سلام بر بقیع
|
< بی تعارف بگویم که اگر صیاد را فراموش کنیم به خودمان ظلم کرده ایم و به همین دلیل است که هیچ گاه به خود اجازه نمی دهم صدای این شهید در درونم خاموش شود. فرمانده ای که وقتی حکم فرماندهی او بر نیروی زمینی ارتش امضا می شد با همان لباس های خاکی اش زیر آتش در تکاپوی جهاد بود و آن جا هم که کارش گیر می کرد و در محاصره ضد انقلاب قرار می گرفت تنها به نمازش اتکا می کرد و همان “دعای فرج” که می گویند همیشه می خوانده است. به خودمان ظلم کرده ایم اگر این چند روزه دنیا به پایان برسد و صیاد را نشناسیم. زندگی شهید صیاد شیرازی پیش از آن که به مقتضای شغلش پر باشد از نظامی گری و خلق و خوی نظامی، پر است از معنویت و معرفت. صیاد شیرازی آن زمان که فرمانده نیروی زمینی بود با آن زمان که ستوانی گمنام در لشکر تبریز بود، آن زمان در ستاد کل نیروهای مسلح حضور داشت، هیچ تفاوتی نداشت . نقص از من نویسنده است که نمی توانم بی آن که دچار تکرار و کلیشه شوم از صیاد شیرازی بنویسم. از او که تاکنون ندیدمش اما گاهی اوقات دلم برایش تنگ می شود… . بخش ابتدایی این جستار تلاشی است برای واکاوی شخصیت فرمانده ای عارف که اشاره گذرایی به زندگی آن شهید از زبان خودش دارد.(۱) نسبتی حقیقی با خدای خود
… من با چمدانی کوچک در ایستگاه منتظر قطاری بودم که برای سال های طولانی از خانواده جدایم می کرد. این اولین بار بود که ناچار می شدم از خانواده جدا شوم. با وجود دلبستگی به تک تک اعضای خانواده، دوری از مادر برایم سخت تر بود. هرچه بزرگ تر می شدم بیشتر متوجه وجوه اشتراکم با مادر می شدم. من نیز چون او دست سرنوشت را در همه مراحل زندگی ام احساس می کردم. این نوع نگاه به زندگی به من امنیت درونی می بخشید. با چنین منشی بود که توانستم نسبتی حقیقی با خدای خود پیدا کنم. شخصیتی که از همان دوران نوجوانی توانست به عنوان «من» حقیقی در تصمیم گیری های مهم نقش اساسی را ایفا کند.بدین ترتیب مسیر زندگی و آینده ام از هم شاگردی های شهرستانی ام جدا شد و قدم به دنیایی بزرگ تر و ناشناخته گذاشتم. دنیایی که هیچ چیز آن شبیه شهر من و راه و رسم مردمش نبود. برای اولین بار کسانی را می دیدم که سر و وضع و لباس پوشیدنشان با ما فرق داشت. اوایل هم شاگردی های جدید را چنان مات و مبهوت نگاه می کردم که پنداری موجوداتی از کرات دیگرند. با وجود ظواهر دل فریبی که در شهرستان کوچکمان کمتر شاهدش بودم، چیز دلپذیری که مرا به خود جلب کند در بین آن ها نمی یافتم.
دنیایی که از عالم روستایی من چیزی نمی دانست
علاقه داشتم نظامی شوم و الحمدلله موفق شدم و در نوزدهم مرداد ماه ۱۳۴۳ وارد دانشکده افسری شدم.در روزهای نخست، زندگی در این فضا آن قدر با زندگی نیمه روستایی من فاصله داشت که خود را عاجز از درک محیط جدید می دانستم. دنیایی که چیزی از عالم روستایی من نمی دانست. از عالم واقعی کوه ها و جنگل ها و… احساس می کردم از عالمی پر از رویا به دنیای سرد و کوچک تنزل یافته ام.
…و البته شاهنشاه!
تمرینات با همه صعوبت و سختی هایش از دید من قابل قبول و توجیه پذیر بود. چه این که همه ما برای حضور در زمان و مکانی پرورش می یافتیم که سرب و آتش و خون حرف اول را می زد، یعنی حضور در میدان کارزار و دفاع از شرف و ناموس و میهن و البته شاهنشاه! کسی که مظهر قدرت خداوندگار و نماینده او در زمین بود! وظیفه ما دفاع از تاج و تخت نیز بود؛ مثل دفاع از ناموس! گاهی این تسلیم بی انتها و مطلق باایمان اولیه ای که با خود آورده بودم در تعارض بود و کسی در گوش دلم رندانه می گفت: «این خانه یک صاحب خانه بیشتر نمی تواند داشته باشد و تو روزی باید میان این دو یکی را برگزینی.»
اراده ای مرموز
با وجود آن که روزبه روز بر تردیدم برای ماندن در ارتش افزوده می شد، حسی مرموز مرا به ماندن ترغیب می کرد. میلی که هیچ رابطه منطقی با محاسبات عقلی ام نداشت. اراده ای مرموز وادارم می کرد همه چیز را همان طور که هست تصدیق کنم، یعنی تسلیم بی قید و شرط به چیزی که هست…با پایان دانشکده، زندگی نظامی ام آغاز شد، اولین پادگان خدمتم اصفهان بود. دیگر شغلی داشتم که روزهایم را پر می کرد و خلوتی که شب ها را با آن سپری می کردم. ولی احساس می کردم چیزی کم است، این که آن چیست نمی دانستم. مدتی بعد به پیشنهاد خودم خانواده نیز به من پیوستند. اندک اندک زمزمه های مادرم برای ازدواج شروع شد، اما من محکم و قاطع به او جواب منفی دادم. ولی چند سال بعد هنگامی که به تبریز منتقل شدم، باز آن نیاز گنگ به سراغم آمد.
آن خلاء درونی بی حضور زن پر نمی شد
هنگامی که حکم انتقال به «سرپل ذهاب» به دستم رسید، دانستم هنوز وقت ازدواج نرسیده است ولی ظاهرا آن خلاء درونی بی حضور زن پر نمی شد. من در این میان مانده بودم که عقل را سرزنش کنم، یا احساس را…
ازدواج هم پایان احساس های درونی ام نبود، مدام احساس می کردم شخص دیگری به جای من از درون تصمیم می گیرد. مربی درونی نمایانگر نیرویی بود که خود من نبودم، همیشه خودم را در برابر بصیرتی برتر می یافتم. توکل و توجهم برای انجام هر کاری به همین ندای درونی بود که بر آن نام تقدیر یا سرنوشت نهاده بودم.در آن وضعیت قرار بود اثبات شود که با خدا بودن تنها به نماز محدود نیست. جلسات محرمانه بدون ترس از ساواک
روزی دو دیپلم وظیفه از من وقت گرفتند که به ملاقات بیایند. آن ها بدون ذره ای ترس از سازمان مخوف ضداطلاعاتی بی پرده و مستقیم از من دعوت کردند تا در جلسات محرمانه شب های جمعه شرکت کنم. نام یکی از آن دو برای همیشه در گوشه ذهنم حک شده است؛ «سعید جعفری»، آن روز هرگز نمی دانستم که در آینده ای نه چندان دور برای دیدار سعید باید به گورستان بروم؛ مزار شهدا و باز روزهایی که بر مزار سعید حاضر می شدم فکر نمی کردم که من نیز به دست کسانی کشته خواهم شد که سعید را در عنفوان جوانی به شهادت رساندند.سعید برای من همچون پلی بود به دنیای معرفت و معنویت. این آغاز ارتباط من با مربیان بیرونی بود. مدتی بعد وقتی برای گذراندن دوره ویژه اعزام به خارج به تهران آمدم، باز شخص دیگری مثل سعید، بدون مقدمه و شناخت قبلی از من دعوت کرد تا در جلسات ویژه مذهبی شرکت کنم.سلسله جلساتی که هر روز دامنه اش برایم وسیع تر می شد و به من این امکان را می داد تا با دنیایی به مراتب وسیع تر از جهان کودکی و محیط خشک نظامی ام آشنا شوم. حالا دیگر فرصت داشتم با ارتباط نزدیک با مربیان بیرونی به دنبال کشف مجهولاتی بروم که سال های سال ذهنم را به خود مشغول کرده بود.اندک اندک دانستم اغلب مشکلات مردم بیش از آن که منشاء بیرونی داشته باشد، درونی است. احساس کردم زندگی ها محتوا و معنای کافی را ندارد. مردم با وجود ظاهر دیندارشان همگی خدایی زمینی را می پرستند. خدایی از جنس همین عالم خاکی؛ پول، مقام و بت های انسانی.
روزهای بعد از پیروزی انقلاب اسلامی من نگران بودم!
