه در اين سوي، سربلندي ايران اسلامي را در نظر دوستان نمايان مي‌سازد. به مناسبت سالروز شهادت اين سردار بزرگ اسلام، گفت‌وگويي با سه نفر از نزديك‌ترين همرزمانش انجام داده ايم كه تقديم حضورتان مي‌شود.
يکشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۰ ساعت ۱۴:۲۷
خرازي فاتح فتح المبين بود
سردار سيد احمد موسوي، مسئول اطلاعات عمليات لشكر ۱۴ امام حسين(ع) از عمليات خيبر تا انتهاي جنگ بوده است كه از ابتداي تشكيل اين لشكر همجواري سردار شهيد خرازي را تجربه كرده و نكته جالب اينكه هم در مجروحيت منجر به قطع دست شهيد خرازي در عمليات خيبر و هم در لحظه شهادت ايشان در كربلاي۵، در كنار اين سردار رشيد جبهه‌ها بوده است.
نحوه آشنايي‌تان با شهيد خرازي از كجا رقم خورد؟
در سال اول جنگ من در گيلانغرب بودم كه شهيد خرازي به همراه گروه ضربتش از كردستان به جبهه جنوب آمدند. ايشان در ناآرامي‌هاي خطه كردستان به همراه گروه ضربتي كه تشكيل داده بود ضربات كارسازي را به دشمن وارد كرد كه در واقع هسته اوليه تشكيل لشكر ۱۴ نيز از بچه‌هاي اين گروه شكل گرفت. به هرحال وقتي كه شهيد خرازي به جنوب آمد، در منطقه دارخوين مستقر شدند و خط پدافندي خود را در روستاي محمديه شكل دادند. رفته رفته رزمندگان بيشتري به اين گروه ملحق شدند تا كمي بعد اولين تيپ سپاه شكل بگيرد. به اين ترتيب كه تيپ امام حسين(ع) قبل از عمليات طريق القدس و آزادسازي بستان تشكيل شد، در حالي كه تعداد ديگري از تيپ‌هاي سپاه بعد از اين عمليات تشكيل شدند. به هرحال بنده كه از فتح المبين وارد اطلاعات ـ عمليات لشكر شدم، به خاطر وظايفم ارتباط نزديكي با شهيد خرازي داشتم و بعدها نيز هرچه مسئوليتم در اين واحد بيشتر مي‌شد، ارتباطم با ايشان نزديك‌تر مي‌شد.
ظاهراً انجام عمليات فرماندهي كل قوا به عنوان يكي از اولين عمليات‌هاي سپاه، از ابتكارات شهيد خرازي بوده است، در اين مورد توضيح دهيد.
اين عمليات در ۲۱ خرداد سال ۶۰ و درست يك روز پس از رأي عدم اعتماد مجلس به بني صدر كه پيش از آن فرمانده كل قوا را برعهده داشت، انجام گرفت تا پس از كارشني‌هاي خائني چون او، رزمندگان ما ضرب شست خوبي به دشمن نشان دهند. در واقع مي‌توانيم بگوييم عمليات فرماندهي كل قوا خميني روح خدا اولين عمليات سپاه نيز به شمار مي‌آيد. البته فرماندهي منطقه عملياتي برعهده سردار رحيم صفوي بود اما شهيد خرازي و نيروهايش به عنوان اركان اصلي اين عمليات در دارخوين وارد عمل شدند و تلفات خوبي نيز به دشمن وارد كردند. اين عمليات از بعد سياسي نيز به دليل اتفاقاتي كه در تغيير فرماندهي جنگ رخ داد، حائز اهميت بود.
شهيد خرازي در عمليات‌هاي متعددي حضور داشت، در كدام عمليات نقش ايشان را محوري ارزيابي مي‌كنيد؟
البته تمامي فرماندهان و رزمندگان نقش تأثيرگذار خود را در وقايع و عمليات‌هاي گوناگون ايفا مي‌كردند. اما شايد بتوان فتح در عمليات فتح المبين را به نام شهيد خرازي ثبت كرد. چراكه در اين عمليات، لشكر۱۴ ( كه آن زمان هنوز تيپ بود) از ارتفاعات ممله به پشت مواضع دشمن وارد شد و به دليل قطع ارتباطش با تيپ ثارالله، به تعبيري در محاصره افتاد. به اين ترتيب در حالي كه فرماندهان ارشدي چون محسن رضايي از ما مي‌خواستند منطقه را ترك كنيم، شهيد خرازي مي‌گفت اين ما نيستيم كه به محاصره افتاده ايم، بلكه دشمن به محاصره در آمده و بايد مقاومت كنيم. لذا دو روز دشمن از هر سو به ما يورش آورد و ما آن قدر مقاومت كرديم تا اينكه ارتباط مان با تيپ ثارالله برقرار شد و به اين ترتيب دشمن عقب‌نشيني كرد. در همين عمليات شاهد ابتكار جالبي از شهيد خرازي بودم كه از خلاقيت بالاي نظامي ايشان نشأت مي‌گرفت. چنين ابتكاراتي باعث شد دشمني كه به لحاظ تجهيزات از ما قوي تر بود به ناچار شكست خود را پذيرا باشد. در همان نقطه‌اي كه ما در محاصره دشمن قرار داشتيم، شهيد خرازي از راننده خودروهاي مان خواست كه شب هنگام با چراغ روشن فاصله ۱۰ كيلومتري تا امامزاده عبدالله را طي كنند و بعد با چراغ خاموش برگردندند و دوباره با چراغ روشن همين مسير را طي كنند. اين قضيه چند بار رخ داد و دشمن كه فكر مي‌كرد نيروهاي ما به تعداد زياد در اين جاده در تردد هستند نه تنها پيشروي نكردند بلكه روز بعد عقب نشيني كرده و راه ما براي خلاصي از محاصره باز شد.
گويي شما هم در ماجراي مجروحيت و هم شهادت ايشان حضور داشتيد، از اين لحظات بگوييد.
شهيد خرازي فرمانده‌اي بود كه دوشادوش نيروهايش در خط مقدم حضور مي‌يافت. به همين خاطر هميشه احتمال مجروحيت يا شهادت شان مي‌رفت. در عمليات خيبر نيز صبح روزي كه قرار شد لشكر۱۴ از طلائيه وارد عمل شود، ايشان خودش جزو اولين نفرات بود كه در منطقه حضور يافتند، درحالي كه بچه‌هاي ما هنوز خط خودي را تشكيل نداده بودند و در منطقه خطرات زيادي وجود داشت. در آن لحظه من در چند متري ايشان بودم كه ناگهان گلوله خمپاره‌اي به نزديكي شان اصابت كرد و بيسيم چي همراه ايشان به شهادت رسيده و خودش نيز به شدت مجروح شد. طوري كه به خاطر شدت جراحات وارده و قطعي دست شان ابتدا فكر كردم خرازي به شهادت رسيده است. اما مقدر بود زنده بماند و در ادامه دفاع مقدس منشاء خدمات خير بسياري بشود.
و نحوه شهادتشان؟
خواست خدا بود كه من در لحظه شهادت نيز همراه شهيد خرازي باشم و جالب اينجاست كه ايشان در هنگام شهادت نيز دغدغه نيروها را داشت و شايد بتوان گفت در همين مسير نيز به شهادت رسيد. عمليات كربلاي۵ در مراحل پاياني خود قرار داشت كه بخشي از نيروهاي لشكر چند صد متر جلوتر در خط مقدم، موضع گرفته بودند. شهيد خرازي از طريق گفت‌وگوهاي بيسيم متوجه شد آن بچه‌ها به دليل نرسيدن آذوقه و مهمات در مضيقه هستند. خيلي ناراحت شد و از ما خواست به سرعت خودرويي را به اين منظور به منطقه بفرستيم و خواست كه راننده قبل از عزيمت به كنار سنگر فرماندهي بيايد. بعد در همان جلسه قسمتي از وصيتنامه‌اش را براي‌مان خواند و گفت دوست دارد نام فرزندش كه هنوز متولد نشده بود را اگر پسر شد مهدي و اگر دختر شد زهرا بگذارند و به او نان حلال بخورانند. حال عجيبي داشت. حتي گفت كه از خدا شهادت خواسته و مي‌خواهد بدون اينكه زخمي بشود، مستقيماً به شهادت برسد. در همين حين خبر رسيد كه راننده مورد نظر با خودرواش بيرون سنگر هستند. ايشان بيرون رفت و ما هم پشت سرش خارج شديم. فرماندهي كه پيشاپيش نيروهايش حركت مي‌كرد
حسن فتاحي دولت آبادي به عنوان مسئول واحد مهندسي – رزمي لشكر ۱۴ امام حسين(ع)، از جمله ياران نزديك شهيد خرازي است كه از زمان حضور اين سردارشهيد در ناآرامي‌هاي خطه كردستان، همراه او بوده است و به صورت مستمر همرزمي شهيد خرازي را در جبهه‌هاي جنوب نيز دنبال كرده و به اين ترتيب خاطرات بسياري از اين شهيد بزرگوار دارد.
براي شروع از گروه ضربت شهيد خرازي در كردستان بگوييد. ظاهراً اين گروه وحشت زيادي در آن خطه بر دل ضد انقلاب انداخته بود؟
اين گروه متشكل از نيروهاي سپاه و ارتش بود كه بخش سپاه آن را شهيد خرازي فرماندهي مي‌كرد. گروه ضربت از همان آغاز ناآرامي‌هاي غرب كشور به همت افرادي چون شهيد خرازي تشكيل شده بود كه معمولاً اين گروه شامل ۵۵ الي ۶۰ نفر مي‌شد. كار ما تأمين امنيت راه‌ها يا ايجاد آرامش در نقاط آشوب خيز بود. مثلاً وقتي كه ضد انقلاب از رسيدن آذوقه و اقلام مورد نياز به مردم مريوان جلوگيري كردند، ۵۰ الي ۶۰ كاميون از كالاهاي مورد نياز به آن شهر گسيل شد كه گروه ضربت وظيفه تأمين امنيتش را برعهده گرفت و اتفاقاً با كميني كه ضد انقلاب گذاشته بودند حدود ۱۱ شهيد داديم، اما وجود همه سختي‌ها كارمان را انجام مي‌داديم و با جديت و توانمندي كه شهيد خرازي در امر فرماندهي داشت، گروه ضربت وحشت زيادي در دل ضد انقلاب انداخته بود.
به عنوان يكي از همرزمان شهيد خرازي، نقش ايشان را در فرونشاندن فتنه ضد انقلاب در كردستان چطور ارزيابي مي‌كنيد؟
همانطور كه گفتم گروه ضربت وظيفه پاكسازي نقاط ناآرام را از لوث وجود ضد انقلاب برعهده داشت. بارها پيش مي‌آمد كه بچه‌هاي ما چندين كيلومتر راه را در مسيرهاي ناآرام طي مي‌كردند تا همانند نيروهاي واكنش سريع،
شنيدم كه به راننده گفت اگر فكر مي‌كني رساندن اقلام مورد به خط خطر دارد سوئيچ را بدهد تا خودش آنها را به بچه‌ها برساند. راننده هم گفت كه اين كار را با اشتياق قبول كرده و سپس هر دو با هم روبوسي كردند. در همين حين گلوله خمپاره‌اي كه گويي براي شهيد خرازي فرستاده شده بود، كنارشان منفجر شد و خرازي همانجا به شهادت رسيد و راننده نيز روز بعد به فرمانده شهيدش پيوست.
ضد انقلاب را غافلگير كرده و ضربات مهلكي به آنها وارد كنند. به طور مثال ما در آخرين روزهايي كه در منطقه غرب بوديم، دو مأموريت به فاصله چند روز از هم انجام داديم كه در هر دو مورد راه‌هاي صعب العبوري را از ميان شيارها، دره‌ها و بلندي‌هاي ناهموار طي كرديم تا اينكه براي پاكسازي روستاي پيرخزان و در مورد ديگر براي پاكسازي بلندي‌هاي ژاله وارد عمل شويم. با توجه به شرايط كوهستاني كردستان كه شرايط را براي رزمندگان سخت مي‌كرد، گروه ضربت نعمت بزرگي به شمار مي‌آمد. چنانچه وقتي جنگ شروع شد و بسياري از بچه‌هاي گروه اصرار داشتند براي مقابله با بعثيون به جنوب برويم، خيلي از مسئولان با تصميم ما مخالفت كردند و نگران بودند كه مبادا با خالي شدن منطقه از گروه ضربت مشكلاتي پيش بيايد. اين امر به خوبي نشان مي‌دهد كه نقش فرماندهاني چون شهيد خرازي و گروهش در فرونشاندن فتنه ضدانقلاب در كردستان تا چه ميزان تأثيرگذار بود.
چطور شد كه با اتفاق شهيد خرازي به جبهه جنوب اعزام شديد؟
وقتي جنگ شروع شد، اخباري از پيشروي سريع نيروهاي دشمن در عمق خاك‌مان مي‌شنيديم كه بر نگراني بچه‌ها افزوده بود. به همين خاطر افراد فشار زيادي مي‌آوردند كه حتماً به جنوب برويم. شايد شهيد خرازي نيز ته دلش راضي به اين امر بود، ليكن به عنوان يك فرمانده و مسئول، هميشه سعي مي‌كرد وظايف محوله را عهده‌دار باشد. اما به هرحال فشار افراد باعث شد چند روزي به اصفهان برگرديم و باصطلاح پيه اين كار را نيز به تن مان بماليم. چراكه اصرار زيادي به بازگشت ما به غرب وجود داشت و حتي يادم مي‌آيد ما را به گرفتن دو روز روزه پشت سرهم جريمه كردند. همه با دل و جان پذيرفتيم و در نهايت با اصرار ما به جبهه جنوب و منطقه دارخوين اعزام شديم كه همان جا خط دفاعي محمديه را در برابر دشمن متجاوز تشكيل داديم.
از خصوصيات فرماندهي شهيد خرازي بسيار شنيده‌ايم، چه ويژگي بارزي از اين بعد شخصيتي ايشان سراغ داريد؟
شهيد خرازي سرداري بود كه وقتي فرماني مي‌داد، خودش پيشاپيش نيروها در انجام آن اقدام مي‌كرد. در مأموريت‌ها يا عمليات‌هاي گوناگون، شخصاً حضور فعالي مي‌يافت و باعث دلگرمي بچه‌ها مي‌شد. ايشان پيش از انقلاب دوره سربازي را پشت سرگذاشته و از طرفي مدت زمان قابل توجهي در منطق جنگي حضور داشت، تجربيات زيادي كسب كرده بود و اگر پيشنهاد يا فرماني مي‌داد، افراد مي‌دانستند كه پشت اين حرف تفكر فرماندهي چون خرازي نهفته است و با دل و جان پذيرايش مي‌شدند. البته ايشان از مشورت نيروها نيز بهره مي‌برد و اينطور نبود كه فقط خودش تصميم گيرنده باشد. به طور كلي شهيد خرازي فرمانده قلب‌ها بود و همه نيروها با دل و جان فرامينش را اجرا مي‌كردند. خوب است اينجا خاطره‌اي از يكي از عمليات‌هايمان در كردستان بگويم كه وقتي براي پاكسازي بلندي‌هاي ژاله رفته بوديم، غافلگير شديم و دو زخمي داديم. من حمل يكي از زخمي‌ها را برعهده گرفتم و شهيد خرازي نيز ديگري را بر دوش گرفت. ۲۰ متر به ۲۰ متر آنها را جا به جا مي‌كرديم تا در شرايط ناهموار كوهستان انرژي لازم براي رساندنشان به نقطه امن را داشته باشيم. شهيد خرازي با اينكه جثه‌اي كوچك‌تر از من داشت و از طرفي فرمانده بود و مي‌توانست از حمل مجروح شانه خالي كند، اين كار را نكرد و با توجه به احساس مسئوليت و علاقه‌اي كه به تك تك نيروها داشت، پا به پاي من در حمل مجروح‌ها كمك كرد و در عين حال نيز وظيفه فرماندهي‌اش را به نحو احسن به انجام رساند.
رجزهاي فرمانده عراقي براي حسين خرازي
سردار غلامحسين هاشمي به عنوان، مسئول ادوات و گردان‌هاي تخصصي لشكر ۱۴ امام حسين(ع) در دوران دفاع مقدس، از جمله همرزمان شهيد خرازي است كه سابقه آشنايي‌اش با اين سردار بزرگ جبهه‌ها، به دوران قبل از جنگ و عضويت در كميته دفاع شهري اصفهان مربوط مي‌شود. لذا از حيث آشنايي طولاني مدت با شهيد خرازي، واگويه‌هاي جالبي از اخلاق، سلوك و همينطور مجاهدات اين سردار شهيد دارد كه طي گفت‌وگويي از وي جويا شديم.
براي شروع از نحوه آشنايي‌تان با شهيد خرازي بگوييد.
آشنايي ما از سال ۱۳۵۸ در كميته دفاع شهري اصفهان آغاز شد. همانطور كه مي‌دانيد در اصفهان كميته انقلاب اسلامي تشكيل نشد و به جاي آن همين كميته دفاع شهري مسئوليت‌هاي مشابه را برعهده گرفت. محل اين كميته در مركز سابق ساواك تشكيل شده بود و شهيد خرازي به دليل انجام خدمت سربازي و آشنايي‌اش با سلاح ها، مسئوليت نگهداري از سلاح‌هاي اين كميته را برعهده داشت. از همان جا با ايشان به عنوان يك فعال انقلابي آشنا شدم و بعدها در جبهه‌ها نيز اين آشنايي تداوم يافت.
پس شهيد خرازي در فعاليت‌هاي انقلابي هم حضور داشت؟
بله ايشان در بحبوحه جريان انقلاب، خدمت سربازي خود را مي‌گذراند كه به فرمان امام مبني بر ترك پادگان توسط نظامي‌ها، ايشان محل خدمت خود را ترك مي‌كند و به صف انقلابيون مي‌پيوندد و در كنار ساير مبارزان، در جريان انقلاب نقش فعالي را برعهده مي‌گيرد. لذا وقتي كه انقلاب به پيروزي رسيد، ايشان نزد انقلابيون فردي معتمد و شناخته شده بود و از همين رو وظيفه حساس و خطير نگهداري اسلحه‌ها آن هم در شرايط حساس آن زمان برعهده ايشان قرار گرفت. در كميته دفاع شهري شهيد خرازي در كنار ساير افراد، حفظ امنيت شهر و تعقيب و دستگيري ضد انقلاب را عهده‌دار بود.
گويي با وجود استمرار حضور شهيد خرازي در اغلب عمليات‌ها و سال‌هاي متمادي حضورشان در جبهه‌ها، شهادت ايشان بازتاب زيادي در ميان دشمنان داشته است؟
شهيد خرازي در زمره شهداي نامي جبهه‌ها بود. چنانچه حتي فرماندهان دشمن ايشان را به نام مي‌شناختند و پيش آمده بود كه در تلويزيون عراق از او نام برده بودند. يكي از نمونه هايش در يكي از عمليات‌ها اتفاق افتاد كه وقتي مواضع مان را در شرق دجله تخليه كرده و به نقطه ديگري رفتيم، ماهر عبدالرشيد، فرمانده سپاه سوم عراق كه اغلب عمليات پاتك را برعهده مي‌گرفت، در تلويزيون عراق ظاهر شده و درست در جايي كه پيشتر لشكر ما قرار داشت، ايستاد و گفت: «خرازي كجايي كه ما اينجا را گرفتيم.» اين حرف فرمانده عراقي به خوبي نشان مي‌دهد كه شهيد خرازي تا چه ميزان بر دل دشمنان ترس افكنده بود كه او را به نام مي‌شناختند و با چنين لفاظي‌هايي سعي داشتند حقارت خود در برابر اين سردار رشيد را بپوشاندند. وقتي هم كه خرازي به شهادت رسيد، راديو و تلويزيون عراق با خوشحالي اين مسئله را عنوان مي‌كردند و اظهار مي‌داشتند كه يكي از فرماندهان ارشد ايراني به نام حسين خرازي كشته شده است. همه مي‌دانيم كه خوشحالي دشمن از چنين اتفاقي از چه واقعيتي نشأت مي‌گيرد و وجود شهيد خرازي خاري بر چشم آنها بود.
به عنوان يكي از همرزمان شهيد خرازي نقش ايشان را در كدام عمليات مؤثر مي‌دانيد؟
شهيد خرازي در اغلب عمليات‌هاي بزرگ حضور تأثيرگذار داشت، وليكن در عمليات الي بيت المقدس و آزادسازي خرمشهر، شهيد خرازي به همراه شهيد كاظمي جزو اولين نفراتي بودند كه وارد خرمشهر شدند و اين امر در ارتباط بيسيم شهيد كاظمي و شهيد صياد شيرازي به خوبي نمايان است كه سردار كاظمي به قرارگاه مي‌گويد به همراه حسين داريم وارد شهر مي‌شويم. يعني درست در سوم خردادماه ۱۳۶۱ و اولين ساعاتي كه نيروهاي ما توانستند به شهر راه يابند و كمي بعد كل شهر را آزاد كنند. رشادت شهيد خرازي در عمليات الي بيت المقدس مورد تأييد شهيد صياد شيرازي نيز قرار داشت و ايشان بارها از نقش شهيد خرازي و شهيد كاظمي در اين خصوص سخن گفته بودند.
از قرار ارتباط عميقي بين شهيد خرازي و شهيد كاظمي وجود داشت، نظر شما چيست؟
اين سخن از شهيد كاظمي است كه گفته شهيد خرازي جايگاه ويژه‌اي در درگاه خدا دارد و يكي از درهاي بهشت قبر اين شهيد بزرگوار است. با چنين سخني به خوبي مي‌توان انس و الفت بين اين دو شهيد را دريافت. به همين دليل نيز شهيد كاظمي وصيت كرده بود جسدش را در كنار شهيد خرازي دفن كنند و بعد از شهادت ايشان نيز طبق وصيتنامه‌اش، پيكر مطهر شهيد كاظمي در كنار دوست و يار ديرينه‌اش آرام گرفت.
به نظر شما چه رازي در نام و ياد شهيد خرازي وجود دارد كه اينگونه مورد توجه مردم اصفهان و به خصوص جوانان اين خطه قرار دارد؟
واقعيت اين است كه شهدا متعلق به منطقه و قوميت خاصي نيستند و اين كلام خود شهيد خرازي است كه اعتقاد داشت جنگ متعلق به گروه خاصي نيست و هركس كه براي دفاع از كشور به جبهه‌ها بيايد، رزمنده محسوب مي‌شود و حق دارد در آن شركت كند. شهيد خرازي نيز همانند تمامي شهدا متعلق به همه مردم ايران است. اما همانطور كه گفتيد ايشان در نزد مردم استان اصفهان از جايگاه ويژه‌اي برخوردار است و به عنوان فرمانده توانمند لشكر ۱۴ امام حسين(ع) بسياري از خانواده‌هاي ايثارگر و ساير اقشار استان اصفهان با منش ايشان به خوبي آشنايي دارند. از آنجا كه تمامي شهدا خلوص نيت در رفتار و كردار خود داشتند اثرات كارهاي خالصانه‌شان در نهاد پاك جوانان و عموم مردم تأثير خود را مي‌گذارد. از اين رو شهيد خرازي نيز به عنوان فرماندهي كه به واقع فرمانده قلب‌ها بود و در امر جنگ و خدمت به كشور و انقلاب خالصانه از همه هستي خود گذشت، مورد احترام مردم قرار دارد. لذا اكنون مشاهد مي‌كنيم مردم ما قدر خلوص نيت و خدمات خالصانه شهيد خرازي را در كنار ساير شهدا درك مي‌كنند و مزار اين شهيد بزرگوار حتي ۲۵ سال پس از شهادتش همچنان محل زيارت جوانان و دوستداران راه حقيقت و شهادت است.