روزهای بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، با وجود شادی مردم از پیروزی بزرگی که کسب کرده بودند، من نگران بودم؛ آیا همه در کنار حضرت امام(ره) خواهند ماند؟! می ترسیدم، می دانستم که دوران رنج آغاز شده است. خیلی از آنانی که اهل مبارزه نبودند در همان روزهای نخست میدان را خالی کردند و گریختند. آن هایی که ماندند هم دو دسته بودند؛ تعدادی به امید لقمه ای چرب، منصب یا غنیمتی تن به خطر دادند و تعدادی نیز همه هستی خود را به قربانگاه بردند. باید خودمان را آماده می کردیم روزهای امتحان نزدیک بود. این بار نیز بوی خون از سمت دجله و فرات به مشام می رسید. باید آماده می شدیم…
همه نقاط به جز پادگان ها در تسلط کامل ضدانقلاب بود
انقلاب و همه حوادث بعد از آن بستری بود که هرکس در لحظه باید تصمیم می گرفت. فاصله مرگ و زندگی آن قدر به هم نزدیک بود که گاه تفکیک آن ها از یکدیگر آسان نبود.برای من سرزمین کردستان اولین نقطه ای بود که باید همه تجربیات گذشته ام را در آن به آزمایش می گذاشتم. میدانی که در روزهای نخست هیچ نقطه روشنی برای اتکا در آن نمی یافتم. همه چیز به هم ریخته بود. صفوف خودی و دشمن آن چنان در هم تنیده شده بود که تشخیص آن از یکدیگر به آسانی ممکن نبود.همه نقاط به جز پادگان ها در تسلط کامل ضدانقلاب بود. تا این که آن ها تصمیم گرفتند پادگان ها را نیز به تصرف خود دربیاورند. نبرد آغاز شد…
من پلی شدم میان دو نیرو
باید ابتدا شهرها را آزاد می کردیم؛ یعنی جنگ خیابانی تمام عیار. ارتش قدرت و توان لازم را داشت تا به تنهایی در برابر حریف بایستد. اما نیروهای نظامی اعتماد کافی را نداشتند. نیروهای مردمی نیز به تنهایی قادر به انجام کار نبودند. در این میان من پلی شدم میان دو نیرو، زیرا می دانستم کلید پیروزی ما در سایه همین اتحاد است و چنین نیز شد. خیلی زود شهرها یکی پس از دیگری آزاد شد، اکنون باید جاده های غیرشهری را در اختیار می گرفتیم. یکی از مشکل ترین و خطرناک ترین مسیرهایی که باید پاک سازی می شد، محور باند سردشت بود. مسیر کوهستانی، با گردنه های فراوان که هر کدام بهترین شرایط را برای کمین های سنگین داشت.با وجود مشغله ها و طرح مشکلاتی که پشت آن دلایل و منطق محکم نظامی بود، تصمیم گرفتم این محور را آزاد کنم…
نیروی پیش قراول در کمین ضد انقلاب افتاده بود
با قطعی شدن تصمیم مخالفت ها بیشتر شد، اما من متکی به نیرویی ورای آن چه منطق حکم می کرد، تصمیم خود را گرفته بودم. خیلی زود نیروهای گردان آماده حرکت شدند.شکست یا پیروزی در این عملیات برای طرفین بسیار مهم و حیاتی بود. قبل از آن که از کرمانشاه به بانه بروم، ستون حرکت کرده بود. من از پای بی سیم تکان نمی خوردم، لحظه به لحظه با فرمانده در تماس بودم. هنوز چند ساعتی از حرکت نیروها نگذشته بود که اولین حادثه رخ داد. نیروی پیش قراول در کمین ضد انقلاب افتاده بود…
نگرانی من عبور از گردنه «کوخان» بود
می دانستم زدن نیروی پیش قراول صرفا بهانه ای است برای سنجش توان دفاعی ستون. این جاده پر از کمین گاه هایی است که قدرتمندترین نیروها را به زانو درمی آورد. نگرانی من عبور از گردنه «کوخان» بود، آیا ستون از این گردنه به سلامت عبور خواهد کرد؟! شدت آتشباری دشمن به حدی بود که توانست شیرازه ستون را از هم بپاشد، فرمانده توانسته بود با موضع گیری مناسب از تلفات سنگین جلوگیری کند. بلافاصله با کمک هوانیروز توانستیم کلیه نقاط استراتژیک منطقه را از تصرف دشمن خالی کنیم.سال ۵۹ این جاده بسیار باریک تر و بسیار خاکی بود، مسیری را که حالا می توان در چند ساعت طی کرد ما باید متر به متر پاک سازی می کردیم و پیش می رفتیم. هرچند توانسته بودیم ظرف مدت ۲۰ روز قریب به دوسوم مسیر را طی کنیم، اما تعداد نیروهای ستون به نصف کاهش یافته بود. فشارها برای اعلام پایان عملیات و پذیرش شکست بر من هر لحظه بیشتر می شد.
نیرویی مرموز من را به رفتن تشویق می کرد
برای انجام این عملیات با خیلی ها جنگیده بودم، می دانستم شکست آن به منزله شکست یک استراتژی و شکست یک باور است، باوری که اگر به آن نمی رسیدیم هرگز توان مقابله با دشمن اصلی یعنی عراق را پیدا نمی کردیم.همه شواهد حاکی از آن بود که با یک کمین سنگین شکست قطعی است، ولی نیرویی مرموز من را به رفتن تشویق می کرد.خبر رسید ضدانقلاب با فراخوان کلیه نیروهایش، عزم خود را برای وارد آوردن ضربه نهایی جزم کرده است. ستون هر لحظه به منطقه مورد نظر نزدیک و نزدیک تر می شد. نبرد آغاز شد. مهمات ها در حال انفجار بودند و سربازان بعضی خشکشان زده بود. آن جا اولین باری بود که می دیدم کسی چطور «کپ» می کند. هرچه آن ها را هل می دادم که وارد شیار شوند، حرکت نمی کردند. ضدانقلاب با تفنگ های دوربین دار سر نیروها را هدف قرار می داد. یکهو در دلم به خدا گفتم: «خدایا چرا این گلوله هایی که از کنارم عبور می کند، به من اصابت نمی کند که راحت شوم، من طاقت دیدن این وضعیت را ندارم.»!
چیزی فراتر از توان و معادلات نظامی
نمی دانم اگر در همان حال باقی می ماندم، سرنوشت مابه کجا می انجامید. ناگهان از جا کنده شده و در زمانی کوتاه خود را رهیده از آن دام مهیب یافتم.از آن پس بود که همگی باور کردیم برای رسیدن به پیروزی باید به چیزی فراتر از توان و معادلات نظامی متکی بود، باوری که توانستیم در پناه آن همه سختی های هشت سال جنگ را تحمل کنیم.با آغاز جنگ، زندگی ام به عنوان یک نظامی وارد مرحله جدیدی شد. مسیری که با وجود سختی هایش به من مواهب زیادی بخشید. چگونه می توانستم این همه را توقع داشته باشم. نمی توانم در مورد خودم رای بدهم، چه این که پدیده حیات بسیار عظیم است. فقط می دانستم به دنیا آمده ام و وجود دارم و روزی برده خواهم شد.بزرگ ترین موهبت من در زندگی رویاهای دوران کودکی و نوجوانی ام بود. رویاهایی که مرا واداشت تا زندگی را از دور بنگرم…
همه تاریخ جنگ را می دانم اما من مورخ نیستم
به عنوان یک کودک دبستانی همیشه خود را تنها احساس می کردم و این تنهایی تا آخرین لحظات حیات با من بود. در طول حیاتم بسیاری از مردم را رنجاندم، حتی خویشان نزدیک و هم رزمانم را. باید قانونی درونی را اطاعت می کردم که بر من تحمیل می شد و من بر آن نام تقدیر نهاده بودم. باید به راه خود می رفتم. از جنگ چیز زیادی برای گفتن ندارم، همه تاریخ جنگ را می دانم اما من مورخ نیستم، سیاست مدار هم نیستم، حقایق جنگ هیچ کدام از مقولات فوق را برنمی تابد. نه تاریخ قادر به بیان کیفیت آن است و نه سیاست.
شرمنده خانواده ام هستم
خانواده ام اعم از پدر و مادر، همسر و فرزندانم حق بزرگی بر گردنم دارند، پیش از آن که فرزند یا پدر خوبی باشم سعی کردم «سرباز» خوبی باشم به همین جهت همیشه آنان را از خود رنجانده ام. نصیحتی به آن ها ندارم. سعی کنند زندگی دنیایی خود را متکی به توانایی های خود بنا کنند و نه بر اساس نام من. من نیز در کنارشان خواهم بود تا آن زمان که در عالمی دیگر به دیدار هم نائل شویم. من نیز به انتظار آن روز نشسته ام…
در جست و جوی صیاد
امیر «ناصر آراسته» جانشین اسبق فرمانده کل ارتش و مشاور نظامی فعلی فرمانده کل قوا، همرزم و همکار شهید صیاد شیرازی و ناظر بر وصیت وی بوده است و حالا که دیگر صیاد نیست بهتر از هرکسی می تواند درباره او صحبت کند. در سوالاتمان صیاد را جست و جو می کنیم از امیر آراسته.(۲)
شما از دوستان و هم رزمان شهید صیاد بودید؛ مدت زیادی در موقعیت های مختلف، با ایشان همکاری داشتید؛ شاید تا آخرین ساعات پیش از ترور ایشان. نوع روابط ایشان را با فرمانده کل قوا چگونه دیدید؟ صیاد نگاهش به فرمانده با نگاهی که در ارتش های دنیاست، فرق داشت. در نظام اسلامی ، شهید صیاد فرمانده را- چه رهبر معظم انقلاب بودند و چه حضرت امام رضوان الله تعالی علیه- نایب امام زمان(عج) و امر آن ها را با واسطه، امر حضرت حق می دانست. این نکته حساسی است. او بر این اساس در مقابل فرمانده اش باب اجتهاد باز نمی کرد. در عین حال و با همه اطاعت و تقیدی که نسبت به فرمانده اش داشت، برای حفظ حریم ولایت و حفظ منافع نظام، خودش را مقید می دانست که نظرات کارشناسی اش را به فرمانده بدهد. نه اطاعت از فرمانده اش باعث می شد که نظراتش را ابراز نکند، نه داشتن نظرات کارشناسی باعث می شد که باب اجتهاد را در مقابل فرمانده اش باز کند. جمع این دو کار سختی است اما شهید صیاد به راحتی انجامش می داد.