خاطره

دیشب قبل از سحر بود خواب دیدم تو یه جایی جمع شدیم و حرف از شهید و شهادته یه فضای باز با رفقایی که نمی دونم می شناسمشون یا نه.
حرف از سردار برادر احمد کاظمی بود من رفیقی که بغلم بود گفتم شهید که مرده ، زنده نداره اون حی و حاضره و فقط ما نمی تونیم ببینیمش ...
همین که این رو کفتم یدفه دیدم یه ماشین مشکی رنگ داره می آد و سردار عقب اون نشسته یه ماشین شخصیتی خیلی باکلاس همه مبهوت عظمت سردار بودیم که یکدفعه از دست سردار یک کوله و یک قمقمه افتاد زمین چند نفری با سرعت زیاد در حالتی که انگار داشتیم پرواز می کردیم با سرعت خودمون رو رسوندیم که وسائل رو برای تبرک برداریم که یهو سردار اومد کنارمون و گفت می دونم برای تبرک می خواهید اما به جای اینکه  دنبال تبرک از شهید باشید به دنبال راه شهید باشید دنبال اینکه اونها چطور بودند و رفتند و ادامه خواب که خیلی واضح یادم نیست نمی دونم تعبیرش چیه اما نمی دونید لباس سبز سپاه ،اون قامت نورانی و رشید چه عظمت و ابهتی داشت...
سردار دست ما رو بگیر و بر ما حمدی بخوان که شما زنده ای و ما مردگان این عالم.
موفق باشید

سالگرد عملیات کربلای 4 و 5

خاطرات رئیس دفتر صدام از شب عملیات کربلای ۵

 عملیات کربلای پنج به فاصله کمی از عملیات کربلای 4 در تاریخ  ۱۹/۱۰/۱۳۶۵ که طولانی ترین عملیات دوران هشت سال دفاع مقدس به مدت 70 روز با رمز  يا زهرا (سلام الله علیها) در محورهاي منطقه عمومي شرق بصره- سراسر محور جنوبي جنگ با  اهداف  انهدام ماشين جنگي دشمن وگشودن راه براي سرنوشت جنگ طولاني و پاسخ به انتظارات مردم و تهديد شهر بصره به عنوان گلوگاه عراق توسط ((لشکر۱۴ امام حسین (ع)،لشکر 27محمدرسول الله(ص)،سپاه بدر،لشگر 41ثار الله،تیپ قمر از چهار محال بختیاری،قرارگاه نجف وقرارگاه قدس صورت گرفت.))

به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز ، منطقه‌ عملياتي‌ كربلاي‌ که از پل‌ نو خرمشهر واقع‌ در ابتداي‌ جاده‌ خرمشهر ـ شلمچه‌، نهر خين‌، شهرك‌ ابوالخصيب‌ عراقِ، پتروشيمي‌ بصره‌، شط‌ العرب‌ صغير و كبير، جزيره‌ بوبيان‌؛ دژ مرزي‌ ايران‌ و عراق، پاسگاه‌ مرزي‌ ايران‌ و عراق در شلمچه‌ در فاصله‌ هفصد متري‌ يادمان‌ شهداي‌ شلمچه‌ كه‌ در عمليات‌ كربلاي‌ پنج‌ به‌ سه‌ راهي‌ امام‌ رضا عليه السلام معروف‌ بود صورت پذیرفت. فرمان آغاز درگيري در ساعات اوليه بامداد ۱۹دی ماه ۱۳۶۵ به يگانهاي خط شكن ابلاغ شد. 


قرارگاه نجف نيز كه در شب اول عمليات تنها با يك لشكر در جزيره بوارين - به منظور فريب دشمن- وارد عمل شده بود، توانست به طور موقت و محدود در خط اول ارتش عراق در اين جزيره رخنه كند.

در ادامه عمليات، نيروهاي خودي ضمن درهم شكستن دو پاتك عراق به سوي شلمچه پيشروي كرده و در ساعت ۱۰ صبح به مجاورت كانال «هفت دهنه» رسيدند و با تصرف دو موضع هلالي شكل اول و دوم، موقعيت خود در منطقه پنج ضلعي و شلمچه را مستحكم كردند.

 

عمليات در حالي ادامه يافت كه دشمن با آگاهي از تلاش اصلي فرماندهي عمليات، يگانهايي را به فاو و ديگر مناطق عملياتي برده بود، به سرعت به منطقه شلمچه منتقل مي كرد.

بخش اعظم تلاش دشمن به عقب راندن نيروها از غرب كانال و نيز جلوگيري از ايجاد الحاق در مثلث نوك كانال معطوف شده بود. به همين دليل، در اين شب كه نيروهاي قرارگاههاي قدس و نجف وارد عمل شده بودند، عواملي همچون آتش دشمن، نداشتن مواضع مناسب براي پدافند و ... موجب شد فقط به انهدام نيروي دشمن و استحكام مواضع تصرف شده در روز اول و نيز برهم ريختن آرايش نيروهايي كه خود را براي پاتك آماده مي كردند، بسنده شود.

با آغاز روشنايي روز دوم عمليات، پاتكهاي سنگين دشمن - بيش از ۲۰ مورد- در غرب كانال پرورش ماهي شروع شد كه در هر پاتك، رزمندگان خودي با تحميل تلفات به يگانهاي دشمن، آنها را عقب مي راندند.

در شب سوم، پد «بوبيان»، بخشي از جاده آسفالته در جنوب كانال پرورش ماهي، پل دوم و نيز مواضع هلالي شكل نوك كانال به تصرف نيروهاي قرارگاه كربلا درآمدند. نيروهاي قرارگاه نجف نيز ضمن تصرف سومين موضع هلالي شكل، روي دژ مرزي پيشروي كردند.

همچنين، نيروهاي قرارگاه قدس حركت خود را در شرق نهر «دوعيجي» آغاز كرده و ضمن پاكسازي مواضع هلالي شكل سوم و چهارم، به جاده شلمچه دست يافتند و در نتيجه، يگانهاي دو قرارگاه قدس و نجف موفق شدند اهداف مرحله اول عمليات را تأمين كنند. 

                                                                
در ادامه، يگانهاي قرارگاه قدس به منظور تصرف خط دشمن در مجاورت نهر جاسم به پيش رفتند، اما به دليل مقاومت نيروهاي عراقي كه تا صبح روز بعد ادامه داشت، مجبور شدند تا خط نهر دوعيجي عقب نشيني كنند.