راجع به ارائه مشاوره یا نحوه برخورد با یک فرمانده ارشد، آیا می شود با ادبیات غیرنظامی، نام این را «نقد» گذاشت؟ ما می گوییم ارائه نظر کارشناسی؛ یعنی یک فرمانده به عنوان کارشناس، باید نظر کارشناسی به فرمانده بالاترش ارائه کند. درباره این هم خاطره ای دارید؟ در عملیات بدر، حضرت امام(ره) که فرمانده کل قوا بودند، فرماندهی را به آقای هاشمی رفسنجانی تفویض کردند. در قرارگاه مرکزی کربلا، یا قرارگاه سرفرماندهی خاتم الانبیاء(ص) طرح این عملیات مطرح شد. طرح را هم برادران بزرگوار سپاه داده بودند. خب هرکسی برای عملیات طرحی می داد و نظرات مختلفی ابراز می شد. صیاد با نظریه های کارشناسی خودش، مخالف اجرای عملیات بدر بود. کارشناسان طراح و عملیاتی اطلاعاتی ارتش دیدگاه هایی را به ایشان منتقل کردند. او هم این دیدگاه ها را تجزیه و تحلیل کرده بود و دقیقا مخالف بود با اجرای این عملیات. اتفاقا عملیات بدر نافرجام شد و اهدافش تأمین نشد اما بزرگ ترین حسنش این بود که نشان داد نیروهای مسلح در هر شرایطی می جنگند و در هر شرایطی حالت هجومی دارند. صیاد دیدگاه ها و نظرش را داد و به صراحت گفت که من مخالف اجرای این عملیاتم. قرارگاه رده بالاتر که قرارگاه کربلا یا خاتم الانبیاء(ص) بود، با فرماندهی آقای رفسنجانی باید نظرات جمع را می گرفت. نظر صیاد، فقط یک نظر بود. قرارگاه فرماندهی باید نظرات سپاه پاسداران، جهاد سازندگی، سازمان تبلیغات جنگ، مسئولان کشور و… را هم می گرفت. این ها را می آورد به حضرت امام(ره) ارائه می داد. همه دخیل بودند در اجرای عملیاتی که باید با پشتوانه ملی انجام می شد. نظریه کارشناسی صیاد مخالف دیدگاه قرارگاه و سرفرماندهی بود
دیدگاه ها درباره این عملیات هم رفت تا به مرحله تصویب فرماندهی کل برسد. در قرارگاه کربلا با همه مخالفت ها، طرح این عملیات تصویب شد. به نظر حضرت امام(ره) هم رسید و ابلاغ شد. نظریه کارشناسی صیاد مخالف دیدگاه قرارگاه و سرفرماندهی بود اما رأی او در اقلیت قرار گرفت. وقتی طرح ابلاغ شد، صیاد نیروهایش را جمع کرد؛ گفت: تا این لحظه من با اجرای عملیاتی با این عنوان، در این مقطع و با این مشخصات مخالف بودم. اما از این لحظه که دستور بر اجرای این عملیات صادر شده به بعد، من عامل این عملیاتم، از دیگرانی که این طرح را دادند، محکم تر خواهم ایستاد و هیچ تخطی را هم نخواهم بخشید. و به گونه ای عمل کرد که حقیقتا آخرین نفری که صحنه عملیات بدر را ترک کرد، خودش بود. گفت می خواهم خدای من و امام من گواه باشند بر این که من فقط نظر کارشناسی ام را دادم اما در اجرا محکم تر از دیگران بودم. عزیزانی شاهد این ادعا هستند. برادر عزیزم آقای رحیم صفوی خودش شاهد است. ایشان می گفت- شاید هم برادر رشید بود- که لوله تانک های عراقی دیده می شد. تانک های عراقی خیلی نزدیک آمده بودند و گلوله هایشان جلوی پاهایمان می خورد.
من به امامم قول دادم تا پای جان در این عملیات بایستم
در چنین موقعیتی بچه های سپاه دو قایق تندرو آوردند، به آقا رحیم و صیاد و جمعی که آن جا بودند، گفتند سوار شوید، بروید. الان تانک ها می رسند. باید فرمانده ارتش و فرمانده سپاه پاسداران را سوار می کرد، می برد وگرنه اسیر می شدند. صیاد گفت من نمی آیم؛ من به امامم قول دادم تا پای جان در این عملیات بایستم. فانسقه صیاد را دو سه نفری گرفتند- جثه اش هم کوچک بود؛ ورزیده بود ولی وزن سنگینی نداشت- بلندش کردند، انداختندش توی قایق تندرو. آقا رحیم را هم انداختند توی قایق؛ او هم می خواست بایستد. اما وقتی دستشان از فانسقه صیاد جدا شد و قایق پانزده بیست متر توی آب پیش رفت، صیاد خودش را انداخت توی آب و گفت بروید؛ من هر وقت مطمئن شدم که دیگر سربازی، بسیجی، سپاهی آن طرف نمانده، می آیم؛ نگران من نباشید. دو سه تا از اطرافیانش هم مجبور شدند از قایق بپرند پایین؛ نمی شد تنهایش بگذارند.
صیاد در مقابل فرمانده اش با صراحت بود
وقتی به خشکی رسیدند، دیدند یک نفری از دور دارد با چهره دود گرفته و سیاه می آید. یک افسر از لشکر ۲۱ بود. دود باروت صورتش را گرفته بود. صیاد بغلش کرد و گفت کسی هم پشت سرتان مانده؟ گفت: هیچ کس نمانده؛ آن کسی که مانده نمی تواند بیاید؛ یا مجروحی است که بر زمین مانده یا جنازه شهید است. پشت سر من عراقی ها هستند. اگر پنج دقیقه دیگر بایستید، نیروهای پیاده عراق و تانک هایشان به شما خواهند رسید. من آخرین نفر هستم. صیاد وقتی مطمئن شد، همراه با آن ها با قایقی که آن جا نگه داشته بودند، سوار شد و منطقه عملیاتی را ترک کرد. در عملیات های دیگر هم چنین چیزهایی می شد؛ مثل عملیات قادر، عملیات والفجر نه و… که صیاد نظر کارشناسی یا تدبیر و راهنمایی اش را عرضه می کرد؛ بعضی وقت ها تصویب می شد و بعضی وقت ها هم آن طور که دلخواهش بود، عمل نمی شد. هر کاری در نظام همین طوری است؛ در جنگ به خصوص. گاهی دلایل طرف های دیگر برنده می شود و در رأی گیری، چیز دیگری تصویب می شود. صیاد در مقابل فرمانده اش با صراحت بود، با صداقت بود و با امانت. با فرمانده رده بالایش اولا صریح بود. نمی گفت قربان همه چیز به وفق مراد است! مثل زمان طاغوت نبود که می گفتند همه چیز درست است. او با صراحت می گفت و در صراحتش صداقت بود. یعنی کم و کاستی نمی گذاشت و امانت دار بود. اگر هم دستور داده می شد، فرمانبردار بود و اجرا می کرد.