ساعت ۹ صبح فشار هوايي و بمباران خطوط عملياتي و عقبه هاي خودي همراه با به كارگيري سلاحهاي شيميايي افزايش يافت و دشمن توانست نيروهاي مستقر در محور كانال ماهي را عقب براند.

پاتك دشمن به جزيره بوارين آغاز شد كه با تلاش نيروهاي قرارگاه نجف اين پاتك با ناكامي مواجه گرديد. در محور قرارگاه كربلا نيز براي حفظ مواضع جناح راست و تثبيت موقعيت در منطقه كانال پرورش ماهي، نيروهاي خودي به رها كردن آب مبادرت ورزيدند. 

                                                                        شهدای عملیات کربلای 5

به اين ترتيب، پيشروي در اين محور متوقف شد و عمليات با دو هدف اصلي «تصرف خط نهر جاسم» و «پاكسازي جزيره بوارين» ادامه يافت. دشمن پاتك خود را در غرب كانال ماهي همراه با شديدترين و پرحجم ترين آتش توپخانه در طول جنگ آغاز كرد و در نهايت پس از حدود ۵/۲ ساعت تنها توانست دو موضع هلالي شكل را بازپس گيرد.

يگانهاي قرارگاه نجف مأموريت ديگري را با هدف تصرف كامل بوارين و مقر دشمن آغاز كردند و موفق شدند فقط به هدف دوم (تصرف مقر دشمن) دست يابند.

در روزها و شبهاي بعد نيز، رزمندگان خودي طي درگيريهاي متعدد توانستند علاوه بر استقرار در شرق نهر جاسم، قسمتي از غرب اين نهر را به عنوان «سرپل» به دست آورند.

دشمن در حالي كه تلفات بسياري را متحمل شده و منطقه ارزشمند شرق نهر جاسم را از دست داده بود، با تداوم عمليات در غرب اين نهر و پذيرش تلفات بيشتر، سرانجام براي جلوگيري از پيشروي قواي نظامي سپاه پاسداران، تعداد زيادي از يگانهاي خود را وارد منطقه كرد.

در اين ميان، با توجه به مشكلات، موانع و كمبودهاي موجود به نظر مي رسيد تداوم عمليات در غرب نهر جاسم و دستيابي به كانال زوجي به سهولت امكان پذير نيست. بنابراين، در هفتم بهمن ماه ۱۳۶۵ مقرر شد مهلت دو هفته اي به يگانهاي عمل كننده - فرصت بازسازي و تجديد قوا- داده شود تا آمادگي لازم را براي ادامه عمليات بيابند. 

                                                                  از شهدای عملیات کربلای 5

در شامگاه سوم اسفندماه ۱۳۶۵، مرحله تكميلي عمليات آغاز شد و نيروها با پيشروي در محور نهر جاسم موفق شدند چهارراه شلمچه را به تصرف خود درآورند. دشمن نيز با فرا رسيدن صبح، علاوه بر انجام سه پاتك - همراه با استفاده از سلاح شيميايي- خطوط خود در اين محور را تقويت كرد.

در ادامه عمليات، نيروهاي خودي موفق شدند سيزدهم اسفندماه ۱۳۶۵ ضمن پيشروي در غرب كانال ماهي و تصرف هلالي شكل سوم و نيز تسخير يكي از مستحكمترين قرارگاههاي دشمن در منطقه، به انهدام نيروهاي دشمن بپردازند. 

* نتايج عمليات

عبور از موانع نفوذ ناپذير دشمن در شرق بصره و حضور در حومه اين شهر به گونه اي اهميت يافت كه متعاقب اين عمليات موقعيت سياسي و نظامي عراق تضعيف شد و در نتيجه حملات گسترده به مراكز اقتصادي، صنعتي و مسكوني ايران بار ديگر آغاز شد.

از سوي ديگر اوضاع جبهه هاي نبرد به سود قواي نظامي ايران تثبيت شد و سپاه پاسداران يكي از ارزنده ترين تجارب نظامي خود را كسب كرد.

همچنين تلاشهاي بين المللي براي پايان دادن به جنگ افزايش يافت و به تصويب قطعنامه ۵۹۸، كه در آن براي اولين بار تا حدودي خواسته هاي جمهوري اسلامي ايران لحاظ شده بود، در شوراي امنيت سازمان ملل انجاميد.

حضور گسترده نظامي آمريكا و متحدانش در خليج فارس آغاز شد و يكي از هواپيماهاي مسافربري ايران توسط ناو آمريكايي ساقط گرديد.

در عمليات مشابهي كه صدام براي كويت داشت به فاصله ۴۸ ساعت قطعنامه شوراي امنيت صادر شد و عراق را به فشار نظامي تهديد كرد تا از كويت خارج شود.

ولي در مورد ايران بعد از عمليات كربلاي ۵ يعني ۱۹ دي ماه ۱۳۶۵ اولين قطعنامه در اعتراف به وجود جنگ صادر مي شود و بعد اعلام اينكه هيأتي از سوي سازمان ملل به ايران و عراق سفر كند تا متجاوز را شناسايي كند.

اين شناسايي متجاوز طبيعتاً، تبعات حقوقي دارد و بايد خسارت طرفي كه جنگ به او تحميل شده پرداخت شود. البته بعد از جنگ خاوير پرز دكوئيار دبيركل وقت سازمان ملل به ايران و عراق سفر كرد و يكي از مهمترين دستاوردهاي سياسي جنگ تحميلي نامه اي است كه از سوي صدام براي ايران نوشته مي شود، مبني بر قبول شرايط ايران و قرارداد ۱۹۷۵ الجزاير و اعتراف دكوئيار كه آغازگر جنگ صدام بوده است.همه اينها در پرتو رشادتها، پايمردي ها و مقاومت رزمندگان در طول جنگ بويژه عمليات كربلاي ۵ بوده است.

يكي ديگر از ويژگيهاي مهم اين عمليات حجم انهدام دشمن بود كه در هيچ يك از عملياتها اين مقدار از تجهيزات و نيروهاي دشمن منهدم نشده بود. ديگر ويژگي اين عمليات عبور از موانع بي نظيري بود كه رژيم صدام در شلمچه ايجاد كرده بود كه در طول جنگ بي سابقه به نظر مي رسيد. ديگر ويژگي اين عمليات و از همه مهمتر اخلاص رزمندگان بود. شايد بتوان گفت اين عمليات سخت ترين عمليات طول جنگ بود.

در اين عمليات بزرگ و طولاني که با سنگين ترين و بيشترين پاتک هاي دشمن توأم بود چندين تن از فرماندهان برجسته ايراني از جمله « حاج حسين خرّازي» ،«يدالله کلهر»،«حجت الاسلام و المسلمين عبدالله ميثمي» مسئول حوزه نمايندگي حضرت امام(ره) در قرارگاه خاتم الانبياء’، «اسماعيل دقايقي»،«شاه مراد» فرمانده تيپ قمر از چهارمحال و بختياري و «زنگي آبادي» مسؤول آموزش لشکر۴۱ ثارالله عليه السلام به شهادت رسيدند.

خاطرات رئیس دفتر صدام از شب عملیات کربلای ۵

سرلشکر عبدالحميد محمود الخطاب ، رئيس دفتر صدام درباره اين عمليات مي گويد: تاريخ ۱۶/۱/۱۹۸۷ (۱۹/۱۰/۶۵) تلفن دفتر رئيس جمهور به صدا درآمد. خبر حمله به شلمچه را دادند. رئيس جمهور دائم زير لب مي گفت: «الله اکبر از دست افراد خميني... الله اکبر...» مدام پلک هايش به هم مي خورد. به او عرض کردم : اتفاقي مهم پيش آمده است ؟ رئيس جمهور که در اتاق قدم مي زد، گفت: «امشب بصره به دست نيروهاي ايران خواهد افتاد».

همان شب جلسه اي تشکيل شد که تا صبح ادامه داشت. ارتش ما داشت از هم مي پاشيد. ماشين جنگي و مدرن ما از کار مي افتاد. هر روز و هر ساعت گزارش هايي درباره عقب نشيني و تلفات بهت آور به دست ما مي رسيد. وقتي خبر رسيد نيروهاي ايراني به منطقه ديده باني شماره يک لشکر ۱۱ رسيده اند، رئيس جمهور گفت: «الان زمان آن فرا رسيده که از سلاح شيميايي استفاده کنيم».
 
با هدايت مستقيم رئيس جمهور اين کار انجام شد. با اين احوال ، رئيس جمهور هيچ گاه مايل به پايان جنگ نبود. او در جلسه هاي محرمانه به ما مي گفت: «اميدوارم اين جنگ ادامه يابد، چون کمک هاي کشورهاي خليج فارس ادامه خواهد داشت و ما با اين ثروت مي توانيم مشکلات داخلي را هم حل کنيم.
 
اگرچه تعداد مصدومان شيميايي متوسط و شديد عمليات کربلاي ۵ کمتر از ۳ هزار نفر مي شدند، اما با در نظر گرفتن مصدومان خفيف احتمالا جمع آنان به ۷ هزار نفر مي رسيد.

به دنبال اين عمليات عظيم كه به منهدم شدن ماشين جنگي عراق منجر شد علاوه بر فشارهاي آمريكا، قطعنامه ۵۹۸ كه كمي به خواسته هاي جمهوري اسلامي ايران نزديك شده بود صادر گرديد. اين اولين بار بود كه پس از شروع جنگ تحميلي شوراي امنيت سازمان ملل به وجود جنگ در اين منطقه اعتراف كرد. 


نتایج عملیات کربلای 5

۱- مناطق و تأسیسات آزاده شده :

-۱۲ کیلومتر پیشروی به طرف بصره و آزاد کردن جزایر بوارین ، فیاض و ام الطویل.

-پاسگاههای بوبیان ، شلمچه ، کوت سواری و خیّن .

-آزاد سازی شش روستا.

-عبور از کانال ماهیگیری، نهر دوعیجی و جاسم .

۲- تجهیزات منهدم شده دشمن:

-بیش از ۸۰ فروند هواپیما.

-۷۰۰ دستگاه تانک و نفربر.

-۲۵۰قبضه توپ صحرایی و ضد هوایی.

-صدها قبضه انواع ادوات نیمه سنگین و مقدار زیادی سلاح سبک و مهمات.

-۱۵۰۰ دستگاه خودرو و ۴۰۰ دستگاه انواع ادوات مهندسی و رزمی.

در این عملیات ۸۱ تیپ و گردان مستقل دشمن منهدم و ۲۴ تیپ و گردان مستقل نیز آسیب کلی دیدند ، تعداد ۴۰ هزار نفر از نیروهای دشمن کشته یا زخمی شدند و ۲۷۰ نفر نیز به اسارت نیروهای اسلام در آمدند.

بازتاب عملیات کربلای ۵

پیشروی در شرق بصره ، تواناییها و قابلیتهای نظامی عراق را بار دیگر زیر سوال برد ، به طوریکه روزنامه " آبرزور" چاپ پاریس به نقل از کارشناسان غربی نوشت:" برای اولین بار از آغاز جنگ تاکنون ، ناظران و کارشناسان غربی در مورد امکانات دفاعی عراق دچار تردید شده اند."

همچنین تأکید بر توانایی نظامی ایران ، چنانکهBBC طی تحلیلی درهمین زمینه ، با توجه به تجربه سپاه در عملیات فاو و عبور از رودخانه اروند ، ضمن اشاره به عبور از منطقه آبگرفتگی و کانال پرورش ماهی درکربلای ۵ گفت: " موفقیت ایران در عبور از دریاچه ماهی ، یک بار دیگر توانایی ایران درعبوراز آبراهها رانشان می دهد. "

هفته نامه نیوزویک نیز نوشت : " تهاجم ایرانیها در نزدیکی بصره ، حداقل یک مسئله را درخصوص جنگ ایران و عراق تغییر داده و آن این مسئله است که برای اولین بار طی چند سال گذشته ، این احتمال را که یک طرف حقیقتا" بر دیگری پیروز شود ، مطرح ساخته است."

                                   " یاد آزاد مردان و حماسه رادمریشان گرامی باد."


شهادت دکتر محمد مفتح

۲۷ آذر سالروز شهادت دكتر محمد مفتح و روز وحدت حوزه و دانشگاه است .
استاد شهيد آيت‌الله دكتر محمد مفتح‌، در 28 خرداد 1307 هجري شمسي در خانواده‌اي روحاني و در فضايي معنوي و نوراني در شهر همدان چشم به جهان گشود و در دامان خانواده‌اي علاقمند و شيفته اهل بيت عصمت و طهارت پرورش يافت‌.
حجت‌الاسلام حاج شيخ محمود مفتح‌، معروف به «ميرزا محمود» پدر شهيد دكتر مفتح از اساتيد و فضلاي حوزة علميه همدان به شمار مي‌رفت‌. وي كه در ادبيات فارسي و عربي متبحر بود و از خرمن علوم اهل بيت (عليهم‌السلام‌) حظي وافر داشت‌، قسمتي از عمر گرانماية خود را صرف تعليم و تعلم علوم نبوي و احاديث اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم‌السلام‌) نموده بود.
همو براي ترويج معارف نوراني قرآن كريم طريق خطابه و وعظ را انتخاب نموده و در اين راه از هيچ كوششي فروگذار نمي‌كرد. در اكثر جلسات و هيأتهاي مذهبي حضور يافته و علوم و معارف اسلامي را تدريس مي‌كرد و منابر وي بيشتر به بيان و شرح روايات معصومين (عليهم‌السلام‌) اختصاص مي‌يافت‌.
علاوه بر اين وي در شهر همدان به زهد و تقوي اشتهار داشت‌. تا آنجا كه هنوز اهالي متدين شهر همدان از مرحوم ميرزا محمود مفتح به نيكي ياد كرده و خاطراتي از وي در سينه دارند. وي كه علاقه و ارادت خاصي به خاندان نبوت و ولايت داشت و عاشق و شيفته خاندان نور بود، اشعار بسياري به زبانهاي فارسي و عربي در رثاي اهل بيت (عليهم‌السلام‌) سروده است كه نزد خاندان ايشان باقي است‌. ....................................................................


ادامه نوشته

شهید امیر صیاد شیرازی


یادگاری هایی عارفانه از زندگی امیر سپهبد شهید صیاد شیرازی
 

<

بی تعارف بگویم که اگر صیاد را فراموش کنیم به خودمان ظلم کرده ایم و به همین دلیل است که هیچ گاه به خود اجازه نمی دهم صدای این شهید در درونم خاموش شود. فرمانده ای که وقتی حکم فرماندهی او بر نیروی زمینی ارتش امضا می شد با همان لباس های خاکی اش زیر آتش در تکاپوی جهاد بود و آن جا هم که کارش گیر می کرد و در محاصره ضد انقلاب قرار می گرفت تنها به نمازش اتکا می کرد و همان “دعای فرج” که می گویند همیشه می خوانده است. به خودمان ظلم کرده ایم اگر این چند روزه دنیا به پایان برسد و صیاد را نشناسیم. زندگی شهید صیاد شیرازی پیش از آن که به مقتضای شغلش پر باشد از نظامی گری و خلق و خوی نظامی، پر است از معنویت و معرفت. صیاد شیرازی آن زمان که فرمانده نیروی زمینی بود با آن زمان که ستوانی گمنام در لشکر تبریز بود، آن زمان در ستاد کل نیروهای مسلح حضور داشت، هیچ تفاوتی نداشت . نقص از من نویسنده است که نمی توانم بی آن که دچار تکرار و کلیشه شوم از صیاد شیرازی بنویسم. از او که تاکنون ندیدمش اما گاهی اوقات دلم برایش تنگ می شود… .

بخش ابتدایی این جستار تلاشی است برای واکاوی شخصیت فرمانده ای عارف که اشاره گذرایی به زندگی آن شهید از زبان خودش دارد.(۱)

نسبتی حقیقی با خدای خود
… من با چمدانی کوچک در ایستگاه منتظر قطاری بودم که برای سال های طولانی از خانواده جدایم می کرد. این اولین بار بود که ناچار می شدم از خانواده جدا شوم. با وجود دلبستگی به تک تک اعضای خانواده، دوری از مادر برایم سخت تر بود. هرچه بزرگ تر می شدم بیشتر متوجه وجوه اشتراکم با مادر می شدم. من نیز چون او دست سرنوشت را در همه مراحل زندگی ام احساس می کردم. این نوع نگاه به زندگی به من امنیت درونی می بخشید. با چنین منشی بود که توانستم نسبتی حقیقی با خدای خود پیدا کنم. شخصیتی که از همان دوران نوجوانی توانست به عنوان «من» حقیقی در تصمیم گیری های مهم نقش اساسی را ایفا کند.بدین ترتیب مسیر زندگی و آینده ام از هم شاگردی های شهرستانی ام جدا شد و قدم به دنیایی بزرگ تر و ناشناخته گذاشتم. دنیایی که هیچ چیز آن شبیه شهر من و راه و رسم مردمش نبود. برای اولین بار کسانی را می دیدم که سر و وضع و لباس پوشیدنشان با ما فرق داشت. اوایل هم شاگردی های جدید را چنان مات و مبهوت نگاه می کردم که پنداری موجوداتی از کرات دیگرند. با وجود ظواهر دل فریبی که در شهرستان کوچکمان کمتر شاهدش بودم، چیز دلپذیری که مرا به خود جلب کند در بین آن ها نمی یافتم.
دنیایی که از عالم روستایی من چیزی نمی دانست
علاقه داشتم نظامی شوم و الحمدلله موفق شدم و در نوزدهم مرداد ماه ۱۳۴۳ وارد دانشکده افسری شدم.در روزهای نخست، زندگی در این فضا آن قدر با زندگی نیمه روستایی من فاصله داشت که خود را عاجز از درک محیط جدید می دانستم. دنیایی که چیزی از عالم روستایی من نمی دانست. از عالم واقعی کوه ها و جنگل ها و… احساس می کردم از عالمی پر از رویا به دنیای سرد و کوچک تنزل یافته ام.
…و البته شاهنشاه!
تمرینات با همه صعوبت و سختی هایش از دید من قابل قبول و توجیه پذیر بود. چه این که همه ما برای حضور در زمان و مکانی پرورش می یافتیم که سرب و آتش و خون حرف اول را می زد، یعنی حضور در میدان کارزار و دفاع از شرف و ناموس و میهن و البته شاهنشاه! کسی که مظهر قدرت خداوندگار و نماینده او در زمین بود! وظیفه ما دفاع از تاج و تخت نیز بود؛ مثل دفاع از ناموس! گاهی این تسلیم بی انتها و مطلق باایمان اولیه ای که با خود آورده بودم در تعارض بود و کسی در گوش دلم رندانه می گفت: «این خانه یک صاحب خانه بیشتر نمی تواند داشته باشد و تو روزی باید میان این دو یکی را برگزینی.»
اراده ای مرموز
با وجود آن که روزبه روز بر تردیدم برای ماندن در ارتش افزوده می شد، حسی مرموز مرا به ماندن ترغیب می کرد. میلی که هیچ رابطه  منطقی با محاسبات عقلی ام نداشت. اراده ای مرموز وادارم می کرد همه چیز را همان طور که هست تصدیق کنم، یعنی تسلیم بی قید و شرط به چیزی که هست…با پایان دانشکده، زندگی نظامی ام آغاز شد، اولین پادگان خدمتم اصفهان بود. دیگر شغلی داشتم که روزهایم را پر می کرد و خلوتی که شب ها را با آن سپری می کردم. ولی احساس می کردم چیزی کم است، این که آن چیست نمی دانستم. مدتی بعد به پیشنهاد خودم خانواده نیز به من پیوستند. اندک اندک زمزمه های مادرم برای ازدواج شروع شد، اما من محکم و قاطع به او جواب منفی دادم. ولی چند سال بعد هنگامی که به تبریز منتقل شدم، باز آن نیاز گنگ به سراغم آمد.
آن خلاء درونی بی حضور زن پر نمی شد
هنگامی که حکم انتقال به «سرپل ذهاب» به دستم رسید، دانستم هنوز وقت ازدواج نرسیده است ولی ظاهرا آن خلاء درونی بی حضور زن پر نمی شد. من در این میان مانده بودم که عقل را سرزنش کنم، یا احساس را…

ازدواج هم پایان احساس های درونی ام نبود، مدام احساس می کردم شخص دیگری به جای من از درون تصمیم می گیرد. مربی درونی نمایانگر نیرویی بود که خود من نبودم، همیشه خودم را در برابر بصیرتی برتر می یافتم. توکل و توجهم برای انجام هر کاری به همین ندای درونی بود که بر آن نام تقدیر یا سرنوشت نهاده بودم.در آن وضعیت قرار بود اثبات شود که با خدا بودن تنها به نماز محدود نیست.

جلسات محرمانه بدون ترس از ساواک
روزی دو دیپلم وظیفه از من وقت گرفتند که به ملاقات بیایند. آن ها بدون ذره ای ترس از سازمان مخوف ضداطلاعاتی بی پرده و مستقیم از من دعوت کردند تا در جلسات محرمانه شب های جمعه شرکت کنم. نام یکی از آن دو برای همیشه در گوشه ذهنم حک شده است؛ «سعید جعفری»، آن روز هرگز نمی دانستم که در آینده ای نه چندان دور برای دیدار سعید باید به گورستان بروم؛ مزار شهدا و باز روزهایی که بر مزار سعید حاضر می شدم فکر نمی کردم که من نیز به دست کسانی کشته خواهم شد که سعید را در عنفوان جوانی به شهادت رساندند.سعید برای من همچون پلی بود به دنیای معرفت و معنویت. این آغاز ارتباط من با مربیان بیرونی بود. مدتی بعد وقتی برای گذراندن دوره ویژه اعزام به خارج به تهران آمدم، باز شخص دیگری مثل سعید، بدون مقدمه و شناخت قبلی از من دعوت کرد تا در جلسات ویژه مذهبی شرکت کنم.سلسله جلساتی که هر روز دامنه اش برایم وسیع تر می شد و به من این امکان را می داد تا با دنیایی به مراتب وسیع تر از جهان کودکی و محیط خشک نظامی ام آشنا شوم. حالا دیگر فرصت داشتم با ارتباط نزدیک با مربیان بیرونی به دنبال کشف مجهولاتی بروم که سال های سال ذهنم را به خود مشغول کرده بود.اندک اندک دانستم اغلب مشکلات مردم بیش از آن که منشاء بیرونی داشته باشد، درونی است. احساس کردم زندگی ها محتوا و معنای کافی را ندارد. مردم با وجود ظاهر دیندارشان همگی خدایی زمینی را می پرستند. خدایی از جنس همین عالم خاکی؛ پول، مقام و بت های انسانی.
روزهای بعد از پیروزی انقلاب اسلامی من نگران بودم!
روزهای بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، با وجود شادی مردم از پیروزی بزرگی که کسب کرده بودند، من نگران بودم؛ آیا همه در کنار حضرت امام(ره) خواهند ماند؟! می ترسیدم، می دانستم که دوران رنج آغاز شده است. خیلی از آنانی که اهل مبارزه نبودند در همان روزهای نخست میدان را خالی کردند و گریختند. آن هایی که ماندند هم دو دسته بودند؛ تعدادی به امید لقمه ای چرب، منصب یا غنیمتی تن به خطر دادند و تعدادی نیز همه هستی خود را به قربانگاه بردند. باید خودمان را آماده می کردیم روزهای امتحان نزدیک بود. این بار نیز بوی خون از سمت دجله و فرات به مشام می رسید. باید آماده می شدیم…
همه نقاط به جز پادگان ها در تسلط کامل ضدانقلاب بود
انقلاب و همه حوادث بعد از آن بستری بود که هرکس در لحظه باید تصمیم می گرفت. فاصله مرگ و زندگی آن قدر به هم نزدیک بود که گاه تفکیک آن ها از یکدیگر آسان نبود.برای من سرزمین کردستان اولین نقطه ای بود که باید همه تجربیات گذشته ام را در آن به آزمایش می گذاشتم. میدانی که در روزهای نخست هیچ نقطه روشنی برای اتکا در آن نمی یافتم. همه چیز به هم ریخته بود. صفوف خودی و دشمن آن چنان در هم تنیده شده بود که تشخیص آن از یکدیگر به آسانی ممکن نبود.همه نقاط به جز پادگان ها در تسلط کامل ضدانقلاب بود. تا این که آن ها تصمیم گرفتند پادگان ها را نیز به تصرف خود دربیاورند. نبرد آغاز شد…
من پلی شدم میان دو نیرو
باید ابتدا شهرها را آزاد می کردیم؛ یعنی جنگ خیابانی تمام عیار. ارتش قدرت و توان لازم را داشت تا به تنهایی در برابر حریف بایستد. اما نیروهای نظامی اعتماد کافی را نداشتند. نیروهای مردمی نیز به تنهایی قادر به انجام کار نبودند. در این میان من پلی شدم میان دو نیرو، زیرا می دانستم کلید پیروزی ما در سایه همین اتحاد است و چنین نیز شد. خیلی زود شهرها یکی پس از دیگری آزاد شد، اکنون باید جاده های غیرشهری را در اختیار می گرفتیم. یکی از مشکل ترین و خطرناک ترین مسیرهایی که باید پاک سازی می شد، محور باند سردشت بود. مسیر کوهستانی، با گردنه های فراوان که هر کدام بهترین شرایط را برای کمین های سنگین داشت.با وجود مشغله ها و طرح مشکلاتی که پشت آن دلایل و منطق محکم نظامی بود، تصمیم گرفتم این محور را آزاد کنم…
نیروی پیش قراول در کمین ضد انقلاب افتاده بود
با قطعی شدن تصمیم مخالفت ها بیشتر شد، اما من متکی به نیرویی ورای آن چه منطق حکم می کرد، تصمیم خود را گرفته بودم. خیلی زود نیروهای گردان آماده حرکت شدند.شکست یا پیروزی در این عملیات برای طرفین بسیار مهم و حیاتی بود. قبل از آن که از کرمانشاه به بانه بروم، ستون حرکت کرده بود. من از پای بی سیم تکان نمی خوردم، لحظه به لحظه با فرمانده در تماس بودم. هنوز چند ساعتی از حرکت نیروها نگذشته بود که اولین حادثه رخ داد. نیروی پیش قراول در کمین ضد انقلاب افتاده بود…
نگرانی من عبور از گردنه «کوخان» بود
می دانستم زدن نیروی پیش قراول صرفا بهانه ای است برای سنجش توان دفاعی ستون. این جاده پر از کمین گاه هایی است که قدرتمندترین نیروها را به زانو درمی آورد. نگرانی من عبور از گردنه «کوخان» بود، آیا ستون از این گردنه به سلامت عبور خواهد کرد؟! شدت آتشباری دشمن به حدی بود که توانست شیرازه ستون را از هم بپاشد، فرمانده توانسته بود با موضع گیری مناسب از تلفات سنگین جلوگیری کند. بلافاصله با کمک هوانیروز توانستیم کلیه نقاط استراتژیک منطقه را از تصرف دشمن خالی کنیم.سال ۵۹ این جاده بسیار باریک تر و بسیار خاکی بود، مسیری را که حالا می توان در چند ساعت طی کرد ما باید متر به متر پاک سازی می کردیم و پیش می رفتیم. هرچند توانسته بودیم ظرف مدت ۲۰ روز قریب به دوسوم مسیر را طی کنیم، اما تعداد نیروهای ستون به نصف کاهش یافته بود. فشارها برای اعلام پایان عملیات و پذیرش شکست بر من هر لحظه بیشتر می شد.
نیرویی مرموز من را به رفتن تشویق می کرد
برای انجام این عملیات با خیلی ها جنگیده بودم، می دانستم شکست آن به منزله شکست یک استراتژی و شکست یک باور است، باوری که اگر به آن نمی رسیدیم هرگز توان مقابله با دشمن اصلی یعنی عراق را پیدا نمی کردیم.همه شواهد حاکی از آن بود که با یک کمین سنگین شکست قطعی است، ولی نیرویی مرموز من را به رفتن تشویق می کرد.خبر رسید ضدانقلاب با فراخوان کلیه نیروهایش، عزم خود را برای وارد آوردن ضربه نهایی جزم کرده است. ستون هر لحظه به منطقه مورد نظر نزدیک و نزدیک تر می شد. نبرد آغاز شد. مهمات ها در حال انفجار بودند و سربازان بعضی خشکشان زده بود. آن جا اولین باری بود که می دیدم کسی چطور «کپ» می کند. هرچه آن ها را هل می دادم که وارد شیار شوند، حرکت نمی کردند. ضدانقلاب با تفنگ های دوربین دار سر نیروها را هدف قرار می داد. یکهو در دلم به خدا گفتم: «خدایا چرا این گلوله هایی که از کنارم عبور می کند، به من اصابت نمی کند که راحت شوم، من طاقت دیدن این وضعیت را ندارم.»!
چیزی فراتر از توان و معادلات نظامی
نمی دانم اگر در همان حال باقی می ماندم، سرنوشت مابه کجا می انجامید. ناگهان از جا کنده شده و در زمانی کوتاه خود را رهیده از آن دام مهیب یافتم.از آن پس بود که همگی باور کردیم برای رسیدن به پیروزی باید به چیزی فراتر از توان و معادلات نظامی متکی بود، باوری که توانستیم در پناه آن همه سختی های هشت سال جنگ را تحمل کنیم.با آغاز جنگ، زندگی ام به عنوان یک نظامی وارد مرحله جدیدی شد. مسیری که با وجود سختی هایش به من مواهب زیادی بخشید. چگونه می توانستم این همه را توقع داشته باشم. نمی توانم در مورد خودم رای بدهم، چه این که پدیده حیات بسیار عظیم است. فقط می دانستم به دنیا آمده ام و وجود دارم و روزی برده خواهم شد.بزرگ ترین موهبت من در زندگی رویاهای دوران کودکی و نوجوانی ام بود. رویاهایی که مرا واداشت تا زندگی را از دور بنگرم…
همه تاریخ جنگ را می دانم اما من مورخ نیستم
به عنوان یک کودک دبستانی همیشه خود را تنها احساس می کردم و این تنهایی تا آخرین لحظات حیات با من بود. در طول حیاتم بسیاری از مردم را رنجاندم، حتی خویشان نزدیک و هم رزمانم را. باید قانونی درونی را اطاعت می کردم که بر من تحمیل می شد و من بر آن نام تقدیر نهاده بودم. باید به راه خود می رفتم. از جنگ چیز زیادی برای گفتن ندارم، همه تاریخ جنگ را می دانم اما من مورخ نیستم، سیاست مدار هم نیستم، حقایق جنگ هیچ کدام از مقولات فوق را برنمی تابد. نه تاریخ قادر به بیان کیفیت آن است و نه سیاست.
شرمنده خانواده ام هستم
خانواده ام اعم از پدر و مادر، همسر و فرزندانم حق بزرگی بر گردنم دارند، پیش از آن که فرزند یا پدر خوبی باشم سعی کردم «سرباز» خوبی باشم به همین جهت همیشه آنان را از خود رنجانده ام. نصیحتی به آن ها ندارم. سعی کنند زندگی دنیایی خود را متکی به توانایی های خود بنا کنند و نه بر اساس نام من. من نیز در کنارشان خواهم بود تا آن زمان که در عالمی دیگر به دیدار هم نائل شویم. من نیز به انتظار آن روز نشسته ام…
در جست و جوی صیاد