از نوع برخوردهای رهبر معظم انقلاب با شهید صیاد خاطره ای به یاد دارید؟ نوع پیوند و رابطه شان چطور بود؟ فقط فرمانده و فرمان بردار بود؟ برداشت من این است که فرمانده کل قوا صیاد را آدم بسیار صادق و خالصی می دانستند. در برخوردهای ایشان با صیاد، کاملا مشخص بود که کلام صیاد برایشان کلامی همراه با صداقت است و عمل صیاد را هم عملی با خلوص می دیدند. این نگاه، دو طرفه بود. یعنی همین گونه برداشت را- خارج از بعد ولایی- شهید صیاد نسبت به آقا داشت؛ در کلام آقا نسبت به زیر دست نظامی اش صداقت همراه با صراحت می دید و اصلا شبهه دار نبود. یادم هست یک جلسه ای دور هم جمع بودیم. صیاد آن موقع رئیس بازرسی ستاد کل نیروهای مسلح بود. رفته بودند مناطق را بازرسی کرده بودند و قرار بود گزارش بدهند حضور فرمانده کل قوا. مسئولان رده بالای نیروهای مسلح همه جمع بودند. عزیزی آمد و از منطقه خودش گزارش داد. دیگری آمد، گزارش داد تا نوبت به گزارش شهید صیاد رسید. صیاد بلند شد گزارش محکمی در آن جلسه داد؛ خیلی مجمل ولی عمیق. در یک فرصت کوتاه، باید گزارش کلانی می داد. معلوم بود مدت ها کار کرده تا این گزارش را نوشته. روی گزارشش کار کرده بود تا در آن زمان کوتاه، لوث نشود. وقتی این گزارش را داد، شخص دیگری بلند شد از گزارش صیاد نقد کرد که نه این طور نیست؛ از یگانی که صیاد ایراد گرفته بود، دفاع کرد. آقا آن دفاع را هم گوش کردند؛ بعد فرمودند: «به تمام صحبت های آقای صیاد، عمل شود!» این نشان دهنده صداقت صیاد و اعتماد فرمانده کل قوا به او بود. با این که طرف دیگر آمده بود و دفاع کرده بود، آقا یقین داشت به کلام صیاد. آن نفر هم شخص کمی نبود؛ صاحب نظر و انسان ولایی بود؛ واقعا هم مطیع فرمانده کل قوا بود؛ ولی آقا صیاد را مثل چشم خودشان گذاشته بودند به کار بازرسی و به این چشم اطمینان داشتند. شاید به همین دلیل بود که در میان این همه شهید که ما دادیم، آقا فقط به تابوت صیاد بوسه زدند. ما خیلی شهید دادیم، بعد از صیاد هم شهید دادیم، قبلش هم شهدای بزرگی دادیم، هرکدام از آن ها ستاره های یک منظومه اند برای خودشان. از آن روزها هم خاطره ای به یاد دارید؟ پیکر شهید صیاد که دفن شد- اگر امروز دفن شد، صبح روز بعد- خانواده اش نماز صبح را خواندند و رفتند بهشت زهرا(س). فردای تدفینش. وقتی رسیدند جلوی مزار شهید، یک سری محافظ که نمی شناختند، آمدند جلوی جمع را گرفتند. از حضور محافظ ها معلوم شد که آقا آن جا هستند. گفتند ما خانواده شهید صیاد هستیم؛ تا گفتند خانواده شهید هستیم، گفتند بفرمایید. بعد، معلوم شد که آقا نماز صبح را آن جا بوده اند. خانواده صیاد گفتند: شما خیلی زود آمدید! آقا فرمودند: «من دلم برای صیادم تنگ شده!» مگر چقدر گذشته بود؟ آقا دو روز قبل از شهادت، صیاد را دیده بودند. یک روز هم از دفنش گذشته بود. آقا زودتر از زن و بچه صیاد رفته بودند بالای سر مزار او. این هم مثل بوسیدن تابوت صیاد از آن چیزهای نادری بود که من نشنیدم جای دیگری رخ داده باشد. شاید هم شده، من خبر ندارم. من نشنیده بودم آقا صبح فردای تدفین یک شهید، سر مزارش باشند. |

زهرا قزيلي
اکثر مردم آقامرتضی را با صدايش در روایت فتح و آنهایی که اهل مطالعه و سینما بودند ایشان را با سرمقالههای ماهنامه « سوره » میشناختند. مردم فکر میکردند این صدا جزیی از زندگیشان بوده است و چون نمیدانستند این صدا متعلق به کیست، او را نزدیکتر به خود و زندگیشان حس میکردند. همسر ایشان در این باره معتقد است: "شاید قرار و تقدیر بود که اینگونه باشد. مرتضی میلی برای به دست آوردن شهرت نداشت. چیزی که میخواست خالصانه کارکردن بود. همین باعث شد که تاثیر عمیقتر و ماندگارتری داشته باشد."
اینبار به سراغ مریم امینی همسر شهید سیدمرتضی آوینی رفتیم. ایشان متولد سال 1336 است. تحصیلاتش لیسانس ریاضی و علوم کامپیوتر است. او از آشنایی با آقامرتضی برایمان میگوید: "قبل از ازدواج، آشنایی چند ساله با هم داشتیم. من ایشان را میشناختم. از سن پانزدهسالگی تا نوزده، بیستسالگی که این آشنایی به ازدواج رسید. در این میان خانوادهي من مخالف با این ازدواج بودند ولی برای من مشخص بود که این زندگی مشترک باید شروع شود. صورت دیگری برای ادامهي زندگی نمیتوانستم تصور کنم. از همان ابتدا مرتضی برای من آن حالت مرادبودن را داشت. رد و بدل کردن کتابهای خوب، شرکت در سخنرانیها و کنسرتهای موسیقی دانشکده هنرهای زیبا که ایشان آنجا درس میخواندند. در واقع ایشان راهنمای کاملی برای من بود."
مرادبودن ایشان تا کدام مرحله از زندگی ادامه یافت؟
برای همیشه حفظ شد. این رابطه، شیرازهي اصلی زندگی ما بود. البته گاهی چهرهي این موقعیت بهخاطر تحولات فکری تغییر میکرد. گرایشهای ایشان بعد از انقلاب کاملاً تغییر کرد. به تبع ایشان، این تغییر در من هم اتفاق افتاد. ولی نسبت برقرار بین من و ایشان همواره ادامه پیدا کرد تا شهادتشان. تازه بعد از آن بود که فرصتی پیدا کردم برگردم و به نسبت جدید نگاه کنم و ببینم دربارهي امروز چه میشود گفت.
از نگاهتان چه حاصل شد؟
بعد از شهادت ایشان نسبت جدیدی بین ما برقرار شد. مرتضی خودش در یکی از مقالههایی که بعد از رحلت حضرت امام (ره) نوشت، جملهای دارد نزدیک به این مضمون: "ایشان از دنیا رفتند و حالا بار تکلیف بر شانه ما افتاده است". دقیقاً من چنین سنگینیيي را احساس میکنم. پیش از این، دستم را گرفته بود و مرا به بهشت میبرد.
نه به زور، میل باطنی هم بود. من سنگینی بار را خیلی احساس نمیکردم. همه چیز راحتتر اتفاق میافتاد ولی بعداز شهادت مرتضی من باید دوباره شروع میکردم. مثل یک تولد دوباره. خیلی خدا را شکر میکنم. چه موهبتی بالاتر از این برای یک انسان که هم فرصت زندگی عینی با انسانی را داشته باشد که قبلهي همهي خواستههایش است و هرچه از زندگی میخواهد در او میبیند؛ و هم فرصت تأمل و تفکر در وجود این انسان و زندگی را پیدا کند.
مرتضی میگوید: "شهدا از دست نمیروند، بلکه به دست میآیند." برای همه، این فرصت نیست که این بهدست آمدن را تجربه و حس کنند. حالا من نمیدانم چهقدر در این مسیر هستم و آنرا با این بار سنگین طی میکنم. یعنی بار دیگر من مرتضی را به دست آوردهام و خیلی شاکر هستم.
از تجربهي نسبتاً طولانی زندگی خودتان با ایشان بگویید.
این زندگی قشنگ از سنین نوجوانی شروع شد. هر روز که میگذشت موقعیت و جایگاه ایشان نزد من بیشتر از هر کس دیگری میشد. مرتضی مظهرهمهي کسانی بود که در زندگی جستوجو میکردم. جای همهي اعضای خانواده را برای من پر کرد و همه چیز زندگیام بود.
خانم امینی! میتوانیم بگوییم زندگی مشترک شما سه مرحله داشت. قبل از انقلاب، بعد از انقلاب و بعد از شهادت.اگر اجازه بدهید از ازدواجتان شروع کنیم. مثلاً اینکهآقا مرتضی کی به خواستگاری شما آمد؟
مورد خاصی نداشت. خیلی معمولی بود. سال 1354 بود که نامزد شدیم و خردادماه 1357 ازدواج کردیم. فقط میتوانم بگویم که نسبت به شرایط آنروز خیلی ساده ازدواج کردیم. خرید ما یک بلوز و دامن سفید برای من بود و یک کت و شلوار سفید برای مرتضی.
آقامرتضی حتماً سرسختی زیادی به خرج داد و سالها صبر کرد.
بله. این علاقه روز به روز بیشتر و پختهتر میشد و بعد از ازدواج هم چیزی از آن کم نشد. مرتضی خیلی به من و بچهها علاقهمند بود. یکی دو سال آخر، این علاقه را خیلی ابراز میکرد و به زبان میآورد. اینها همه نتیجهي تفکراتی بود که داشت. روش او تغییر میکرد. هرچه به زمان شهادت نزدیک میشدیم، بدون هیچ اغراقی احساس میکردم داریم به سالهای اول زندگی برمیگردیم؛ منتها در این ابراز علاقههای آقامرتضی مرتباً یک حالت ذکر و شکری وجود داشت. بیان ایشان از لطفی که خدا دارد جدا نبود. هرچه بیشتر عشق به خدا در ایشان شدت میگرفت ابراز علاقه به خانواده هم شدیدتر میشد. در آخرین لحظههای زندگیشان، همراهشان نبودم ولی بچههای روایت فتح میگفتند در لحظههای آخر هم ابراز علاقه میکردند.
برای شروع زندگی مشترک چه کردید؟
خانهي کوچکی در خیابان شریعتی، خیابان آمل اجاره کردیم. حدود یک سال آنجا مستأجر بودیم. اولین فرزندمان در همان خانه بهدنیا آمد. چند ماه بعد چون توان پرداخت اجاره را نداشتیم، به منزل پدری آقامرتضی در خیابان مطهری نقل مکان کردیم. سال 1358 بود. سهسال هم در آن خانه ماندیم. بعد یک آپارتمان هفتادوپنجمتری در قلهک خریدیم و کلی هم قرض بالا آوردیم. حالا صاحب سه فرزند شده بودیم. جایمان کوچک و تنگ بود.