امیر «ناصر آراسته» جانشین اسبق فرمانده کل ارتش و مشاور نظامی فعلی فرمانده کل قوا، همرزم و همکار شهید صیاد شیرازی و ناظر بر وصیت وی بوده است و حالا که دیگر صیاد نیست بهتر از هرکسی می تواند درباره او صحبت کند. در سوالاتمان صیاد را جست و جو می کنیم از امیر آراسته.(۲)

شما از دوستان و هم رزمان شهید صیاد بودید؛ مدت زیادی در موقعیت های مختلف، با ایشان همکاری داشتید؛ شاید تا آخرین ساعات پیش از ترور ایشان. نوع روابط ایشان را با فرمانده کل قوا چگونه دیدید؟

صیاد نگاهش به فرمانده با نگاهی که در ارتش های دنیاست، فرق داشت. در نظام اسلامی ، شهید صیاد فرمانده را- چه رهبر معظم انقلاب بودند و چه حضرت امام رضوان الله تعالی علیه- نایب امام زمان(عج) و امر آن ها را با واسطه، امر حضرت حق می دانست. این نکته حساسی است. او بر این اساس در مقابل فرمانده اش باب اجتهاد باز نمی کرد. در عین حال و با همه اطاعت و تقیدی که نسبت به فرمانده اش داشت، برای حفظ حریم ولایت و حفظ منافع نظام، خودش را مقید می دانست که نظرات کارشناسی اش را به فرمانده  بدهد. نه اطاعت از فرمانده اش باعث می شد که نظراتش را ابراز نکند، نه داشتن نظرات کارشناسی باعث می شد که باب اجتهاد را در مقابل فرمانده اش باز کند. جمع این دو کار سختی است اما شهید صیاد به راحتی انجامش می داد.

راجع به ارائه مشاوره یا نحوه برخورد با یک فرمانده ارشد، آیا می شود با ادبیات غیرنظامی، نام این را «نقد» گذاشت؟

ما می گوییم ارائه نظر کارشناسی؛ یعنی یک فرمانده به عنوان کارشناس، باید نظر کارشناسی به فرمانده بالاترش ارائه کند.

درباره این هم خاطره ای دارید؟

در عملیات بدر، حضرت امام(ره) که فرمانده کل قوا بودند، فرماندهی را به آقای هاشمی رفسنجانی تفویض کردند. در قرارگاه مرکزی کربلا، یا قرارگاه سرفرماندهی خاتم الانبیاء(ص) طرح این عملیات مطرح شد. طرح را هم برادران بزرگوار سپاه داده بودند. خب هرکسی برای عملیات طرحی می داد و نظرات مختلفی ابراز می شد. صیاد با نظریه های کارشناسی خودش، مخالف اجرای عملیات بدر بود. کارشناسان طراح و عملیاتی اطلاعاتی ارتش دیدگاه هایی را به ایشان منتقل کردند. او هم این دیدگاه ها را تجزیه و تحلیل کرده بود و دقیقا مخالف بود با اجرای این عملیات. اتفاقا عملیات بدر نافرجام شد و اهدافش تأمین نشد اما بزرگ ترین حسنش این بود که نشان داد نیروهای مسلح در هر شرایطی می جنگند و در هر شرایطی حالت هجومی دارند. صیاد دیدگاه ها و نظرش را داد و به صراحت گفت که من مخالف اجرای این عملیاتم. قرارگاه رده بالاتر که قرارگاه کربلا یا خاتم الانبیاء(ص) بود، با فرماندهی آقای رفسنجانی باید نظرات جمع را می گرفت. نظر صیاد، فقط یک نظر بود. قرارگاه فرماندهی باید نظرات سپاه پاسداران، جهاد سازندگی، سازمان تبلیغات جنگ، مسئولان کشور و… را هم می گرفت. این ها را می آورد به حضرت امام(ره) ارائه می داد. همه دخیل بودند در اجرای عملیاتی که باید با پشتوانه ملی انجام می شد.

نظریه کارشناسی صیاد مخالف دیدگاه قرارگاه و سرفرماندهی بود
دیدگاه ها درباره این عملیات هم رفت تا به مرحله تصویب فرماندهی کل برسد. در قرارگاه کربلا با همه مخالفت ها، طرح این عملیات تصویب شد. به نظر حضرت امام(ره) هم رسید و ابلاغ شد. نظریه کارشناسی صیاد مخالف دیدگاه قرارگاه و سرفرماندهی بود اما رأی او در اقلیت قرار گرفت. وقتی طرح ابلاغ شد، صیاد نیروهایش را جمع کرد؛ گفت: تا این لحظه من با اجرای عملیاتی با این عنوان، در این مقطع و با این مشخصات مخالف بودم. اما از این لحظه که دستور بر اجرای این عملیات صادر شده به بعد، من عامل این عملیاتم، از دیگرانی که این طرح را دادند، محکم تر خواهم ایستاد و هیچ تخطی را هم نخواهم بخشید. و به گونه ای عمل کرد که حقیقتا آخرین نفری که صحنه عملیات بدر را ترک کرد، خودش بود. گفت می خواهم خدای من و امام من گواه باشند بر این که من فقط نظر کارشناسی ام را دادم اما در اجرا محکم تر از دیگران بودم. عزیزانی شاهد این ادعا هستند. برادر عزیزم آقای رحیم صفوی خودش شاهد است. ایشان می گفت- شاید هم برادر رشید بود- که لوله تانک های عراقی دیده می شد. تانک های عراقی خیلی نزدیک آمده بودند و گلوله هایشان جلوی پاهایمان می خورد.
من به امامم قول دادم تا پای جان در این عملیات بایستم
در چنین موقعیتی بچه های سپاه دو قایق تندرو آوردند، به آقا رحیم و صیاد و جمعی که آن جا بودند، گفتند سوار شوید، بروید. الان تانک ها می رسند. باید فرمانده ارتش و فرمانده سپاه پاسداران را سوار می کرد، می برد وگرنه اسیر می شدند. صیاد گفت من نمی آیم؛ من به امامم قول دادم تا پای جان در این عملیات بایستم. فانسقه صیاد را دو سه نفری گرفتند- جثه اش هم کوچک بود؛ ورزیده بود ولی وزن سنگینی نداشت- بلندش کردند، انداختندش توی قایق تندرو. آقا رحیم را هم انداختند توی قایق؛ او هم می خواست بایستد. اما وقتی دستشان از فانسقه صیاد جدا شد و قایق پانزده بیست متر توی آب پیش رفت، صیاد خودش را انداخت توی آب و گفت بروید؛ من هر وقت مطمئن شدم که دیگر سربازی، بسیجی، سپاهی آن طرف نمانده، می آیم؛ نگران من نباشید. دو سه تا از اطرافیانش هم مجبور شدند از قایق بپرند پایین؛ نمی شد تنهایش بگذارند.
صیاد در مقابل فرمانده اش با صراحت بود
وقتی به خشکی رسیدند، دیدند یک نفری از دور دارد با چهره دود گرفته و سیاه می آید. یک افسر از لشکر ۲۱ بود. دود باروت صورتش را گرفته بود. صیاد بغلش کرد و گفت کسی هم پشت سرتان مانده؟ گفت: هیچ کس نمانده؛ آن کسی که مانده نمی تواند بیاید؛ یا مجروحی است که بر زمین مانده یا جنازه شهید است. پشت سر من عراقی ها هستند. اگر پنج دقیقه دیگر بایستید، نیروهای پیاده عراق و تانک هایشان به شما خواهند رسید. من آخرین نفر هستم. صیاد وقتی مطمئن شد، همراه با آن ها با قایقی که آن جا نگه داشته بودند، سوار شد و منطقه عملیاتی را ترک کرد. در عملیات های دیگر هم چنین چیزهایی می شد؛ مثل عملیات قادر، عملیات والفجر نه و… که صیاد نظر کارشناسی یا تدبیر و راهنمایی اش را عرضه می کرد؛ بعضی وقت ها تصویب می شد و بعضی وقت ها هم آن طور که دلخواهش بود، عمل نمی شد. هر کاری در نظام همین طوری است؛ در جنگ به خصوص. گاهی دلایل طرف های دیگر برنده می شود و در رأی گیری، چیز دیگری تصویب می شود. صیاد در مقابل فرمانده اش با صراحت بود، با صداقت بود و با امانت. با فرمانده رده بالایش اولا صریح بود. نمی گفت قربان همه چیز به وفق مراد است! مثل زمان طاغوت نبود که می گفتند همه چیز درست است. او با صراحت می گفت و در صراحتش صداقت بود. یعنی کم و کاستی نمی گذاشت و امانت دار بود. اگر هم دستور داده می شد، فرمانبردار بود و اجرا می کرد.

از نوع برخوردهای رهبر معظم انقلاب با شهید صیاد خاطره ای به یاد دارید؟ نوع پیوند و رابطه شان چطور بود؟  فقط فرمانده و فرمان بردار بود؟

برداشت من این است که فرمانده کل قوا صیاد را آدم بسیار صادق و خالصی می دانستند. در برخوردهای ایشان با صیاد، کاملا مشخص بود که کلام صیاد برایشان کلامی همراه با صداقت است و عمل صیاد را هم عملی با خلوص می دیدند. این نگاه، دو طرفه بود. یعنی همین گونه برداشت را- خارج از بعد ولایی- شهید صیاد نسبت به آقا داشت؛ در کلام آقا نسبت به زیر دست نظامی اش صداقت همراه با صراحت می دید و اصلا شبهه دار نبود. یادم هست یک جلسه ای دور هم جمع بودیم. صیاد آن موقع رئیس بازرسی ستاد کل نیروهای مسلح بود. رفته بودند مناطق را بازرسی کرده بودند و قرار بود گزارش بدهند حضور فرمانده کل قوا. مسئولان رده بالای نیروهای مسلح همه جمع بودند. عزیزی آمد و از منطقه خودش گزارش داد. دیگری آمد، گزارش داد تا نوبت به گزارش شهید صیاد رسید. صیاد بلند شد گزارش محکمی در آن جلسه داد؛ خیلی مجمل ولی عمیق. در یک فرصت کوتاه، باید گزارش کلانی می داد. معلوم بود مدت  ها کار کرده تا این گزارش را نوشته. روی گزارشش کار کرده بود تا در آن زمان کوتاه، لوث نشود. وقتی این گزارش را داد، شخص دیگری بلند شد از گزارش صیاد نقد کرد که نه این طور نیست؛ از یگانی که صیاد ایراد گرفته بود، دفاع کرد. آقا آن دفاع را هم گوش کردند؛ بعد فرمودند: «به تمام صحبت های آقای صیاد، عمل شود!» این نشان دهنده صداقت صیاد و اعتماد فرمانده کل قوا به او بود. با این که طرف دیگر آمده بود و دفاع کرده بود، آقا یقین داشت به کلام صیاد. آن نفر هم شخص کمی نبود؛ صاحب نظر و انسان ولایی بود؛ واقعا هم مطیع فرمانده کل قوا بود؛ ولی آقا صیاد را مثل چشم خودشان گذاشته بودند به کار بازرسی و به این چشم اطمینان داشتند. شاید به همین دلیل بود که در میان این همه شهید که ما دادیم، آقا فقط به تابوت صیاد بوسه زدند. ما خیلی شهید دادیم، بعد از صیاد هم شهید دادیم، قبلش هم شهدای بزرگی دادیم، هرکدام از آن ها ستاره های یک منظومه اند برای خودشان.

از آن روزها هم خاطره ای به یاد دارید؟

پیکر شهید صیاد که دفن شد- اگر امروز دفن شد، صبح روز بعد- خانواده اش نماز صبح را خواندند و رفتند بهشت زهرا(س). فردای تدفینش. وقتی رسیدند جلوی مزار شهید، یک سری محافظ که نمی شناختند، آمدند جلوی جمع را گرفتند. از حضور محافظ ها معلوم شد که آقا آن جا هستند. گفتند ما خانواده شهید صیاد هستیم؛ تا گفتند خانواده شهید هستیم، گفتند بفرمایید. بعد، معلوم شد که آقا نماز صبح را آن جا بوده اند. خانواده صیاد گفتند: شما خیلی زود آمدید! آقا فرمودند: «من دلم برای صیادم تنگ شده!» مگر چقدر گذشته بود؟ آقا دو روز قبل از شهادت، صیاد را دیده بودند. یک روز هم از دفنش گذشته بود. آقا زودتر از زن و بچه  صیاد رفته بودند بالای سر مزار او. این هم مثل بوسیدن تابوت صیاد از آن چیزهای نادری بود که من نشنیدم جای دیگری رخ داده باشد. شاید هم شده، من خبر ندارم. من نشنیده بودم آقا صبح فردای تدفین یک شهید، سر مزارش باشند. 


شهید اهل قلم سید مرتضی آوینی

                                 
                               او حقيقت را در امام (ره) جسته بود

زهرا قزيلي

اکثر مردم آقامرتضی را با صدايش در روایت فتح و آن‌هایی که اهل مطالعه و سینما بودند ایشان را با سرمقاله‌های ماهنامه « سوره » می‌شناختند. مردم فکر می‌کردند این صدا جزیی از زندگی‌شان بوده است و چون نمی‌دانستند این صدا متعلق به کیست، او را نزدیکتر به خود و زندگی‌شان حس می‌کردند. همسر ایشان در این باره معتقد است: "شاید قرار و تقدیر بود که این‌گونه باشد. مرتضی میلی برای به دست آوردن شهرت نداشت. چیزی که می‌خواست خالصانه کارکردن بود. همین باعث شد که تاثیر عمیق‌تر و ماندگارتری داشته باشد."

این‌بار به سراغ مریم امینی همسر شهید سیدمرتضی آوینی رفتیم. ایشان متولد سال 1336 است. تحصیلاتش لیسانس ریاضی و علوم کامپیوتر است. او از آشنایی با آقامرتضی برایمان می‌گوید: "قبل از ازدواج، آشنایی چند ساله با هم داشتیم. من ایشان را می‌شناختم. از سن پانزده‌سالگی تا نوزده، بیست‌سالگی که این آشنایی به ازدواج رسید. در این میان خانواده‌ي من مخالف با این ازدواج بودند ولی برای من مشخص بود که این زندگی مشترک باید شروع شود. صورت دیگری برای ادامه‌ي زندگی نمی‌توانستم تصور کنم. از همان ابتدا مرتضی برای من آن حالت مرادبودن را داشت. رد و بدل کردن کتاب‌های خوب، شرکت در سخنرانی‌ها و کنسرت‌های موسیقی دانشکده هنرهای زیبا که ایشان آنجا درس می‌خواندند. در واقع ایشان راهنمای کاملی برای من بود."

مرادبودن ایشان تا کدام مرحله از زندگی ادامه یافت؟

برای همیشه حفظ شد. این رابطه، شیرازه‌ي اصلی زندگی ما بود. البته گاهی چهره‌ي این موقعیت به‌خاطر تحولات فکری تغییر می‌کرد. گرایش‌های ایشان بعد از انقلاب کاملاً تغییر کرد. به تبع ایشان، این تغییر در من هم اتفاق افتاد. ولی نسبت برقرار بین من و ایشان همواره ادامه پیدا کرد تا شهادتشان. تازه بعد از آن بود که فرصتی پیدا کردم برگردم و به نسبت جدید نگاه کنم و ببینم درباره‌ي امروز چه می‌شود گفت.

از نگاهتان چه حاصل شد؟

بعد از شهادت ایشان نسبت جدیدی بین ما برقرار شد. مرتضی خودش در یکی از مقاله‌هایی که بعد از رحلت حضرت امام (ره) نوشت، جمله‌ای دارد نزدیک به این مضمون: "ایشان از دنیا رفتند و حالا بار تکلیف بر شانه ما افتاده است". دقیقاً من چنین سنگینی‌يي را احساس می‌کنم. پیش از این، دستم را گرفته بود و مرا به بهشت می‌برد.
نه به زور، میل باطنی هم بود. من سنگینی بار را خیلی احساس نمی‌کردم. همه چیز راحت‌تر اتفاق می‌افتاد ولی بعداز شهادت مرتضی من باید دوباره شروع می‌کردم. مثل یک تولد دوباره. خیلی خدا را شکر می‌کنم. چه موهبتی بالاتر از این برای یک انسان که هم فرصت زندگی عینی با انسانی را داشته باشد که قبله‌ي همه‌ي خواسته‌هایش است و هرچه از زندگی می‌خواهد در او می‌بیند؛ و هم فرصت تأمل و تفکر در وجود این انسان و زندگی را پیدا کند.

مرتضی می‌گوید: "شهدا از دست نمی‌روند، بلکه به دست می‌آیند." برای همه، این فرصت نیست که این به‌دست آمدن را تجربه و حس کنند. حالا من نمی‌دانم چه‌قدر در این مسیر هستم و آن‌را با این بار سنگین طی می‌کنم. یعنی بار دیگر من مرتضی را به دست آورده‌ام و خیلی شاکر هستم.
از تجربه‌ي نسبتاً طولانی زندگی خودتان با ایشان بگویید.

این زندگی قشنگ از سنین نوجوانی شروع شد. هر روز که می‌گذشت موقعیت و جایگاه ایشان نزد من بیشتر از هر کس دیگری‌ می‌شد. مرتضی مظهرهمه‌ي کسانی بود که در زندگی جست‌و‌جو می‌کردم. جای همه‌ي اعضای خانواده را برای من پر کرد و همه چیز زندگی‌ام بود.

خانم امینی! می‌توانیم بگوییم زندگی مشترک شما سه مرحله داشت. قبل از انقلاب، بعد از انقلاب و بعد از شهادت.اگر اجازه بدهید از ازدواجتان شروع کنیم. مثلاً این‌که‌آقا مرتضی کی به خواستگاری شما آمد؟

مورد خاصی نداشت. خیلی معمولی بود. سال 1354 بود که نامزد شدیم و خردادماه 1357 ازدواج کردیم. فقط می‌توانم بگویم که نسبت به شرایط آن‌روز خیلی ساده ازدواج کردیم. خرید ما یک بلوز و دامن سفید برای من بود و یک کت و شلوار سفید برای مرتضی.
آقامرتضی حتماً سرسختی زیادی به خرج داد و سال‌ها صبر کرد.
بله. این علاقه روز به روز بیشتر و پخته‌تر می‌شد و بعد از ازدواج هم چیزی از آن کم نشد. مرتضی خیلی به من و بچه‌ها علاقه‌مند بود. یکی دو سال آخر، این علاقه را خیلی ابراز می‌کرد و به زبان می‌آورد. این‌ها همه نتیجه‌ي تفکراتی بود که داشت. روش او تغییر می‌کرد. هرچه به زمان شهادت نزدیک‌ می‌شدیم، بدون هیچ اغراقی احساس می‌کردم داریم به سال‌های اول زندگی برمی‌گردیم؛ منتها در این ابراز علاقه‌های آقامرتضی مرتباً یک حالت ذکر و شکری وجود داشت. بیان ایشان از لطفی که خدا دارد جدا نبود. هرچه بیشتر عشق به خدا در ایشان شدت می‌گرفت ابراز علاقه به خانواده هم شدیدتر می‌شد. در آخرین لحظه‌های زندگی‌شان، همراهشان نبودم ولی بچه‌های روایت فتح می‌گفتند در لحظه‌های آخر هم ابراز علاقه می‌کردند.

برای شروع زندگی مشترک چه کردید؟

خانه‌ي کوچکی در خیابان شریعتی، خیابان آمل اجاره کردیم. حدود یک سال آنجا مستأجر بودیم. اولین فرزندمان در همان خانه به‌دنیا آمد. چند ماه بعد چون توان پرداخت اجاره را نداشتیم، به منزل پدری آقامرتضی در خیابان مطهری نقل مکان کردیم. سال 1358 بود. سه‌سال هم در آن خانه ماندیم. بعد یک آپارتمان هفتادوپنج‌متری در قلهک خریدیم و کلی هم قرض بالا آوردیم. حالا صاحب سه فرزند شده بودیم. جایمان کوچک و تنگ بود.
آقامرتضی می‌خواست نزدیک پدر و مادرش باشد و به آنان کمک کند. به همین خاطر آپارتمان را فروختیم و دوباره به خانه‌ي پدری آقامرتضی برگشتیم و طبقه‌ي اول آن خانه را که دو دانگ آن می‌شد، خریدیم و ساکن شدیم. تا زمان شهادت آقا مرتضی آنجا بودیم.
از احوالات آقامرتضی در روزهای انقلاب بگویید.
یک خصوصیت واحدی می‌گویم که دو مرحله‌ي زندگی آقامرتضی یعنی قبل از انقلاب و بعد از انقلاب تا شهادت را به‌هم وصل می‌کند. از وقتی من مرتضی را شناختم، [او به] دنبال حقیقت بود. تحولات کوچک و بزرگ سیاسی ـ اجتماعی حتی هنری و ادبی قبل از انقلاب، جست‌‌وجوی او را بی‌جواب می‌گذاشت، ولی میل به پیدا کردن حق و حقیقت در این جست‌و‌جوها زیاد بود. آن‌قدر در این مورد پافشاری می‌کرد که حتی از خودش هم می‌گذشت. در این جست‌و‌جوها خیلی هم سرش به سنگ خورد. خیلی چیزها را تجربه کرد. همین تجربه‌ها بود که وقتی با حضرت امام (ره) آشنا شد، ایشان را شناخت و به سرچشمه رسید؛ چیزی که سالها به‌دنبالش بود و در وجود مبارک حضرت امام (ره) پیدا کرد. یک ذره هم کدورت در دلش نبود که نفس خودش را با این یافتن مقدس قاطی کند. وقتی شناخت، دیگر فاصله‌ای نبود. به یک معنا به واقعیت رسیده بود. به همین دلیل و به خاطر این واقعیت هرچه را که نشانی از نفس داشت، سوزاند.

آقای مرتضی این واقعیت را چگونه بروز می‌داد؟

تمام زندگی‌اش وقف انقلاب شد. خودش هم می‌گوید از طرف جهاد رفتیم بیل بزنیم، دوربین به دستمان دادند. [برايش] فرقی نمی‌کرد. با تمام وجود خودش را وقف انقلاب کرد و آن‌چه از او انتظار میِ‌رفت، انجام ‌داد. زمان جنگ ایشان را خیلی کم در خانه می‌دیدیم؛ هرچند شب یک بار. تمام دغدغه‌ي ذهنی‌اش جنگ بود.

آشنایی آقامرتضی با سینما از کجا شروع شد؟

قبل از انقلاب مرتب فیلم‌های جشنواره‌ها را می‌دید و به مقوله‌ي سینما علاقه‌مند بود. وقتی وارد جهاد شد مستندهای زیادی ساخت؛ از جمله یک سریال یازده قسمتی به نام "حقیقت" و" مستند دیگری به نام شش‌روز در ترکمن‌صحرا" ، که هر دو از مستندهای خوب آن‌روزها بود.

درباره کارشان، در خانه چیزی می‌گفتند؟

نه! اما درباره بعضی فیلم‌ها اظهار نظر می‌کردند و نقدهای دقیقی داشتند.

بیشتر حرف‌هایشان در جمع خانواده درباره چه بود؟

بیشتر ما برای ایشان حرف می‌زدیم؛ از اتفاق‌های روز، حتی آمدوشد اقوام. ایشان هم به این حرف‌ها دل می‌دادند. چه به حرف‌های من و چه به حرف‌های بچه‌ها. یادم ‌‌می‌آید وقتی سمیناري درباره‌ي سینمای پس از انقلاب برگزار شد و ایشان هم یکی از سخنران‌ها بود، برخورد بدی در آن جلسه با ایشان شده بود. شما می‌دانید در سینمای ما مدعی زیاد است اما آدم باسواد کم داریم. آن شب وقتی به خانه آمد هیچ نگفت.
بعدها من در نوشته‌هایشان در مجله سوره سینما داستان آن شب را خواندم و اخیراً هم نوارش را از روایت فتح گرفتم و فیلمش را دیدم. ایشان در مقابل چه جّو عجیبی ایستاده بود و قدرتمندانه در یک فضای مخالف، حرفهای اصلی خودش را زده بود! حتی با سلامت نفس به همه‌ي اعتراضات بی‌پایه‌ي آنان که به نحو غیرمحترمانه‌ای مطرح می‌شد گوش کرده بود. من وقتی فیلم را دیدم تازه متوجه شدم که چه‌قدر تحمل آن فضا مشکل بود و آقامرتضی وقتی به خانه آمده بود اصلاً مشخص نبود که ساعت‌ها در چنین فضایی حرف زده است. شما می‌دانید یکی از رنج‌های آقامرتضی "بی‌سوادی حاکم بر سینما "بود و از طرف دیگر، مدعیان زیادی که بودند و هستند.
شاید به همین خاطر است که سینمای امروز ما هنوز نتوانسته نسبت معقول خودش را با جامعه برقرار کند.
همین‌طور است. مرتضی تلاش می‌کرد سینما را به دامن ارزش‌ها و فرهنگ اصیل این سرزمین نزدیک کند. این کار ساده‌ای نبود. اگر امروز این تحول فکری در سینما اتفاق نیفتد در آینده هم ساده نخواهد بود؛ که شاید مشکل‌تر هم باشد.
یکی از مواردی که خیلي‌ها به آن اعتراف مي‌كنند، ادب آقامرتضی است...
این هم به مرور زمان شکل‌های مختلفی پیدا کرد. هم‌زمان با مسیر انقلاب و اقتضای روزگار، تغییر و تحول در روش زندگی ایشان در تمام زمینه‌ها پیش می‌آمد. منحصر به نحوه‌ي برخورد با خانواده و یا اطرافیان نمی‌شد، اما روش او تفاوت می‌کرد. شاید یک زمان حاضر نمی‌شد در سمیناری مثل همان که گفتم شرکت کند. یا این که خیلی دور از انتظار نبود که دربرابر آن آدم‌ها برخورد خیلی تندی داشته باشد. اگر این اتفاق چند سال پیش از زمانی که واقع شد، پیش می‌آمد، روش ایشان غیر از این بود. این را نمی‌شود گفت که پیش از این ادب‌شان کمتر بوده است. مثل این است که صورت ادب‌شان تغییر پيداکرده است.

شما به ماندگاري مذهبی آقامرتضی اشاره کردید. چه زمانی احساس کردید این قوام در ضمیر ایشان ته‌نشین شده و ثبات گرفته است؟

به نظر من این کشش مذهبی از ابتدا با ایشان عجین بود و همین امر بود که او را به جست‌وجو برای یافتن حق و حقیقت وامی‌داشت. وقتی ایشان آن نقطه‌ي روشن و نورانی را دیدند، دیگر تزلزلی از ایشان ندیدم.

کاملاً این درک و دریافت را پیدا کرده بود که وقتی حق را ببیند آن‌را بشناسد. چون از اول، نفس خودش در میان نبود. وقتی شناخت، موضوع تمام شده بود. انگار مصداق درستش پیدا شده است.

آقامرتضی آدم باسوادی بود. مطالعات ایشان از کجا شروع شد؟ چه چیزهایی را بیشتر مي‌خواند؟

تقریباً تمام آثار فلسفی و هنری پیش از انقلاب را خوانده بود. نامهای داستایوفسکی و نیچه از آن روزها یادم هست که زیاد درباره‌اش حرف می‌زد. راجع به کامو و داستایوفسکی در مقاله‌ای نوشته بود که آنان فلسفه را زیسته بودند؛ نه این که فقط مطالعه کرده و یا درباره آن سخن گفته باشند. فکر می‌کنم مرتضی هم دقیقاً این‌طور بود. به خیلی‌های دیگر هم می‌شود باسواد گفت ولی مرتضی فضای آن روزها و آثار فلسفی و رمان‌هایشان را زندگی کرده بود و چون با جان و دلش آن فضا را احساس کرده بود، وقتی جواب سؤالاتش پیدا شد دیگر درنگی اتفاق نیفتاد و تزلزلی پیش نیامد.

غم و شادی آقامرتضی چه وقت‌هایی بود؟

وقتی با بچه‌های بسیج بود، نیرو می‌گرفت. وقتی مجبور بود به اتفاق‌های روزمره و حشو و زوائدی که وقت آدم را می‌گیرد تن بدهد، آن وقت بود که گرفته و غمگین می‌شد.
کلمه‌ي روزمرگی از کلمه‌های رایج در کلام و نثر ایشان بود.
درست است. اين كلمه را زياد به‌كار مي‌برد و چه‌قدر پرهيز مي‌كرد تا گرفتار اين روزمرگي نشود. وقتي مي‌شد كه من سر مسأله‌اي ناراحت و گرفته مي‌شدم و به ايشان شكايت مي‌كردم، به من مي‌گفت: « ببين! هزاران كهكشان در آسمان وجود دارد. يكي‌اش راه شيري است. سياره‌هاي زيادي در آن هست كه يكي‌اش زمين است. همين زميني كه ما روي آن زندگي مي‌كنيم. » از كل به جز مي‌آمد. بعد مي‌گفت: « ما هم ذره‌اي در اين مجموعه هستيم. حالا ببين اين حرفي كه شما مي‌گوييد، جايش در اين مجموعه‌ي باشكوه كجا است؟ » آدم در آن كلـيت مي‌ديد كه چه‌قدر آن اتفاق ناچيز و بي‌اهميت بوده است و اگر درست به آن نگاه نكند دچار مشكل خواهد شد. بيان ايشان از روزمرگي در مورد آن مصاديقي كه عنوان كردم چنين بود.
یکی دیگر از کلمه‌های ویژه‌ي‌آقامرتضی "جاودانگی" است...
در آثارش هر وقت درباره‌ي شهدا سخنی هست، سخن از جاودانگی هم هست. شهدا را منشاء این حیات می دانست و با تکیه به آیات و روایات، حیات جاودانه برای شهدا قایل بود.