آقامرتضی میخواست نزدیک پدر و مادرش باشد و به آنان کمک کند. به همین خاطر آپارتمان را فروختیم و دوباره به خانهي پدری آقامرتضی برگشتیم و طبقهي اول آن خانه را که دو دانگ آن میشد، خریدیم و ساکن شدیم. تا زمان شهادت آقا مرتضی آنجا بودیم.
از احوالات آقامرتضی در روزهای انقلاب بگویید.
یک خصوصیت واحدی میگویم که دو مرحلهي زندگی آقامرتضی یعنی قبل از انقلاب و بعد از انقلاب تا شهادت را بههم وصل میکند. از وقتی من مرتضی را شناختم، [او به] دنبال حقیقت بود. تحولات کوچک و بزرگ سیاسی ـ اجتماعی حتی هنری و ادبی قبل از انقلاب، جستوجوی او را بیجواب میگذاشت، ولی میل به پیدا کردن حق و حقیقت در این جستوجوها زیاد بود. آنقدر در این مورد پافشاری میکرد که حتی از خودش هم میگذشت. در این جستوجوها خیلی هم سرش به سنگ خورد. خیلی چیزها را تجربه کرد. همین تجربهها بود که وقتی با حضرت امام (ره) آشنا شد، ایشان را شناخت و به سرچشمه رسید؛ چیزی که سالها بهدنبالش بود و در وجود مبارک حضرت امام (ره) پیدا کرد. یک ذره هم کدورت در دلش نبود که نفس خودش را با این یافتن مقدس قاطی کند. وقتی شناخت، دیگر فاصلهای نبود. به یک معنا به واقعیت رسیده بود. به همین دلیل و به خاطر این واقعیت هرچه را که نشانی از نفس داشت، سوزاند.
آقای مرتضی این واقعیت را چگونه بروز میداد؟
تمام زندگیاش وقف انقلاب شد. خودش هم میگوید از طرف جهاد رفتیم بیل بزنیم، دوربین به دستمان دادند. [برايش] فرقی نمیکرد. با تمام وجود خودش را وقف انقلاب کرد و آنچه از او انتظار میِرفت، انجام داد. زمان جنگ ایشان را خیلی کم در خانه میدیدیم؛ هرچند شب یک بار. تمام دغدغهي ذهنیاش جنگ بود.
آشنایی آقامرتضی با سینما از کجا شروع شد؟
قبل از انقلاب مرتب فیلمهای جشنوارهها را میدید و به مقولهي سینما علاقهمند بود. وقتی وارد جهاد شد مستندهای زیادی ساخت؛ از جمله یک سریال یازده قسمتی به نام "حقیقت" و" مستند دیگری به نام ششروز در ترکمنصحرا" ، که هر دو از مستندهای خوب آنروزها بود.
درباره کارشان، در خانه چیزی میگفتند؟
نه! اما درباره بعضی فیلمها اظهار نظر میکردند و نقدهای دقیقی داشتند.
بیشتر حرفهایشان در جمع خانواده درباره چه بود؟
بیشتر ما برای ایشان حرف میزدیم؛ از اتفاقهای روز، حتی آمدوشد اقوام. ایشان هم به این حرفها دل میدادند. چه به حرفهای من و چه به حرفهای بچهها. یادم میآید وقتی سمیناري دربارهي سینمای پس از انقلاب برگزار شد و ایشان هم یکی از سخنرانها بود، برخورد بدی در آن جلسه با ایشان شده بود. شما میدانید در سینمای ما مدعی زیاد است اما آدم باسواد کم داریم. آن شب وقتی به خانه آمد هیچ نگفت.
بعدها من در نوشتههایشان در مجله سوره سینما داستان آن شب را خواندم و اخیراً هم نوارش را از روایت فتح گرفتم و فیلمش را دیدم. ایشان در مقابل چه جّو عجیبی ایستاده بود و قدرتمندانه در یک فضای مخالف، حرفهای اصلی خودش را زده بود! حتی با سلامت نفس به همهي اعتراضات بیپایهي آنان که به نحو غیرمحترمانهای مطرح میشد گوش کرده بود. من وقتی فیلم را دیدم تازه متوجه شدم که چهقدر تحمل آن فضا مشکل بود و آقامرتضی وقتی به خانه آمده بود اصلاً مشخص نبود که ساعتها در چنین فضایی حرف زده است. شما میدانید یکی از رنجهای آقامرتضی "بیسوادی حاکم بر سینما "بود و از طرف دیگر، مدعیان زیادی که بودند و هستند.
شاید به همین خاطر است که سینمای امروز ما هنوز نتوانسته نسبت معقول خودش را با جامعه برقرار کند.
همینطور است. مرتضی تلاش میکرد سینما را به دامن ارزشها و فرهنگ اصیل این سرزمین نزدیک کند. این کار سادهای نبود. اگر امروز این تحول فکری در سینما اتفاق نیفتد در آینده هم ساده نخواهد بود؛ که شاید مشکلتر هم باشد.
یکی از مواردی که خیليها به آن اعتراف ميكنند، ادب آقامرتضی است...
این هم به مرور زمان شکلهای مختلفی پیدا کرد. همزمان با مسیر انقلاب و اقتضای روزگار، تغییر و تحول در روش زندگی ایشان در تمام زمینهها پیش میآمد. منحصر به نحوهي برخورد با خانواده و یا اطرافیان نمیشد، اما روش او تفاوت میکرد. شاید یک زمان حاضر نمیشد در سمیناری مثل همان که گفتم شرکت کند. یا این که خیلی دور از انتظار نبود که دربرابر آن آدمها برخورد خیلی تندی داشته باشد. اگر این اتفاق چند سال پیش از زمانی که واقع شد، پیش میآمد، روش ایشان غیر از این بود. این را نمیشود گفت که پیش از این ادبشان کمتر بوده است. مثل این است که صورت ادبشان تغییر پيداکرده است.
شما به ماندگاري مذهبی آقامرتضی اشاره کردید. چه زمانی احساس کردید این قوام در ضمیر ایشان تهنشین شده و ثبات گرفته است؟
به نظر من این کشش مذهبی از ابتدا با ایشان عجین بود و همین امر بود که او را به جستوجو برای یافتن حق و حقیقت وامیداشت. وقتی ایشان آن نقطهي روشن و نورانی را دیدند، دیگر تزلزلی از ایشان ندیدم.
کاملاً این درک و دریافت را پیدا کرده بود که وقتی حق را ببیند آنرا بشناسد. چون از اول، نفس خودش در میان نبود. وقتی شناخت، موضوع تمام شده بود. انگار مصداق درستش پیدا شده است.
آقامرتضی آدم باسوادی بود. مطالعات ایشان از کجا شروع شد؟ چه چیزهایی را بیشتر ميخواند؟
تقریباً تمام آثار فلسفی و هنری پیش از انقلاب را خوانده بود. نامهای داستایوفسکی و نیچه از آن روزها یادم هست که زیاد دربارهاش حرف میزد. راجع به کامو و داستایوفسکی در مقالهای نوشته بود که آنان فلسفه را زیسته بودند؛ نه این که فقط مطالعه کرده و یا درباره آن سخن گفته باشند. فکر میکنم مرتضی هم دقیقاً اینطور بود. به خیلیهای دیگر هم میشود باسواد گفت ولی مرتضی فضای آن روزها و آثار فلسفی و رمانهایشان را زندگی کرده بود و چون با جان و دلش آن فضا را احساس کرده بود، وقتی جواب سؤالاتش پیدا شد دیگر درنگی اتفاق نیفتاد و تزلزلی پیش نیامد.
غم و شادی آقامرتضی چه وقتهایی بود؟
وقتی با بچههای بسیج بود، نیرو میگرفت. وقتی مجبور بود به اتفاقهای روزمره و حشو و زوائدی که وقت آدم را میگیرد تن بدهد، آن وقت بود که گرفته و غمگین میشد.
کلمهي روزمرگی از کلمههای رایج در کلام و نثر ایشان بود.
درست است. اين كلمه را زياد بهكار ميبرد و چهقدر پرهيز ميكرد تا گرفتار اين روزمرگي نشود. وقتي ميشد كه من سر مسألهاي ناراحت و گرفته ميشدم و به ايشان شكايت ميكردم، به من ميگفت: « ببين! هزاران كهكشان در آسمان وجود دارد. يكياش راه شيري است. سيارههاي زيادي در آن هست كه يكياش زمين است. همين زميني كه ما روي آن زندگي ميكنيم. » از كل به جز ميآمد. بعد ميگفت: « ما هم ذرهاي در اين مجموعه هستيم. حالا ببين اين حرفي كه شما ميگوييد، جايش در اين مجموعهي باشكوه كجا است؟ » آدم در آن كلـيت ميديد كه چهقدر آن اتفاق ناچيز و بياهميت بوده است و اگر درست به آن نگاه نكند دچار مشكل خواهد شد. بيان ايشان از روزمرگي در مورد آن مصاديقي كه عنوان كردم چنين بود.
یکی دیگر از کلمههای ویژهيآقامرتضی "جاودانگی" است...