نثر ایشان خاص خودش بود...

به عنوان یک خواننده حس می‌کنم نثر ایشان خیلی متفاوت است. مسایل سخت فلسفی را وقتی با نثر ایشان می‌خوانم منظور را متوجه می‌شوم. در صورتی که همان مطلب با نثر یک فیلسوف برایم غیرقابل درک است. احساس می‌کنم باید خیلی چیزهای دیگررا بخوانم تا آن مطلب را بفهمم. نثر ایشان یک جور شیرینی و حلاوت دارد. خیلی تأکید داشت بر استفاده‌ي درست از کلمه‌ها. در بسیاری از مقالاتش، از یک لفظ متداول آغاز می‌کند و به معنای اصیل کلمه‌ي مورد نظرش می‌رسد. مخزن کلماتش غنی بود و به راحتی به آن‌ها دسترسی داشت. این درباره‌ي دست‌داشتن ایشان در انواع هنرها هم صادق است. انگار به منبعی وصل بود که جایگاه آن فراتر از تمام هنرها بود؛ جایگاه حکمت. از آن جایگاه در مورد وجوه مختلف هنر که در قالب رشته‌های مختلف هنری ظاهر می‌شود، می‌نوشت و حرف می‌زد.
آقامرتضی صرف نظر از پشتوانه‌ي غنی مطالعات و ذهن نقادش، " دل آگاهی" هم داشت.
مرتضی برکت داشت. این حالت که شما می‌گویید، در تمام دوران زندگی‌اش چهره‌ي خود را نشان داده بود. از خانواده‌ي محترمش شنیدم که سالها قبل از انقلاب با اتومبیل تصادف کرده بود و زنده‌ماندنش به معجزه بیشتر شباهت داشت. می‌گفتند در آن حال بی‌هوشی و بی‌خودی، بارها زیرلب می‌گفت: "امام زمان (عج) مرا نگه‌داشته است... " این حرف در آن روزها عجیب بود. فکر می‌کنم این ارتباط به صورت عمیق و پنهانی همیشه در ایشان وجود داشته و بعدها سر و شکلی پیدا کرده و کامل شده بود. گاهی احساس می‌کردم مرتضی در زمانی جلوتر از زمان خودش زندگی می‌کند. نسبت به زمانی که در آن زندگی می‌کرد، یک نوع حالت پیشگویی هنرمندانه داشت و این از ویژگی‌های مهم زندگی ایشان بود.

از احوال خودتان و آقامرتضی در روزهای نزدیک به شهادتشان بگویید.

من هم ایشان را نمی‌شناختم. اصلاً این تصور را نداشتم که وقتی برای فیلم‌برداری به فکه می‌رود، شهید بشود. من آثار شهادت را در ایشان کشف نمی‌کردم. روزهای آخر، وقتی به فکه رفت و کار نیمه تمام ماند و برگشت، گفت دو سه روز دیگر باید برگردم فکه. در این چند روز ایشان را خیلی اندوهگین دیدم. مرتب سؤال می‌کردم چرا این‌قدر گرفته و ناراحتی؟ ولی در ذهنم هیچ ارتباطی برقرار نمی‌شد که چه اتفاقی افتاده که دوباره دارد برمی‌گردد. اما الان که به آن چند روز نگاه می‌کنم کاملاً مطمئن مي‌شوم که می‌دانست. آخرین صحبت ما در آن یکی دو روز آخر درباره‌ي قراری برای روزهای بعد بود. من گفتم این کار را بعد از آمدن شما هم می‌شود انجام داد انشاءا...؛ اما ایشان یک دفعه سرشان را برگرداندند و دیگر حرفی بین ما رد و بدل نشد. همان اواخر وقتی پیشنهادی به ایشان دادم، گفت: " فعلاً این کار صلاح نیست. الان آن‌قدر برای من مشکل درست کرده‌اند که اگر آدمی پشت به کوه داشت، نمی‌توانست تحمل کند. من به جای دیگری تکیه داده‌ام که الان سرپا ایستاده‌ام."
در چند ماه قبل از شهادتش اندوه عمیقی داشت و زبان به شکوه باز کرده بود. این خصوصیت را هيچ‌وقت در ایشان ندیده بودم.

وقتی خبر شهادت آقامرتضی را به شما دادند...

حدود ظهر جمعه بیستم فروردین ماه، مرتضی در فکه رفت روی مین. صبح شنبه بود که پدر و مادرم آمدند. صبح زود بود. به من گفتند : "مرتضی زخمی شده است." روزهای اول بهار هنوز هوا تاریک و روشن بود. حالتی میان خواب و بیداری بود. مثل همان وقت طبیعت. بچه‌ها را با آرامش بیدار کردم و به مدرسه فرستادم. مثل این که اصلاً چیزی نشنیده‌ام. بچه‌ها که رفتند، پدر و مادرم آرام آرام سر حرف را باز کردند و من باخبر شدم که دیگر مرتضی را ندارم.

آثار منتشرنشده‌ای از آقامرتضی در دست دارید؟

تعدادی داستان کوتاه است که به نحوی به موضوع اسارت آدمی که در خودش گرفتار است، می‌پردازد. نوشته‌هایی هم بین شعر و نثر دارد. درگیری ذهنی مرتضی در آن نوشته‌ها اسارت و گمگشتگی انسان است. این موضوع را خیلی زیبا، شاعرانه و عمیق بیان کرده است.


شهداشرمنده ایم...

                                                         شهداشرمنده ایم...

 
 


 

هرچند که برپیکرماتاخته اید/ازجمجمه های مابناساخته اید

هرچندزخون پهلوانان امروز/مستانه به ضرب سکه پرداخته اید

هرچند که از،رگ رگ بریده ما/زنجیرطلا به گردن انداخته اید

هرچند که درباغ شقایق هامان/چونان علف هرز قدانداخته اید

غم نیست اگربه اشک ماطعنه زنید/تاریخ قبیله را،چونشناخته اید

اما به همان که رفت ونامدخبرش/سوگندکه ای قوم هبل باخته اید

زنده یادابوالفضل سپهرشاعردلسوخته شهدا

طلاهارفتندومس هاماندندحال عجیبی دارم دراین روزگارکارهیچ کس برای خدانیست آنانی که فقط برای خدابودند رفتندوما ماندیم ودنیای فریب کار.

در بهار طبیعت و آزادی جای شهدائ گرانقدر و والا مقام خالی . خدایی جای ما اونجا خالیه



یا د شهداء

بچه های خاکریز

    خوشا به حال آنها که با شهادت رفتند .

خوشا به حال آنان  که این گوهر را در دامان خود پروراندند  .

                                                                                                         امام خمینی ره



یادبود شهدای عملیات کربلای 4

         مراسم بزرگداشت بیست وچهارمین سالگرد شهادت شهدای عملیات های کربلای 4و5 شهرستان آران ویبدگل برگزار می شود.همزمان با یوم الله 9 دی مراسم بیست وپنجمين  سالگرد شهاد شهدای عملیات های کربلای 4و 5 آران وبیدگل  روز پنجشنبه 8 ديماه در مسجد اعظم آستان مقدس حضرت هلال بن علی (علیه السلام) آران وبیدگل برگزار می شود.
همزمان با یوم الله 9 دی مراسم بیست وپنجمين  سالگرد شهاد شهدای عملیات های کربلای 4و 5 آران وبیدگل  روز پنجشنبه 8 ديماه در مسجد اعظم آستان مقدس حضرت هلال بن علی (علیه السلام) آران وبیدگل برگزار می شود. این مراسم از ساعت 2تا 5 بعد از ظهر و با سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین صنعتی برگزار خواهد شد                           


شهادت شهید مفتح را گرامی میداریم

اری، پيوند روحانى و دانشجو، آميختن دين و دانش و تعهّد و تخصّص را به بار مي ‏آورد. در سايه اين پيوند، جامعه از دانش بي ‏دين و تمدّن بي ‏اخلاق و رفاه بي ‏معنويّت و فرهنگ بدون مكتب و زندگى جدا از خدا نجات مي يابد. وحدت حوزه و دانشگاه، تجسّم «عينيّت ديانت و سياست» است. لذا سالروز شهادت آيت الله دکتر مفتح روز "وحدت حوزه و دانشگاه" ناميده شده است.

                         شهيد مفتح؛فرزند حوزه و شهيد دانشگاه مي گفت:
مرحبا بر قدم تو باد، اي استاد.
اي تو از خرمن فياض ، ز فيضيه قم،
فيض مي بخشيدي، جان مشتاق مرا....
فيضيه مي گفت:
آفرين! فرزندم!
خلف صالح من بودي تو.
روح بيدار زمان،
فاتح قلعه دلهاي مهياي قبول.
رابط حوزه عليمه با دانشگاه....
شهيد مفتح، با "مفتاح" دين ، خانه دانش را گشود.
شهيد مفتح، "فاتح" دانشگاه به روي "فيضيه" بود.
شهيد مفتح، دريچه قلب دانشجو را به روي علوم حوزه" فتح " کرد و با تدريس و حضور در دانشگاه، نشاني مکتب را در مزرعه دانشگاه" افتتاح" نمود.


شهيد آيه الله دكتر مفتح در زمره عالمانى است كه عمر شريف خويش را در راه احياى معارف اسلامى و نشر فرهنگ اهل بيت به كار گرفته و در سنگرهاى گوناگون به ستيز با جهل و تباهى و ستم پرداخته اند. آن اسوه فضيلت براى آنكه دانشگاه را از تهاجم فرهنگى استعمار و علفهاى هرز طاغوتى نجات دهد، چشمه هايى از ارزشهاى والاى دينى را در اين كانون انديشه جارى ساخت و در عصرى كه نغمه جدايى دين از دانش ساز گرديده بود و شب پرستان كوردل با تبليغات نفاق افكنانه خويش بذر تنافر و ضديت بين حوزه دانشگاه مى پاشيدند، نامبرده اين دو كانون را به هم پيوند داد و فرهنگ حاكم بر دانشگاه را كه ارمغان غرب بود متحول ساخت و باورهاى دينى را بر فضاى آن حاكم نمود و به مصداق "زكاه العلم نشره" جرعه هايى از انديشه هايى را كه در حوزه آموخته بود به كام دانشجويان شيفته فضيلت سرازير نمود. اين نوشتار گذرى دارد بر زندگى و آثار آن شهيد دانشمند.


                                                  فعالیت در دانشگاه
حكمت الهى چنين مقدر كرده بود كه شهيد مطهرى و دكتر مفتح كه از شخصيتهاى برجسته حوزه علميه بودند به دانشگاه رفته و در دلها، انگيزه ها و هدفهاى دو قشر دانشگاهى و روحانى وحدت ايجاد كنند و يكى از بلندترين آرزوهاى امام يعنى پيوند اين دو قشر را عملى سازند. شهيد مفتح اقدام عملى در راه رسيدن به چنين وحدتى را تغيير نظام آموزشى دانشگاه مى دانست و عقيده داشت دانشگاهى كه هدف آن پرورش انسانهاى دانشمند، ديندار، متعهد و نيكوكار است، بايد علم و تخصص خود را در راه اعتلاى كشور و تأمين سعادت مردم به كار گيرد و در طريق استقلال، عزت و عظمت كشور از خود اهتمامى توأم با صداقت و جديت به خرج دهند.
در برنامه چنين دانشگاهى بايد عرصه بحث و تحقيق، علم و عمل توأم با اخلاص مهيا گردد. و به عقيده وى انس حوزه و دانشگاه با يكديگر در رسيدن به چنين حالتى تاءثير به سزايى دارد. آن شهيد ضمن پيگيرى به وجود آوردن چنين تحولى در دانشگاه از نظر خط فكرى در زمينه مسائل عقيدتى با خطوط التقاطى سخت مخالفت داشت و در برابر احزاب و گروهكهايى كه تفكر انحرافى داشتند لحظه اى آرام نمى گرفت و در مواردى با آنان درگير مى شد و به سبب همين موضوع گيرى صريح بود كه به ترور وى اقدام كردند.

                                                            شهادت

در صبح روز 27 آذر 1358 ش. در جلو دانشگاه الهيات تهران مارقين انقلاب يعنى گروه منحرف فرقان آن متفكر وارسته را هدف چندين گلوله قرار دادند. آرى جهاد آن شهيد در عرصه انديشه آن جاهلان از خدا بى خبر را از ميدان بدر كرده بود و راهى جز اين نديدند كه قلمهاى شكسته و فرسوده خود را بر زمين نهاده و گلوله برگيرند و مقر آن انديشمند افشاگر را نشانه گيرند. آنان بزرگ مردى را ترور كردند كه اسلحه اى جز قلم و سخن نداشت و كسى را به شهادت رساندند كه كشتنش جز موج خشم آگين و نفرت و انزجار امت مسلمان نتيجه اى نداشت و اگر بدن پاكش در خاك و خون طپيد، فكرش بيشتر تجلى نمود و از بركت خونش تحركى تازه در انديشه و باورهاى امت اسلام به وجود آمد.