در آثارش هر وقت دربارهي شهدا سخنی هست، سخن از جاودانگی هم هست. شهدا را منشاء این حیات می دانست و با تکیه به آیات و روایات، حیات جاودانه برای شهدا قایل بود.
نثر ایشان خاص خودش بود...
به عنوان یک خواننده حس میکنم نثر ایشان خیلی متفاوت است. مسایل سخت فلسفی را وقتی با نثر ایشان میخوانم منظور را متوجه میشوم. در صورتی که همان مطلب با نثر یک فیلسوف برایم غیرقابل درک است. احساس میکنم باید خیلی چیزهای دیگررا بخوانم تا آن مطلب را بفهمم. نثر ایشان یک جور شیرینی و حلاوت دارد. خیلی تأکید داشت بر استفادهي درست از کلمهها. در بسیاری از مقالاتش، از یک لفظ متداول آغاز میکند و به معنای اصیل کلمهي مورد نظرش میرسد. مخزن کلماتش غنی بود و به راحتی به آنها دسترسی داشت. این دربارهي دستداشتن ایشان در انواع هنرها هم صادق است. انگار به منبعی وصل بود که جایگاه آن فراتر از تمام هنرها بود؛ جایگاه حکمت. از آن جایگاه در مورد وجوه مختلف هنر که در قالب رشتههای مختلف هنری ظاهر میشود، مینوشت و حرف میزد.
آقامرتضی صرف نظر از پشتوانهي غنی مطالعات و ذهن نقادش، " دل آگاهی" هم داشت.
مرتضی برکت داشت. این حالت که شما میگویید، در تمام دوران زندگیاش چهرهي خود را نشان داده بود. از خانوادهي محترمش شنیدم که سالها قبل از انقلاب با اتومبیل تصادف کرده بود و زندهماندنش به معجزه بیشتر شباهت داشت. میگفتند در آن حال بیهوشی و بیخودی، بارها زیرلب میگفت: "امام زمان (عج) مرا نگهداشته است... " این حرف در آن روزها عجیب بود. فکر میکنم این ارتباط به صورت عمیق و پنهانی همیشه در ایشان وجود داشته و بعدها سر و شکلی پیدا کرده و کامل شده بود. گاهی احساس میکردم مرتضی در زمانی جلوتر از زمان خودش زندگی میکند. نسبت به زمانی که در آن زندگی میکرد، یک نوع حالت پیشگویی هنرمندانه داشت و این از ویژگیهای مهم زندگی ایشان بود.
از احوال خودتان و آقامرتضی در روزهای نزدیک به شهادتشان بگویید.
من هم ایشان را نمیشناختم. اصلاً این تصور را نداشتم که وقتی برای فیلمبرداری به فکه میرود، شهید بشود. من آثار شهادت را در ایشان کشف نمیکردم. روزهای آخر، وقتی به فکه رفت و کار نیمه تمام ماند و برگشت، گفت دو سه روز دیگر باید برگردم فکه. در این چند روز ایشان را خیلی اندوهگین دیدم. مرتب سؤال میکردم چرا اینقدر گرفته و ناراحتی؟ ولی در ذهنم هیچ ارتباطی برقرار نمیشد که چه اتفاقی افتاده که دوباره دارد برمیگردد. اما الان که به آن چند روز نگاه میکنم کاملاً مطمئن ميشوم که میدانست. آخرین صحبت ما در آن یکی دو روز آخر دربارهي قراری برای روزهای بعد بود. من گفتم این کار را بعد از آمدن شما هم میشود انجام داد انشاءا...؛ اما ایشان یک دفعه سرشان را برگرداندند و دیگر حرفی بین ما رد و بدل نشد. همان اواخر وقتی پیشنهادی به ایشان دادم، گفت: " فعلاً این کار صلاح نیست. الان آنقدر برای من مشکل درست کردهاند که اگر آدمی پشت به کوه داشت، نمیتوانست تحمل کند. من به جای دیگری تکیه دادهام که الان سرپا ایستادهام."
در چند ماه قبل از شهادتش اندوه عمیقی داشت و زبان به شکوه باز کرده بود. این خصوصیت را هيچوقت در ایشان ندیده بودم.
وقتی خبر شهادت آقامرتضی را به شما دادند...
حدود ظهر جمعه بیستم فروردین ماه، مرتضی در فکه رفت روی مین. صبح شنبه بود که پدر و مادرم آمدند. صبح زود بود. به من گفتند : "مرتضی زخمی شده است." روزهای اول بهار هنوز هوا تاریک و روشن بود. حالتی میان خواب و بیداری بود. مثل همان وقت طبیعت. بچهها را با آرامش بیدار کردم و به مدرسه فرستادم. مثل این که اصلاً چیزی نشنیدهام. بچهها که رفتند، پدر و مادرم آرام آرام سر حرف را باز کردند و من باخبر شدم که دیگر مرتضی را ندارم.
آثار منتشرنشدهای از آقامرتضی در دست دارید؟
تعدادی داستان کوتاه است که به نحوی به موضوع اسارت آدمی که در خودش گرفتار است، میپردازد. نوشتههایی هم بین شعر و نثر دارد. درگیری ذهنی مرتضی در آن نوشتهها اسارت و گمگشتگی انسان است. این موضوع را خیلی زیبا، شاعرانه و عمیق بیان کرده است.

دلم به
|
| ||||||
| السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده | ||||||
|
|
روایت شده: هنگامى كه ابوبكر و عمر تصمیم گرفتند فدك را از حضرت فاطمه علیهاالسلام بگیرند و این خبر به ایشان رسید، لباس به تن كرده و چادر بر سر نهاد، و با گروهى از زنان فامیل و خدمتكاران خود بسوى مسجد روانه شد، در حالی كه چادرش به زمین كشیده مىشد، و راه رفتن او همانند راه رفتن پیامبر خدا بود، بر ابوبكر كه در میان عدهاى از مهاجرین و انصار و غیر آنان نشسته بود وارد شد، در این هنگام بین او و دیگران پردهاى آویختند، آنگاه نالهاى جانسوز از دل برآورد كه همه مردم بگریه افتادند و مجلس و مسجد به سختى به جنبش درآمد...............................................
شهادت ام ابیها - ام الائمه - مام حسنین - حضرت صدیقه طاهره تسلیت باد
پوشانده است ابر کبودی مدینه را
برلب نمانده شوق سرودی مدینه را
قندیل ماه رنگ پرید ه است تاگرفت
گرد عزای یاس کبودی مدینه را
![]()
ای ماه خسته!مرثیه ای سازکرده ای؟
ای ابربغض!عقده گشودی مدینه را؟!
![]()
یک عرش ازستاره ببین گریه می کنند
درپردۀ فرازوفرودی مدینه را
![]()
زخم شناسنامۀ تاریخ مافدک!
آیینۀ بهار کبودی مدینه را!!
![]()
دنیا بدون فاطمه،تاریک،سوت وکور
فرقی نداشت بودو نبودی مدینه را
![]()
اندازۀ تمام جهان نور هدیه داد
یک جانماز وعطرسجودی مدینه را
![]()
بر گنبد بقیع دلم آشیان گرفت
با قاصدک نوشت درودی مدینه را
![]()
این کفتر ضریح درنیم سوخته است
لب تشنۀ دوقطره شهودی مدینه را
![]()
آتش گرفت اگر چه دری کرد شعله ور
دست پلید،دست یهودی مدینه را
![]()
بایک اشاره صاعقه می ریخت آسمان
تشباد قهر عادوثمودی مدینه را
![]()
لب وانکرده غیر دعای قبیله را
نفرین کجا؟ که فاطمه بودی مدینه را
![]()
آیینه نیستم که بچینم گل حضور
یک استغاثه،اذن ورودی مدینه را
![]()
خاکم به سرکه قافیه اندیش ماند ه ام
خالی است جای سنگ صبوری مدینه را
آن شب که ابوتراب باقلب حزین
بسپردتن ام ابیها.. به زمین
دانی که چرا خاک ز دستش افشاند؟!
یعنی که تمام هستی ام بودهمین...



هرچندزخون پهلوانان امروز/مستانه به ضرب سکه پرداخته اید
هرچند که از،رگ رگ بریده ما/زنجیرطلا به گردن انداخته اید
هرچند که درباغ شقایق هامان/چونان علف هرز قدانداخته اید
غم نیست اگربه اشک ماطعنه زنید/تاریخ قبیله را،چونشناخته اید
اما به همان که رفت ونامدخبرش/سوگندکه ای قوم هبل باخته اید
زنده یادابوالفضل سپهرشاعردلسوخته شهدا
طلاهارفتندومس هاماندندحال عجیبی دارم دراین روزگارکارهیچ کس برای خدانیست آنانی که فقط برای خدابودند رفتندوما ماندیم ودنیای فریب کار.
در بهار طبیعت و آزادی جای شهدائ گرانقدر و والا مقام خالی . خدایی جای ما اونجا خالیه
زینب(س) دختر زهرا (علیهم السلام) در روز پنجم جمادی الاولی سال پنجم یا ششم هجرت در مدینه منوره دیده به جهان گشود. با این که معمول است غالباً والدین نام فرزندان خویش را انتخاب می کنند، ولی در جریان ولادت حضرت زینب(س) علی و زهرا(ع) این کار را به عهده پیامبر اسلام(ص) جدّ بزرگوار آن بانو گذاشتند. پیامبر نیز به دستور آسمانی بعد از در آغوش گرفتن و بوسیدن نوزاد اسم او را به امر الهی زینب(زین + اب) که به معنای زینت پدر است انتخاب نمود.(۱)
او را ام کلثوم کبری، و صدیقه صغری نیز می گویند، از القاب آن حضرت، محدّثه، عالمه و فهیمه بود. او زنی عابده، زاهده، عارفه، خطیبه، عفیفه و مدیره بود. نسب نبوی، تربیت علوی و لطف خداوندی از او فردی با خصوصیّات و صفات برجسته ساخته بود طوری که او را «عقیله بنی هاشم» می گفتند. به همین جهت او نه تنها یک شیر زن و به قول معروف قهرمان کربلاست بلکه زنی است جامع تمام خصوصیات و ویژگیهای یک زن شایسته که می تواند در تمام زمانها برای تمام زنهای جامعه بشری، مخصوصاً جوامع اسلامی و علی الخصوص جامعه تشیع به عنوان بهترین الگو مطرح باشد، الگویی که هاله ای از محبّت و احساسات دور او را احاطه کرده بدین جهت به راحتی رفتارها و خصوصیات اخلاقی و عملی او می تواند در بانوان نفوذ نماید، و آنان را نیز به سمت و سوی شایستگی و برازندگی بکشاند، آنچه پیش رو دارید گامی است در این مسیر، و مقالی است به این هدف که با بیان گوشه هایی از اوصاف آن بانوی کمال یافته، بانوان جامعه اسلامی را به آن سمت و سو سوق داد.
عفّت و پاکدامنی، برازنده ترین زینت زنان، و گران قیمت ترین گوهر برای آنان، و اصلی و اساسی ترین صفات بانوان است که تمام کمالات و پیشرفتهای زنان در پرتو آن معنی می یابد، و موجب پیشرفت و شایستگی می شود، و اگر زنی از عفّت و پاکدامنی عاری گشت هرچند از جهات علمی و مدیریتی، ورزشی و قهرمانی و… در اوج باشد جز زیان و ضرر به کمالات انسانی و جامعه بشری چیزی در پی نخواهد داشت.
زینب درس عفت را به خوبی در مکتب پدر آموخت آن جا که فرمود: «مجاهد در راه خدا، اجرش بیشتر از کسی نیست که قدرت دارد امّا عفّت می ورزد، نزدیک است که انسان عفیف فرشته ای از فرشتگان باشد.»(۲)
زینب کبری عفت خویش را حتی در سخت ترین شرایط به نمایش گذاشت او در دوران اسارت و در حرکت از کربلا تا شام سخت بر عفت خویش پای می فشرد و مورخین نوشته اند: «وهی تستر وجهها بکفّها لانّ قناعها قد اخذ منها؛(۳) او صورت خود را با دستش می پوشاند چون روسریش از او گرفته شده بود.»
هرگاه زنی عفیف باشد در موارد لازم امدادهای غیبی نیز به کمک او می رسد، زینب از کسانی است که مورد حمایت الهی قرار گرفت و امداد غیبی الهی باعث شد که مردم بیگانه نتوانند او را ببینند. در حکایتی می خوانیم: روزی مرحوم علّامه شیخ جعفر کاشف الغطا در سوگ حضرت زینب (س) اشعاری می سرود و بر روی کاغذ نوشت که ترجمه آن چنین است:
«زینب را در حالی که دست هایش بر گردنش بسته بود، بر شتر لاغری سوار کرده بودند و به اسارت بردند. نه صورتش پوشیده بود، و نه نقاب بر چهره داشت بلکه به وسیله دست و بازویش صورتش را می پوشاند.عزیزش حسین(ع) را روی خاک های گرم بیابان رها کرد. اگر چشم ها به آن بدن های پاک چاک چاک شهیدان بنگرند، فریاد و فغان سر می دهند و چنانچه آن سرهای بریده را نگاه کنند، اشک شان جاری می گردد. در آن وقت که زینب(س) را آن گونه به اسیری نزد یزید می بردند، آرزو داشت جسمش در زمین فرو رود تا ملامت و سرزنش دشمنان را نبیند.»
علّامه کاشف الغطا مدّتی بعد، به همان اشعار نوشته شده روی کاغذ مراجعه کرد. با تعجّب دید یک بیت شعر به این مضمون به سروده اش اضافه شده است:
«پرده هایی از نور، زینب را فرا گرفته بودند، که همان پرده ها مانع نگاه بینندگان به او می شدند.»
علّامه بسیار شگفت زده شد، زیرا چنین شعری را نسروده بود. عجیب این که وقتی که برای پاکنویس اشعارش به آن کاغذها مراجعه می کند آن یک بیت شعر در دست نوشته های قبلی اش نیست. این حادثه عجیب نشان می دهد که امدادهای غیبی الهی به صورت پرده ها و هاله هایی از نور، مانع از آن می شد تا تماشاگران قامت زینب(س) را بنگرند.(۴)
راه کسب دانش فراوان است، برترین علم و بهترین راه آن است که دانش مستقیماً از ذات الهی به شخصی اضافه شود، یعنی علم «لدنّی» باشد. خداوند متعال در مورد حضرت خضر می فرماید: «و علّمناه من لدنّا علماً؛(۵) علم فراوانی از نزد خود به او آموخته بودیم».
زینب به شهادت امام سجاد(ع) دارای چنین علمی است، آن جا که به عمه اش خطاب کرد و فرمود: «انت عالمةٌ غیر معلّمة و فهمةٌ غیر مفهّمةٍ؛(۶) تو دانشمند معلم ندیده و فهمیده ای فهم نیاموخته هستی.» رفتارهای روزمرّه، و خطبه های آن بانو نشان از آن دارد که سرمنشأ علم او عنایت و فیض الهی است.
روزی حضرت زینب(س) در محضر امام حسن(ع) و امام حسین(ع) نشسته بود و شاهد گفت و گوی برادرانش درباره گفتار رسول خدا(ص) پیرامون امور حلال، حرام و شبهه ناک بود تا این که خود شخصاً در بحث آنان شرکت کرد و چنان درباره سخنان پیامبر اکرم(ص) برای برادرانش توضیح می داد و تجزیه وتحلیل می کرد که امام حسن(ع) و امام حسین(ع) از بیانات زینب(س) متعجب شده بودند، وقتی سخنان زینب(س) به پایان رسید، امام حسن(ع) رو به خواهرش کرد و فرمود: «انّک حقّاً من شجرة النّبوّة و من معدن الرّسالة؛ به درستی که تو (زینب) از درخت نبوّت و از معدن رسالت هستی.»(۷)
یعنی گفتار و روش و منش تو، از مرکز نبوّت و مخزن رسالت پیامبر اکرم(ص) نشأت می گیرد.
به جهت همین علمیت بالای حضرت بود که در کوفه با استقبال گرم بانوان برای تدریس و تعلیم واقع شد. بعد از ماجرای جنگ «جمل» و «صفین» که در سال (۳۶ هـ.ق) به بعد رخ داد، حضرت علی(ع) با افراد خانواده به عراق آمدند و در کوفه ساکن شدند، و در این سفر زینب(ع) نیز همراه او بود و حدود چهار سال در کوفه ماندگار شد. زنان کوفه دریافته بودند که زینب از نظر مقام علمی و عملی همچون مادرش فاطمه(س) است، به همین جهت به وسیله مردان خود از حضرت علی(ع) خواستند که با زینب(س) سخن گوید و رضایت او را برای تدریس و تشکیل مجلس درس برای بانوان جلب کند. حضرت زینب(س) از این درخواست استقبال کرد و اعلام کرد: هر روز صبح مجلس درس در خانه امیرالمؤمنین علی(ع) برای بانوان برگزار می شود.»
زنان کوفه نیز با شنیدن این خبر بسیار خشنود شدند، آنان هر روز مشتاقانه به کلاس درس زینب(س) می شتافتند و کسب علم و دانش می کردند، زینب(س) در این مجالس به تفسیر قرآن، احکام، مباحث تربیتی می پرداختند و باعث ارشاد و راهنمایی بانوان می شدند.(۸)
حضرت زینب هرگاه افراد مساعدی را پیدا می کرد ـ چه در مدینه و چه در کوفه ـ چنان آنان را جذب می کرد و مفاهیم قرآن و اسلام و احادیث را برای شان بالحن زیبا بیان می نمود که همگان شیفته وی می شدند. تاریخ گواه خوبی برای این موضوع است که حضرت شاگردان بسیاری را تحت آموزش خود قرار داد و آنان را تربیت کرد که برخی از آن ها به ازدواج کسانی درآمدند که همسرانشان از مقام و موقعیّت نظامی یا سیاسی بالایی برخوردار بودند. و حتّی برخی از آن شاگردان با برخوردهای صحیح افکار شوهران خودرا اصلاح کرده و آنان را با مکتب اسلام آشنا نمودند. زینب(س) چنان با دقّت و پشت کار با شاگردان خود کار می کرد و آنان را مورد تعلیم و تربیت قرار می داد تا در آینده بتوانند نسل ها را با اسلام آشنا سازند.(۹)
یکی دیگر از صفات حسنه انسانهای برتر، مقدّم داشتن دیگران بر خود است. امام علی(ع) فرمود: «الایثار اعلی الایمان؛(۱۰) ایثار بالاترین درجه ایمان است.» و فرمود: «الایثار اعلی الاحسان؛(۱۱) ایثار برترین احسان است.» و
امام حسین(ع) که خود معصوم و واسطه فیض الهی است هنگام وداع به خواهر عابده اش می فرماید:
یا اختاه لاتنسینّی فی نافلة اللیل؛ خواهرجان! مرا در نماز شب
فراموش مکن»
همین طور بخشش و انفاق به دیگران از بارزترین مصداقهای ایثار، و نشانه کمال نفس و خیرخواهی انسان است.