         راهش گرامی و راهش پر رهرو باد             


 

روز نوجوان و شهادت شهید فهمیده

  شهید محمدحسین فهمیده

                                زندگينامه
محمدحسين فهميده در اول ارديبهشت 1346 در شهر قم متولد شد.
در سال 1352 در دبستان روحاني قم مشغول به تحصيل شد.
سال تحصيلي به آخر رسيده بود. بوي تابستان مي آمد. محمد حسين با معدل عالي قبول شده بود. در سال 1356 به کلاس اول راهنمايي مدرسه حافظ قم رفت.
در سال‌هاي 1356 و 1357 به پخش اعلاميه‌هاي رهبر کبير انقلاب مبادرت مي‌ورزيد و در زمستان سال 1357 نيز در تظاهرات انقلاب اسلامي شرکت نمود.
در 12 بهمن سال 1357 موفق به ديدار مقام معظم رهبري شد.
آنها شهر قم را دوست داشتند ولي رفتن به تهران برايشان رويايي شيرين بود. ديدن خانة جديدشان در کرج همه را خوشحال کرده بود.
روزي که براي اولين بار به مدرسه راهنمايي «خياباني» کرج قدم گذاشت، به خود نهيب زد: همه بچه‌ها دوست تو هستند! هيچ کس غريبه نيست!»
آقاي ناظم و معلم‌ها فرمان امام دربارة تشکيل بسيج را توضيح مي‌دادند. محمد حسين و داوود روز ورود امام به وطن (12 بهمن) را به ياد مي‌آوردند.
حسين! ده روزي که نبودي کجا بودي؟ آموزش جنگي هم آموزش رزمي، هم آشنايي با اسلحه و محيط و اين طور چيزها.
پدر سرد و بي‌روح، پسرش را بوسيد و تسليم رفتن او شد.
محمد حسين همراه بچه هاي پايگاه مقاومت و داوطلب‌هاي ديگر به جبهه اعزام شده بود. براي فرمانده سخت بود که مغلوب محمد حسين شود. با هيچ حساب و کتابي نمي‌توانست حرف او را بپذيرد. با حرف‌هايي که مي‌زد بچه‌ها فهميدند که او از يک جنگ چريکي موفق برگشته است. همه فکر مي‌کردند. بعد از نشان دادن آنهمه دلاوري و جسارت چاره‌اي جز موافقت با خواستة او نيست.
محمد حسين و نوجواني ديگر به خط مقدم اعزام شدند؛ محمد حسين و محمد رضا شمس.
در ميان صفير گلوله‌ها، انفجار خمپاره‌اي محمد حسين و محمد رضا را از جا پراند. چند روزي در بيمارستان ماهشهر بستري شدند. محمد حسين و محمد رضا هم خسته از تحمل محيط بيمارستان بي‌صبرانه به خرمشهر بازگشتند. بار ديگر فرماندهان بايد جثه لاغر و نحيف محمد حسين را محک مي‌زدند.
محمد حسين به همراه رزمندگان ديگر در آخرين لحظه‌ها به استقبال کساني رفتند که تازگي عقب نشسته و آماده مي‌شدند تا با توان بيشتري به ميدان برگردند.
ناگهان محمد حسين آهي سرد از اعماق دل کشيد. يک پاي محمد حسين به فرمان او نبود اما پيش‌ مي‌رفت. تانک‌ها به چند قدمي او رسيده بودند. نارنجکي را که در مشت گرفته بود از ضامن آزاد کرد. بعد خم شد و نارنجک را روي جيب نارنجک‌ها فشرد. و بي‌درنگ خود را زير شني تانک انداخت.
سال شمار زندگي
(هـ . ش) 1346: (اول ادريبهشت) ولادت – در شهر قم
(هـ . ش) 1352: ورود به کلاس اول دبستان- دبستان روحاني قم (کريمي)
(هـ . ش) 1356: (خرداد) پايان دورة ابتدايي
(هـ . ش) 1356: (مهر) ورود به کلاس اول راهنمايي- مدرسه راهنمايي حافظ قم
(هـ . ش) 1356: (مهر) ورود به کلاس دوم راهنمايي- مدرسه راهنمايي حافظ قم
(هـ . ش) 1357: پخش اعلاميه‌هاي رهبرکبير انقلاب اسلامي
(هـ . ش) 1357: (دوازدهم بهمن ماه) ديدار با مقام معظم رهبر انقلاب اسلامي
(هـ . ش) 1358: (تابستان) هجرت به شهرستان کرج و جدايي از زاد و بوم خود.
(هـ . ش) 1358: (تابستان) نام نويسي در کلاس سوم راهنمايي- مدرسة راهنمايي شهيد «محمد خياباني» کرج
(هـ . ش) 1358: (پنجم آذر ماه) عضويت در بسيج دانش‌آموزي
(هـ . ش) 1359: (تابستان) شرکت در آموزشهاي رزمي
(هـ . ش) 1359: (بيست و پنجم شهريور ماه يک هفته پيش از اعلام رسمي تهاجم نظامي ارتش عراق به خاک جمهوري اسلامي ايران) کسب اجازه از پدر و مادر براي حضور در جبهة جنگ
(هـ . ش) 1359: (بيست و پنجم يا بيست و ششم شهريور ماه) اعزام به جبهة جنگ و حضور در خاک خرمشهر
روزهاي نخستين ورود به جبهة: جلوگيري از او در خط مقدم
امتحان اول( نفوذ به خط نيروهاي دشمن و …) قبل از گرفتن اجازه حضور در خط مقدم
(هـ . ش) 1359: (نخستين روزهاي اعلام تجاوز نظامي ارتش عراق غروب سي و يکم شهريور ماه) حضور رسمي در جبهه نبرد، همراه با محمد رضا شمس
(هـ . ش) 1359: (هفته اول مهرماه) زخمي شدن و اعزام به بيمارستان ماهشهر
چند روزي پس از بهبودي: ترخيص از بيمارستان و بازگشت به جبهه.
پس از مراجعت به خرمشهر: جلوگيري دوباره از اعزام او به خط مقدم.
يکي دو روز بعد: بازگشت به خط مقدم و مبارزه در کنار محمد رضا شمس
(هـ . ش) 1359: (بيست و هفتم مهرماه) مقاومت در برابر حمله‌هاي دشمن
(هـ . ش) 1359: (بيست و هفتم مهرماه) زخيم شدن مجدد در خط مقدم
روزهاي نبرد رو در رو با دشمن: (بيست و هفتم مهرماه) امتحان آخر
(هـ . ش) 1359: (بيست و هفتم مهرماه) آخرين پرواز- شهادت در کوت شيخ- نزديک ايستگاه راه آهن خرمشهر خاکسپاري در بهشت زهرا، تهران.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
                                  روز شهادت محمدحسين فهميده

محمد حسين فهميده در چنين روزي در سال 1359ه ش به در جه رفيه شهادت نايل آمد . محمد حسين در ارديبهشت سال 1346 ه ش در خانواده اي مذهبي در محله پامنار قم ديده به جهان گشود . وي دوران کودکي خود را در همان شهر گذراند و در سال 1352 به مدرسه رفت . سال پنجم ابتدايي به دليل انتقال خانواده اش به کرج ، به اين شهر آمد . در بحبوحه جنگ تحميلي روح او نيزهمچون صدها جوان ونوجوان عاشق اين کشور به تلاطم در آمد و در نخستين روز هاي جنگ تحميلي تصميم گرفت که به جبهه برود . وي عليرغم مشکلات فراوان و صغر سن ، خود را به جبهه هاي نبرد حق عليه باطل رسانيد و در اين زمان بود که با توجه به کوچکي سن رشادت هاي بسياري را از خود نشان داد . کيفيت شهادت او را به اين گونه توصيف کرده اند : وي و رفيق همرزمش محمد رضا شمس ، در سنگر بودند که توسط تانک هاي رژيم بعثي محاصره مي شوند . محمد رضا شمس دوست و همسنگر حسين در اين ميان زخمي مي شود و حسين با سختي و مشقت بسيار او را به پشت خط مي رساند . وي به جايگاه قبلي خود برگشته و مي بيند تانک هاي عراقي به طرف رزمندگان در حال حرکت اند . حسين در حالي که تعدادي نارنجک به کمرش بسته بود به سمت تانک ها حرکت مي کند . تيري به پاي او مي خورد واو از ناحيه پا مجروح مي شود . وي با اين حال خود را به تانک مي رساند و با استفاده از نارنجک موفق مي شود ، تانک را منفجر کند . با اين انفجار ساير تانک ها دست به عقب نشيني مي زنند . هنگاميه که خبر شهادت دليرانه آن طفل دوازده ساله از صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران پخش مي شود ، حضرت امام خميني ره در پيامي مي فرمايند : رهبر ما آن طفل دوازده ساله اي است که قلب کوچک خود که ارزشش از صد ها زبان و قلم بزرگتر است با نارنجک خود را زير تانک دشمن انداخت و آن را منهدم کرد و خود نيز شربت شهادت نوشيد . پيکر او در بهشت زهراي تهران قطعه 24 رديف 44 شماره 11 مدفون است . هشتم آبان ماه ياد آور ايثار و دلاور مردي نوجوان با ايماني است که با عشق به ولايت و اسلام و براي بيرون راندن دشمنان متجاوز بعثي از خاک ميهن اسلامي ، با جانفشاني حماسه اي آفريد که در تاريخ هشت سال دفاع مقدس چون ستاره اي مي درخشد و به ساير دانش آموزان و نوجوانان درس وفاداري و ايثار مي آموزد.
روز بسيج دانش آموزي :
به مناسبت سالگشت شهادت محمد حسين فهميده ، چنين روزي به عنوان روز بسيج دانش آموزي ناميده شده است . بسيج دانش آموزي نهادي است در جهت تحقق منويات بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران مبني بر تشکيل ارتش بيست ميليوني . اين نهاد ، در جهت زنده نگهداشتن انديشه بسيجي و همچنين ترويج روح ايثارگري آنان در ميان دانش آموزان تلاش مي کند . برگزاري اردوهاي مختلف طرح ولايت، اردوهاي يکروزه ، ارودهاي فرهنگي- رزمي و برپايي جشنواره هاي سرود و ورزشي
با الهام از آرمان ها، مضامين ، اهداف و پيام هاي شهدا از جمله بر نامه هاي اين نهاد دانش آموزي است
.


                شهید فهمیده درکلام مقام معظم رهبری

مقام معظم رهبری درباره ی شهید محمدحسین فهمیده و نقش او به عنوان اسوه و الگو برای نوجوانان، چنین می فرمایند: «هر کشور وملتی با آرمان ها، اسطوره ها و نمادهای خود زندگی می کند. امام خمینی(ره) با ابعاد وجودی عظیم خود برای ملت ایران، نمونه واسطوره ای بر طبق واقعیت ها بود و شهید حسین فهمیده نیز در سطح خود و برای نوجوانان، یکی دیگر از اسطوره های ملت ایران است که برای همیشه در یادها زنده خواهد ماند».


سید احمد پلارک شهیدی که مزار پاکش بوی عطر می دهد.؟


.

Click here to enlarge


هزاران شقایقهای پرپری را در جنوب خود (بهشت زهراء)دردل خاک میهمان دارد که هر مسافری رابه یاد حماسه های جاودانشان میاندازد.رایحه دلپذیر و مشام نواز معطری که از خاک شهید سید احمد پلارک که پایانی ندارد نظر همگان را به خود جلب میکند

کسانی که زیاد بهشت زهرا می‌روند، به او می‌گویند شهید عطری. خیلی‌ها سر مزار شهید سید احمد پلارک نذر و نیاز می‌کنند و از خدای او حاجت و شفاعت می‌خواهند

او معجزه خداوند است. از سنگ قبرش همیشه عطر ترشح می‌کند، همیشه نمناک است و هم بوی گلاب و گلهای معطر دارد.هیچ وقت روز سر مزار شهید سید احمد پلارک خالی نیست همیشه میهمان دارد
کم نیستند کسانی که تنها به نیت زیارت این شهید عزیز به بهشت زهرای تهران و قطعه 26 ردیف ۳۲ شماره ۲۲ آن سر می زنند.


Click here to enlarge




شهید پلارک از زبان مادرش


در 6سالگی پدر را از دست داد و چون تک پسر خانواده بود علاوه بر تحصیل، بار مسئولیت خانواده نیز بر عهده او افتاد و تن به کار داد و توانست خواهرانش را در ازدواج یاری دهد. او در خیابان ایران میدان شهدا و در محله‌ای مذهبی زندگی می‌کرد. مسجد حاج آقا ضیاء آبادی (علی بن موسی الرضا(ع) ) مأمن همیشگی‌اش بود. احمد مثل خیلی از شهدای دیگر بود. به مادرش احترام می‌گذاشت، به نماز اول وقت اعتقاد داشت. همیشه غسل جمعه می‌کرد. سوره‌ی واقعه رو می خوند و در 13 سالگی تا به هنگام شهادت 23 سالگی نماز شبش ترک نگردیده بود. شبهای بسیاری سر بر سجده عبادت با خدای خود نجوا می کرد و اشک می ریخت... اما این که چرا مزارش خوشبو شده و دو سه بار هم که سنگش رو عوض کردند باز هم خیلی از نیمه شب‌ها خصوصاً تابستون‌ها فضا رو معطر می‌کند به نظر من یک دلیلی دارد

... که انسانها را تسلیم محض اراده و قدرت آفریدگارش میکند. تشریف ببرید زیارت کنید. آنگاه مطمئن باشید با خلوص بیشتری پرودگار بلند مرتبه را عبادت می کنی


شهید سید احمد پلارک در زمان جنگ در یکی از پایگاه های پشت خط به عنوان یک سرباز معمولی کار میکرد. او همیشه مشغول نظافت توالت های آن پایگاه بوده و همواره بوی بدی بدن او را فرا میگرفت. تا اینکه در یک حمله هوایی هنگامی.که او در حال نظافت بوده، موشکی به آنجا برخورد میکند و او شهید و در زیر آوار مدفون میشود.

بعد از بمب باران، هنگامی.که امداد گران در حال جمع آوری زخمی.ها و شهیدان بودند، با تعجب متوجه می.شوند که بوی گلاب از زیر آوار می.آید. وقتی آوار را کنار میزدند با پیکر پاک این شهید روبرو میشوند که غرق در بوی گلاب بود.
هنگامی که پیکر آن شهید را در بهشت زهرای تهران، در قطعه 26 به خاک میسپارند، همیشه بوی گلاب تا چند متر اطراف مزار این شهید احساس می شود و نیز سنگ قبر این شهید همیشه نمناک می.باشد بطوری که اگر سنگ قبر شهید پلارک رو خشک کنید، از طرف دیگر سنگ نمناک می.شود.

می گویند شهید پلارک مثل یکی از سربازان پیامبر ( ص ) در صدر اسلام ، " غسیل الملائکه " بوده است . " غسیل الملائکه " به کسی می.گویند که ملائکه غسلش داده. باشند . در تاریخ اسلام آمده که حنظله غسیل الملائکه که از یاران جوان پیامبر بود ، شب قبل از جنگ احد ازدواج می.کند و در حجله می.خوابد . فردا صبح ، زمانی که لشکر اسلام به سمت احد حرکت می..کرد ، برای رسیدن به سپاه بسیار عجله کرد و بنابراین نرسید که غسل کند . او در این جنگ شهید شد و ملائکه از طرف خدا آمدند و او را با آب بهشتی غسل دادند . پیکر او بوی عطر گرفته بود که بعد پیامبر بالای پیکر او آمد و از این واقعه خبر داد . حالا گفته می شود شهید احمد پلارک عزیز هم اینچنین است و برای همین است که همیشه قبر او خوشبو و عطرآگین است .
کسایی که زیاد بهشت زهرا می روند به این شهید والا مقام میگویند شهید عطری.

Click here to enlarge

قسمتی از وصیت نامه شهید سید احمد پلارک

خدایا عملی ندارم که بخواهم به آن ببالم ، جز معصیت چیزی ندارم و ا... اگر تو کمک نمی کردی و تو یاریم نمی کردی به اینجا نمی آمدم و اگر تو ستارالعیوبی را بر می داشتی میدانم که هیچ کدام از

مردم پیش من نمی آمدند ، هیچ بلکه از من فرار می کردند حتی پدر و مادرم .

خدایا به کرمت و مهربانیت ببخش آن گناهانیکه مانع از رسیدن بنده به تو می شود . الهی العفو...                منبع:  احلی من العسل      

یاد سردار گمنام دفاع مقدس

کجایید ای شهیدان خدایی.......................................................یاد ان روزها و شبها به خیر


سرداران دفاع مقدس

                           یادشان گرامی و راهشان ماندگار