زینب مجلّله هم در ایثار و از خود گذشتگی، و هم انفاق و دستگیری از فقرا، گوی سبقت را از دیگران ربوده است. از ایثار اوست که برای حفظ جان اسرا و کودکان خطر را به جان خود می خرید، و در تمام صحنه ها دیگران را بر خود مقدّم می داشت. او در ماجرای کربلا حتی از سهمیه آب خویش استفاده نمی کرد و آن را به کودکان می داد. در بین راه کوفه و شام با این که خود گرسنه و تشنه بود، ایثار را به بند کشید و آن را شرمنده ساخت چنان که امام سجّاد(ع) می فرماید: «انّها کانت تقسّم مایصیبها من الطّعام علی الاطفال لانّ القوم کانوا یدفعون لکلّ واحدٍ منّارغیفاً من الخبز فی الیوم و اللّیلة؛(۱۲)عمّه ام زینب (در مدّت اسارت) غذایی را که به عنوان سهمیّه و جیره می دادند بین بچّه ها تقسیم می کرد. چون آن ها در هر شبانه روز به هر یک از ما یک قرص نان می داند.» او نه تنها در بزرگی ایثار داشت که در کودکی نیز اهل ایثار بود.
شبی امیرمؤمنان علی(ع) مهمانی را به خانه آورد چون آن مرد شام نخورده بود، علی(ع) به همسرش فرمود: فاطمه جان! آیا غذایی برای مهمان داریم؟
چیزی در خانه نداریم، فقط یک قرص نان، سهم دخترم زینب(س) است. زینب که کودکی بیش نبود، گفت و گوی پدر و مادرش را شنید، بی درنگ از رختخواب برخاست نزد مادر آمد و گفت: مادر جان! غذای مرا به مهمان بده من صبر می کنم! علی (ع) و فاطمه(س) از این رفتار دخترشان بسیار خشنود شدند.(۱۳)
او حتی تازیانه ها را به جان می خرید و نمی گذاشت بر بازوی کودکان اصابت کند.
امّا انفاق او به فقرا نیز زبانزد مردم آن زمان بود. و همچون پدر بزرگوارش امیرمؤمنان علی(ع) کمک های خود را مخفیانه و به دور از چشم دیگران انجام می داد تا باعث شرمندگی و خجالت نیازمندان نشود.
آن بانو بارها و بارها به نزدیکان و آشنایان خود این موضوع را سفارش می کرد که نباید به آبروی نیازمندان و فقرا لطمه ای وارد شود و آنان در جامعه احساس حقارت و کوچکی کنند.»(۱۴)
مورخان می گویند: بعضی روزها فقرا و بینوایان چنان به در خانه دختر علی(ع) پناه می آوردند، و تجمّع می کردند که غلامان و کنیزان خانه آن ها را پراکنده می ساختند، ولی همین که زینب(س) از راه می رسید، همه آنان را اطراف خود جمع می کرد و به یکایک مشکلات و گرفتاریشان رسیدگی و باری از دوش شان برمی داشت.(۱۵)
در تمام دوران زندگی و فراز و نشیبهای آن، مخصوصاً در حوادث تلخ و مسافرت ها آن چه بیش از هر چیز برای انسان لازم و کارساز است روحیه و دلگرمی است. اگر انسان برای کارهای مهم و حساس زندگی روحیه نداشته باشد، آن کار با موفقیّت انجام نشده و به نتیجه نخواهد رسید و چه بسا که با شکست نیز مواجه شود.
زن هم در سطح جامعه و هم در خانواده در بخش روحیه بخشی همسر و فرزندان و زیردستان می تواند نقش مهمی ایفا کند. یکی از بارزترین اوصاف کمالی زینب(س) روحیه بخشی اوست. او بعد از شهادت مادر روحیه بخش پدر و برادران بود، و در شهادت پدر و سپس برادرش امام حسن(ع) نقش مهمّی را برای تسلّای بازماندگان ایفا می کرد. پس از شهادت امام حسین(ع) و در طول دوران اسارت، این صفت نیکوی زینب(س) بیشتر ظهور و بروز کرد. او پیوسته یاور غمدیدگان و پناه اسیران، و روحیه بخش مصیبت دیدگان بود. از گودی قتلگاه تا کوچه های تنگ و تاریک کوفه، از مجلس ابن زیاد تا ستمکده یزید، همه جا فرشته نجات اسرا بود.
او حتّی تسلّی بخش دل امام سجاد(ع) نیز بود. از جمله به امام سجاد گفت:
لایجزعنّک ماتری فواللّه انّ ذلک لعهد من رسول اللّه (ص) الی جدّک و ابیک و عمّک؛ «ای پسر برادر!» آن چه می بینی (از شهادت پدر و برادران و اسارت) تو را بی تاب نسازد، به خدا سوگند! این عهد رسول خدا(ص) از جدّ و پدر و عمویت می باشد.
راستی وجود با برکت زینب(س) برای کاروان اسرا که متشکل از ۷۲ نفر زن و کودک بود سخت روحیه بخش بود، هرجا غمها و طعنه ها بیش از حد آنان را آزار می داد به زینب پناه می بردند.
از مهمترین نیازهای هر انسانی مخصوصاً قشر بانوان که نیاز به سکونت و آرامش بیشتری دارند، عبادت و بندگی خداوند انسان را تا اوج کمالات پرواز می دهد. امّا عبادات و بندگی یک زن علاوه بر آن که خود او را به کمالات و قرب الهی ترقّی می دهد می تواند بر فرزندان و همسرش تأثیر شگرفی داشته، و از این طریق کل جامعه را به سوی سعادت سوق دهد، چرا که هدف از آفرینش و خلقت انسان رسیدن به قلّه کمال بندگی است: «ما خلقت الجنّ و الانس الّا لیعبدون؛(۱۶) من جن و انس را نیافریدم جز برای این که عبادت کنند.»
زینب(س) نیز از عابدان روزگار و عاشقان عبادت و شب زنده داری بود. او همچون مادرش فاطمه(س) نماز خود را اوّل وقت به جا می آورد و در انجام آن بسیار دقّت داشت. اگر هنگام کار بود، کار را رها کرده، نماز را به جا آورده و بعد از آن اقدام می کرد. چنان غرق در نماز و عبادت می شد گویا در این دنیا نیست، و تمام توجّه خود را به معبود یکتای خویش متوجه می نمود.(۱۷)
علاوه بر نمازهای واجب آن بانوی عابده، اهل تهجد و شب زنده داری و تلاوت قرآن بود. امام سجاد(ع) می فرماید: «انّ عمّتی زینب کانت تؤدّی صلواتها من قیام الفرائض و النّوافل عند مسیرنا من الکوفة الی الشّام و فی بعض منازل کانت تصلّی من جلوسٍ لشدّة الجوع و الضّعف؛(۱۸) عمّه ام زینب در مسیر کوفه تا شام همه نمازهای واجب و مستحب را اقامه می نمود و در بعض منازل به خاطر شدّت گرسنگی و ضعف، نشسته ادای تکلیف می کرد.»
آن بانوی مکّرمه در حساس ترین شب زندگی، شب هجران از حسین(ع) و برادران، شب اسارت و غربت، شب آوارگی، شب دود و خون و ترس و وحشت و تنهایی،…تهجد و شب زنده داریش را ترک نکرد. از فاطمه بنت الحسین(ع) نقل شده است که فرمود: «و امّا عمّتی زینب فانّها لم تزل قائمةٌ فی تلک اللّیلة ای عاشرةٍ من المحرّم فی محرابها تستغیث الی ربّها و ماهدأت لنا عین و لاسکنت لنازمرةٌ؛(۱۹) عمّه ام زینب(س) در تمام شب عاشورا در محراب خویش ایستاده و به پروردگارش استغاثه می کرد. در آن شب هیچ یک از ما نخوابید و صدای ناله ما قطع نشد.»
امام حسین(ع) که خود معصوم و واسطه فیض الهی است هنگام وداع به خواهر عابده اش می فرماید: یا اختاه لاتنسینّی فی نافلة اللیل؛(۲۰) خواهرجان! مرا در نماز شب فراموش مکن» این نشان از آن دارد که این خواهر، به قلّه رفیع بندگی و پرستش راه یافته و به حکمت و هدف آفرینش دست یازیده است.
پی نوشت ها:
۲۱٫ شیخ ذبیح اللّه محلّاتی، ریاحین الشریعه، تهران، دارالکتب الاسلامیّه، ج ۳، ص ۴۶٫
۲۲٫ نهج البلاغه، فیض الاسلام، حکمت ۴۶۶٫